The first 200 lines.
* یک، دو، سه، چهار
* یک، دو، سه، چهار، پنج، شش *
* تکانش بده، رفیق
* یک، دو
* یک، دو، سه، چهار
* چهار
خدای من.
جلد اول، شماره اول.
این اولین باریه که کارم رو چاپشده میبینم.
این فقط یه داستان تو ذهنم بود.
خیلی باحاله.
آیا ایدهای داری
که این یه روزی چقدر ارزش پیدا میکنه؟
- نگاه کن. داستان از مایکل نووتنی.
طراحی از جاستین تیلور.
سلام، پسرا.
سلام.
خب، آمادهاید که بچهتون رو تو بازار آزاد بفروشید؟
امیدوارم مردم خوششون بیاد.
چرا نباید بیان؟
- هیچ ایدهای نداری که همجنسگراها چقدر میتونن بدجنس باشن،
مخصوصاً وقتی پای موفقیت یکی دیگه وسط باشه.
ولی به همین خاطر همهشون رو به یه مهمونی دعوت کردم،
که احساس کنن دوستشون دارم و تو جمعن.
- وای، عجب! - برایان.
من چندتا از اعضای مطبوعات همجنسگرا رو دعوت کردم
و چندتا مصاحبه هماهنگ کردم،
تبلیغات تو همه雑誌های همجنسگراها خریدم،
سایتهای برتر همجنسگراها.
اگه درست بازی کنیم،
نمیتونید اینا رو به اندازه کافی سریع بفروشید.
و بعدش هممون میتونیم تو پالم اسپرینگز بازنشسته شیم،
لباس گشاد بپوشیم و میموزا بنوشیم.
- تو این مدت، بهتره برم سر کلاس.
خداحافظ.
امشب میبینمتون؟
آه، مطمئناً.
- دوستت دارم. - منم همینطور.
همیشه داشتم،
همیشه خواهم داشت.
زفیر درست شبیه توئه.
و جِیتی شبیه جاستینه.
- و ریج کپی برابر اصل برایانه.
- چرا، آه، من تو این نیستم؟
چی، ابرقهرمانها مادر ندارن؟
کی جورابشلواریهاشون رو میشوره؟
کیCapeشون رو اتو میکنه؟
آره.
بن، عزیزم،
بیا، یه کم بیشتر ریگاتونی بخور.
- اوه، نه، نه، نه. دبی، واقعاً نمیتونم.
مطمئنم که میتونی.
مامان، میتونی دست از پرخوری دادنش برداری؟
اون حالا یکی از خانوادمونه.
- ببخشید. من یکی از خانوادم.
آره، تسلیت صمیمانهام رو بپذیر.
چیزی که مایکل میگه اینه که،
عضویت امتیازات خودش رو داره.
- آره، چی، میخوای حالا به سرش بزنی؟
- از جمله یه بسته دو هفتهای تو پوکنوز.
آره.
اوه.
- ما هر تابستون اونجا میریم
به مدت دو هفته، از وقتی نه سالم بود.
آره، درست کنار دریاچه.
جای عالیای برای استراحته.
من آشپزی میکنم.
- من میخوابم. - من کمپ میزنم.
پس چرا تو هم با ما نمیای؟
اوه، آه، خیلی دوست دارم.
آه، اگه اینجا باشم.
- اینجا؟ کـکجا ممکنه باشی؟
- خب، من، آه، در واقع داشتم فکر میکردم
که برم تبت.
عزیزم، اون خیلی دوره
برای یه تعطیلات.
- آره، خب، دقیقاً تعطیلات نیست.
آه، ببین یه آکادمی بودایی هست--
اون، آه، نزدیک لهاسا، پایتخت--
که غربیها رو میپذیره.
یکی از دوستام تازه از اونجا برگشته که اونجا درس خونده،
گفت عمیقترین تجربهای بوده که تا حالا داشته.
اون زندگیش رو تغییر داد.
- آره، خب، بدون گرما،
بدون برق، و بدون دستمال توالت میتونه این کار رو بکنه.
- پس تو اونجا میمونی، مثلاً، چی؟
چند هفته، یا--
- آه، خب، این یه برنامه فشردهست.
پس اگه تصمیم بگیرم برم، آه،
بیشتر مثل شش ماه.
- تبت؟ تو تبت چی هست؟
ساحل برهنه؟ مهمونی رقص؟
ساحل برهنه یا مهمونی رقص.
خیلی بامزهست. تو خیلی بامزهای.
چی گفتم؟
- اون میخواد بره یه صومعه.
میتونه جذاب باشه.
اون شش ماه غیبش میزنه.
- این مدت زیادیه برای مجرد موندن.
خب، وقتی با راهبها زندگی میکنی،
باید مجرد باشی.
