The first 200 lines.
آنچه گذشت
تو کی هستی؟
تو کی هستی؟
بالاخره اومدی
همینجا نگه دار
اون مادرمه
من و برادرم لوک ادغام کردیم
و من برنده شدم
پس وقتی من جادوی لوک رو جذب کردم
حتما یه سری از خصوصیاتش مثل ترحم هم گرفتم
فکر کنم جفتمون می دونیم که من واقعا ازت بدم نمیاد
من استفن رو بوسیدم می خوام در موردش باهاش صحبت کنم
اما اگه راضی نبوده باشه
حس میکنم در موردش صادقانه صحبت نمیکنه
وقتی این ماجراها تموم شد در موردش صحبت می کنیم
ما اینجائیم تا به کلانتر الیزابت فوربز
ادای احترام کنیم
داری در مورد خاموش کردن انسانیت حرف می زنی
من فقط دیگه نمی خوام دردی حس کنم
اگه استفن بهت حرف قشنگی می زد
بازم همین حرف رو می زدی؟
مادرم مُرده الینا
نمیذارم اینکارو بکنی
تصمیمش با تو نیست
آهای
لیوانم خالیه
پُرش کن لطفا
به نظرم به اندازه کافی خوردی
به صورتم نگاه کن
این منم که دارم حداکثر سعیم رو می کنم
تا نشون بدم برام مهم نیست تو چه فکری میکنی
نه، نمی تونم
خیلی خب، برات تاکسی خبر میکنم
ببین مادرم تازه مُرده
و منم تازه جنازه سرطانیش رو
خاک کردم
چهار ساعت و 32 دقیقه پیش
واقعا متاسفم
نه، نه، نه مهم نیست
فقط دارم میگم امروز پام
تو این پاشنه های مزخرف داغون شد
و فقط مشروب تکیلایِ تو
میتونم بهم کمک کنه
باشه
یکی دیگه برات میارم
ممنون
کرولاین فوربز، دختری که تو دریاچه دیدم
لیام، پسری که اصلا فراموش کرده بودم وجود داره
تازه می خواستم بهت بگم
چقدر سکسی شدی
تو مستی
یه خرده گیجم
از بس رو صندلی نشسته بودم باسنم درد گرفته
خوش بحالت، من که تو ختم مادرم کلا ایستاده بودم
چقدر تو بانمکی، هنوزم دکتری؟
صبرکن ببینم، مادرت مُرده؟
می خوای ازینجا بریم بیرون؟
چیه؟ دوست دختر داری؟
همه میدونیم که الینا دوست دخترت نیست
چرا باید باشه؟
نباید باشه
ولی حتی اگه بود
بازم مهم نبود
چون هیچی مهم نیست
هیچی
کرولاین
انگار اصلا اینجا زندگی نکرده
خونه اش چطوره؟
کاملا خالی، کرولاین همه چی جز دَرها رو بُرده
خب یعنی چی؟ یعنی همینطوری احساساتش رو خاموش کرده
و برگشته خوابگاه
و همه لباساش رو برده
و از شهر رفته؟
اصلا با عقل جور در نمیاد
دختری داره این حرف رو میزنه که خونه اش رو سوزونده
به نظرت می خواد تمام ارتباطش
با گذشته رو قطع کنه؟
پ ن پ، وسایلش رو برده که بفروشه
چرا از دست من عصبانی هستی؟
مگه من اینکارو کردم
باشه ببخشید
ببین من اطراف دانشگاه پرس و جو می کنم
شاید یکی اونو دیده باشه
اگه چیزی پیدا کردی، خبرم کن
باشه
مثل اینکه یه دوست به دردت می خوره
وای خدایِ من
بانی
... چطوری
زنده ام؟
فکر کنم دیگه به مُردن و زنده شدن عادت کردم
باورم نمیشه که بانی زنده برگشته
راستش من باورم میشه
اون شجاع ست
کمک می خوای؟
قبل اینکه جواب بدی
باید بگم دلم نمی خواد کمک کنم
همینجوری با نگاه کردن به تو
کلی عذاب وجدان بهم دست میده
احساسات چیزِ سختیه
مثل این میخ ها که سخت باز میشه
خیلی خب
داری قبر مامانت رو می کَنی؟
