Venga a prendere il caffè da noi
The first 200 lines.
بیا باهامون قهوه بخور
پدری نمونه و برگزیده شهر
طبیعت شناس برجسته
در آرامش بخواب. از طرف دختران دل شکستت.
یه سال گذشت.
ولی انگاری همین دیروز بود.
بابای بیچاره.
برای یه مرد، یه مرد واقعی مثل من،
الان تو یه سن عالی هستم.
دیگه دنبال ماجراجویی نیستم.
در سن من، همونطور که مانتگازا میگه،
یه مرد به سه چیز نیاز داره:
لطوفت، گرما و راحتی.
و البته داشتنش آسون نیست.
مخصوصا برای رام کردن خانمها.
کُلی کار میطلبه. شوخی بردار نیست.
دیگه رازهاتو پیش بقیه نمیگی.
به ندرت وارد اجتماع میشی.
باید افق دیدتو گسترش بدی.
دیگه بار نری.
کلوپ نری.
و بری یه کلیسای کوچولو.
شرایط بدنیت خوب باشه.
شرایط اخلاقیتم همینطور.
و در عرض یک ماه، دکترایه این کار رو میگیری
پائولو مانتگازا، فیزیولوژی لذت.
صبح بخیر، خانما. - صبح بخیر. -
پائولینو، مغازه تو نزدیک خونه ایناست. بگو ببینم:
حالا که عزاداری تموم شده، قراره با اون همه پول چیکار کنن؟
معلومه خیلی پول دارن.
خانما. - صبح بخیر. -
-صبح بخیر حسابدار. -صبح بخیر.
دیگه باباشون اینجا نیست تا مراقبشون باشه...
همیشه تنهان. خودشونن و خودشون.
از خونه میرن کلیسا. از کلیسا میرن خونه.
بریم یه قهوه بخوریم. - حتما. -
مشاور حقوقی
یه گله مرغ. درختای بزرگ تو یه باغ خوب.
اونا حسابی وضعشون توپه.
مطمینا اینجا گرما و راحتی رو پیدا میکنم.
باید همه مواردو بسنجم.
طرف به بهونه تخم مرغ، با مرغا حال میکنه.
اداره ثبت اسناد میزانینی.
اداره مالیات طبقه اول
-صبح بخیر حسابدار. -صبح همگی بخیر.
طرف واقعا حرفهای هستش. - و خیلی هم وقت شناس. -
هزاران تُن سیگار قاچاقی، از درههای آلپ عبور میکنن،
و منم از سیگار فروشی میخرمشون.
چه احمقانه!
قطعا باید این وضع اصلاح بشه.
اما اول باید وجدان سیاسی داشته باشی.
به هر حال، هنگ کویراسیر چه فایدهای داره؟
کی میدونه آب لوئینو آلوده هستش یا نه؟ (شهری در ایتالیا.)
مازولا یا ریورا؟
یه مشکلِ واقعا غیر قابل حله.
که البته فعلا کسی باهاش مشکلی نداره.
وراثت
اجازه هست؟
بفرمایید.
لطفا بشینید. - ممنون. -
یه توصیه نامه از سناتور سیاپینلی دارم.
یه نامه محرمانه هستش.
بعدا میخونمش.
ولی نامه سیاپینلی هستش.
فهمیدم.
شاید بهتره یه روز دیگه برگردم.
آفرین به پیشنهادت. این دفعه بدون توصیه نامه بیا.
خداحافظ.
هنوز منو نشناختن.
وزارت امور مالی
گزارشی از بازرسی مالیاتی
خانم؟
خانم؟
چی شده؟ - اون گلدونایه اونجا، گفتید که... -
چی گفتم؟ - اون گلدونا. -
گفتید خودتون میاریدشون پایین.
آره، همون بهتر خودم بیارم. - هر جور مایلید. -
بیا.
آها، باشه.
خانم!
چی شده، خانم؟
خواهراتونو صدا کنم؟
ای نفهم. ولم کن.
آخه مگه چیکار کردم؟
لزارموروخ.
چی شده، خانم؟
چتون شده؟ مریضید؟
میخواید براتون جوشونده بیارم؟ - نه. -
حالا چرا از دست من عصبانی هستی.
چِش شده؟ - نمیدونم. -
شاید عاشق شده و چرا که نه؟
دری وری نگو.
لزارموروخ.
الو؟
پدر کاسمیرو، تارسیلا تتامانزی هستم. میخوام اعتراف کنم.
از پشت تلفن؟
خیلی مهمه. باید سریع اعتراف کنم.
من تو اتاق مطالعه پدر مرحومم هستم.
هیچ کس صدامو نمیشنوه.
الان آمادم.
آخه پشت تلفن نمیشه. - پدر، من گناه کردم... -
نه! - یه هوسایی به سرم زد. -
اینکه چیز جدی نیست.
فکر میکنم هورمونای مردا رو بیدار میکنم.
همشون بهم نگاه میکنن.
باید سریع یه کاری کنم. خودمو مجازات کنم.
مجازات کنی، چی؟ چرا؟
تو که گناهی نکردی.
من فقط میتونم گناهها رو عفو کنم. نه فکر کردن بهشون رو.