- اون نه. تو.
- ببین، فقط چون دربارش حرف میزنه
به این معنی نیست که واقعاً قراره این کار رو بکنه.
- آره، وقتی بفهمه که خبری از سکس نیست،
رقص نیست، باشگاه نیست،
و اینکه باید نارنجی بپوشه،
که باور کن، هیچ آدمی تو اون رنگ خوب به نظر نمیاد،
مهم نیست چقدر معنوی باشه،
همهچیز رو فراموش میکنه.
- ام درست میگه. تو خیلی درست میگی.
علاوه بر این، هیچ راهی نیست که اون عشقش رو ول کنه.
- باشه. بیا، بریم دوش بگیریم.
ترسو.
تو دقیقاً ده دقیقه ورزش کردی.
- که همون اندازه یه تمرین دو ساعته برای توئه،
منهای همه وقتی که صرف
چشمچرونی به همه پسرای اینجا میکنی.
بیا، ام، من باهات دوش میگیرم.
پس این جمعه، آه؟
به جای اینکه با دوستپسرت برید کلوبگردی،
چرا با من نمیای بیرون شهر؟
زیر ستارهها پارک میکنیم،
و بارش شهابی رو تماشا میکنیم.
هوم.
نمیتونم.
اون داره برام یه مهمونی میگیره.
نگو که بالاخره تصمیم گرفته
به تولدها اعتقاد پیدا کنه.
- نه، این--این برای کتاب کمیکه.
اون باید خیلی دوستت داشته باشه.
به روش خودش.
ولی نه به روش تو.
باید برم.
جدیدترین سیدیم.
تو اولین نفری هستی که اون رو داری.
و تو از نقاشیم استفاده کردی.
پشتش رو نگاه کن.
"برای جاستین."
اوه، صبر کن.
- چی؟ - پشتت هنوز خیسه.
بذار خشکت کنم.
آه، خب، ام،
تو واقعاً خودت رو به فرم عالی رسوندی.
پشتت به پهنای تگزاسه،
شکمت به صافی کانزاس،
و فلوریدا این موقع سال عالیه.
- خب، بذار قبل از اینکه به گرند کنیون برسیم تمومش کنیم.
خدا، تو خیلی بامزهای.
خب، حالا چی کار میکنی؟
دارم پیرهنم رو میپوشم.
نه، منظورم-- منظورم بعدش بود.
- خب، فکر کردم شاید برم سر کار.
بعضی از ما میلیونرهای سابق باید کار کنیم، میدونی.
- خب، شاید بیام سر بزنم. ببرمت ناهار بیرون.
- عزیزم، تو همین هفته دو بار منو ناهار بردی.
و صبحونه و شام.
پذیرایی از تو، پذیرایی منه.
هی!
ببخشید، آقا؟
شما، آه، ۱۰۰ دلار تو کیفم انداختید.
نوشته که گشنته.
- آره، خب، بیشتر یه کم گشنمه.
دانشجویی؟
میخوای کارت دانشجوییم رو ببینی؟
- خوبی. - میدونم.
- پس چرا داری وقتت رو تلف میکنی
وایستادی تو خیابون،
برای سکه و پول خرد مینوازی؟
خب، آیا من شبیه انسینکام؟
قراره سالن ملون رو پر کنم؟
راههای دیگهای برای پول درآوردن هست.
حداقل چند هزارتا.
با چی؟
- یخ زدم. میرم یه قهوه بگیرم.
- ریج حالا خوندنی اجباری برای کلاس پروفسور بروکنره.
- فکر کنم فایده داره دوستپسر معلم باشی.
به این دلیل نیست.
اون موضوع درسی که من تدریس میکنم رو منعکس میکنه،
بررسی زیباییشناسی همجنسگرا
در هنر و ادبیات مدرن آمریکایی پسامدرن.
- وای، اینو ده بار سریع بگو و نفست رو نگه دار.
و چون خوبه.
- جدی میگی؟ - آره.
شاید شبیه یه کتاب کمیک به نظر بیاد،
ولی یه چیز مهم درباره آدمای همجنسگرا میگه.
میدونی، ارزش دوستی،
وفاداری، شجاعت.
و شخصیتهات، اونا فقط کارتون نیستن.
میدونی، واقعیان. من بهشون اهمیت میدم.
حتی ریج.
- خب، این یه دستاورده. - آره.
تو یه نویسنده واقعی هستی، مایکل.
مرسی.
از تو هم مرسی.
برای چی؟
خب، اگه تو نبودی،
من هیچوقت جدی به رفتن به تبت فکر نمیکردم.
ولی وقتی تو بیمارستان بودم،
تو منو تشویق کردی که رو یه چیز مثبت تمرکز کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.