حتی برایِ منم کارِ خوشی نیست
و کاملا هم غیرضروریه
دیمن، بانی اونو زنده دیده
تو زندانِ سال 1903
تو دوربینه
می خوای دوباره نگاه کنی؟
مادرم تو سال 1858 از مرض سِل مُرد
خودمون رو به زحمت نمیندازیم
تا اینو به سردابِ خانوادگی ببریم
تا فقط ببینیم که اینجا هست یا نه
مگه چون احساس تنهایی می کردی بهم زنگ زدی؟
نه، بهم زنگ زدی که بپرسی ممکنه که تویِ یه جهان دیگه، زندانی باشه
که منم جواب دادم آره ممکنه
که بعدش تو انکار کردی
هرچیزی یا هرکسی که تو اون فیلم هست مادر من نیست
پس کیه؟
چمیدونم، یه روح
شاید اونم یه برادرِ دوقلویِ شیطانی جمینی داشته باشه
تیکه خوبی بود
اگه مادرم تو سالِ 1903 زندانی بوده باشه
پس باید تو هفتاد سالگیش می بوده
نه اگه مثل تو باشه
من مادرم رو میشناسم
اون خون آَشام نیست
اون تو یه جهان دیگه زندانی نیست
اون از مرض سل تو سال 1858
اگه اینقدر مطمئنی
پس چرا هنوز تابوت رو باز نکردی؟
تبریک میگم
هرچی که از مادرت می دونستی اشتباه بود
در آینده از سمت چپم عکس بگیر
اونجوری خیلی جذاب تره
وای خدای من
ما قبلا همدیگه رو دیدیم
تو دوستم مَت رو نجات دادی
با خونِت
آره، سارا هستی؟
می خوای با من یه لیوان چای بخوری؟
بهترین زاویه من، زاویه نزدیکه
چقدر شجاع
خوشم اومد
بلوز غیر کَتانم
تی شرت غیر کتانم
اوه
واقعا دلم برایِ این یقه هفت غیرکتانم تنگ شده بود
مردشورت رو ببرن 1994
اون روزی که من و دیمن فکر می کردیم
نجاتت میدیم
من این بطری رو خریدم
ازونجایی که نجاتت ندادیم
پس من لب نزدم
پس به سلامتی تو
تویی که تنهایی اونجا گرفتار بودی
در حالی که ما اینجا
داشتیم زندگیمون رو می کردیم
بدترین سلامتی بود
من برگشتم
فقط همین مهمه
سلامتی
خیلی خب
...می تونیم راجع به این صحبت کنیم که من
با نبودنم جرمی رو راهیِ دانشکده هنر کردم؟
پس تو سرچشمه آثارِ هنریشی؟
حالم بهم خورد
یه لطفی بکن و بهش نگو که من برگشتم
هنوز بهش زنگ نزدی؟
فقط می خوام قبل اینکه برش گردونیم به این فضا یه فرصتی بهش بدم که عادی زندگی کنه
خب آره منم می خوام
اما حداقل باید بهش می گفتی حالت خوبه
باشه میگم
برگشت به زندگی خیلی پیچیده است
باور کن، من تجربشو دارم
بعلاوه ما یه هم اتاقی داریم که احساسات نداره
و بشدت نیاز داره که درمان بشه
کرولاین
تو اینجایی
چقدر باهوشی تو
داری چیکار می کنی؟
از نو شروع می کنم
ملحفه جدید، لباس جدید
حتی یه سشوآر جدید
برای خودمون گرفتم
وای خدا، بانی برگشته، سلام
من فکر می کردم که تو سال 1994 گیر افتاده بودی
اومدم بیرون
نگرانت بودیم کر
منظورت اینه که نگران اطرافیانم بودین
که اونا رو نکشم
یه داستان جالب بگم، لیام رو یادته؟
الینا یه زمانی با این پسر خوشگله بود
بعدش فهمید که عاشقه دیمن ـه
پس به ذهنش نفوذ کرد تا همه چی رو فراموش کنه
چه بلایی سرِ لیام اوردی؟
خوردمش
خیلی هم خوشمزه بود
دقت کردی چقدر پسر خوشگلا خوشمزه ترن؟
تو دوست پسر سابق الینا رو کشتی؟
No comments yet. Be the first to leave one.