اما این یه مورد اسثناییه.
همشون بهم دست میزنن. فکر میکنم شدم، عروسک جنسی.
نه، بزارید من تصمیم بگیرم. این تو حوزه کاری منه.
یعنی اینکه، تا حالا اعترافات زیادی رو شنیدم.
از این اتفاقا میفته. یه آرام بخش بخورید.
چای بابونه هم بخورید.
گوشت گاو پخته شده با شراب ارزون میخوام...
و نه مدلایه لاکچریش.
به سر آشپز بگو.
به روی چشم آقای پارونزینی.
حتماً بهش میگم.
آخر هفته خوبی داشته باشید، آقای پارونزینی.
چه روز آفتابیه خوبی هستش. - آره. -
میشه احساسات خیلی لذت بخشی رو تجربه کرد.
اونم با ایجاد اصطکاک بین یک شی و دیگری.
در نتیجه، یه لذت بی نهایت حاصل میشه.
مثلا با خلالی کردن گوشت کدو تنبل با چاقوی تیز،>/i>
یا چکش زدن میخ به ورق فلزی.
مانتگازا نوشتههاش، فوق العاده بوده.
عذر میخوام...
یه جعبه کاندوم روغنی برای آقا.
بطریه بچه میخواید؟ - نه. -
شورتتو در بیار. - همون اول بسم الله؟ -
عجله نکن. خیلی آروم، آروم.
خیلی حساسی. - همینه. -
و عجب مغر کثیفی داری! امروز برنامت چیه؟
جوراب شلواریها تو دربیار. همین طوری بمون.
یه پاتو بزار رو تخت. - چقدر پیچیدهای. -
خودشه.
حالا برگرد. - نه، اون حالتو نمیخوام. -
یه پاتو بلند کن. - هر چی آقا بگه. -
حالا اون یکیو بلند کن. - آخه مگه میشه؟ -
همینه.
من عاشق همه چیزتم، همه چیز، همه چیز، همه چیز...
کی فکرشو میکرد،
که عشقی مثل این،
دورش شروع بشه.
هنوز خیلی قویم...
من عاشق همه چیزتم، همه چیز، همه چیز، همه چیز...
همه چیز. همه چیز.
ببخشید، یه درخواست دارم.
شرمندم، همه رفتن. دفتر هم بسته شده.
میدونم دیر کردم...
ولی دیروز این اخطاریه، بازرسی مالیاتی رو گرفتم.
یا خدا، عجب مبلغی هم هست.
تتامانزی، فورتوناتا. شمایید؟
نه. من تتامانزی هستم، تارسیلا. منظورم تارسیلا تتامانزی هستش.
منم امرنتزیانو پارونزینی هستم. - امرنتزیانو؟ -
دقیقا.
از ملاقاتتون خوشبختم.
این قضیه به خاطر ارثمونه. یه خونه قدیمیه با یه باغ کوچیک.
ما سه تا خواهریم که خیلی خوشحال با هم زندگی میکنیم.
میتونم بهتون مشاوره بدم. - چی فرمودید؟ -
گفتم، میتونم بهتون مشاوره بدم.
ولی الان وقت و مکان درستی براش نیست.
بیاید باهامون قهوه بخورید.
نه. امروز نمیتونم.
شاید یکشنبه، بعد از ظهر. خوبه؟
خوبه. پس میبینمتون.
کاترینا؟ - بله، خانم. -
این خوبه؟ - آره. -
سِت قهوه باروک رو بیار بیرون.
همونی که بابای فقید دوستش داشت. - باشه. -
تو رو خدا لباسشو نگاه. دیوونهای؟
همهی دخترای همسنش، اینجوری لباس میپوشن. - نه تو خونه ما. -
سه تا قلب، یه تکخال، پادشاه الماس...
و سه تا شش دارم.
من دو تا قلب برام مونده...
و سه تا تکخال. - فقط یه قلب داری. -
حالا هر چی، سه و دو میشه پنج.
فکر میکنه داره چیکار میکنه؟
انگار میخواد دخترای تتامانزی رو ببینه.
معلومه. ولی یکی دیگه هم بهشون چشم داره،
و اون از این احمق باهوشتره.
پس این همون قضیه بزرگی هستش که داشتی بهم میگفتی.
عجب فکری، آوردن یه مرد تو خونه.
پدر بیچارمون هیچ وقت اجازه این کارو نمیداد.
بابای بیچارمون مُرده!
و ما زندهایم.
و اونا هم میخوان ما رو با مالیاتاشون نابود کنن. - نابود کنن؟ -
دو هزاریتون نیفتاده؟ میخوان همه چیو ازمون بگیرن، و اون میتونه کمک کنه.
مگه موتونو آتیش زدن؟
کاترینا، درو باز کن.
بعد از ظهر بخیر.
خانواده تتامانزی، اینجا زندگی میکنن؟
بله، همین طوره.
لطفا دنبالم بیاید. - ممنون. -
چه باغ خوبی با سازههای محشری.
درسته.
پلههای چُدَنی.
از دیدار مجددتون خوشحالم. - محببتون رو میرسونه که اومدید. -
No comments yet. Be the first to leave one.