The first 131 lines.
« ترجـــمه و زیرنـــویس از Erfan_Ugmid »
...آنچه در شاهـزاده اژدها گذشتـــ
! پسرا
شما یه سـفر میرید به قلعه بنثـر.
! آسپیــرو
! تو الان جــادو انجام دادی
- تو یه جـادوگری - واو !
! من یه جـادوگرم
مـون شادوو الف هـا خطرنـاکن ، جنگوهای ماهـرین.
اونا پیـدات میکنن و میکشنـت.
این دیگـه بعهده ماست
ما بایـد این تخمو برگـردونیم تا ازش مراقبـت کنیم و به زیـدیا ببریمش.
و مـادرشو پیدا کنیم.
میـتونیم یه تفاوتی ایـجاد کنیم
هـر سه نفرمون
چهارنفـرمون
شــاهزاده اژدهــا
« کتاب اول : مـاه » « بخش چهارم : خـون خـوار »
! خودتـو رها کن
خودتـو ... رهـا کن
! رهـا شو
درمـوردم قضاوت نـکن
خب چـی ، دارم با ربانـم حرف میـزنم ؟
چقـدر بدتره که تو با یک ...
هرچـی که هست حـرف بزنی ؟
! آه
یه مراسـم ختم به این زودی دیوونگـیه
این رسـمه که برای هفت غـروب خورشید برای پادشـاهان سقوط کرده سوگواری کنـی.
تو حـتی یک بارم اونو انجام ندادی
متوجـهام که نگرانی ، اوپـِلی
امـّا در زمـان جنگ، ما بایـد روبهجلـو حرکت کـنیم.
هعـی، سرتو بالا نگـه دار
اوه ، ببخـشید.
شبـه درازیه
اینـو بنوش.
! صداش میـکنم ، معجـون داغ قهوهایـه صبح
! خـوبه
ما امروز با یـک حقیقـت ویرانگـر بیدار شـدیم
پادشـاهمون از مـا گرفـته شده
توسـط مون شـادوو الف ها کلَک خورده و توسـط نیروهای زیدیـا کشته شده.
بـرای من ، او بیـشتر از یک پادشـاه بود
در ساعـات پایان عمـرش، هاروو منـو...
بـرادرش صدا زد
صبـر کن.
شاهـزاده ها کجان ؟
اونهـا باید اینجا باشـن
شاهـزادهها...
مـردن.
ما نمیتـونیم بزاریم ظلـم زیدیـا بدون جواب بـمونه.
مـا باید با قـدرت روبهجلـو حرکت کنیم.
مشعل هـارو روشن کـن.
نـه.
کـلادیا
وقـتی یک حاکـم کاتیلـوس میمیره، ما بـرای اون هفت روز سوگـواری میکنیم.
ولـی ما در جنـگیم.
امـروز، ما بایـد هفت برابر سوگـواری کینم...
بـرای شب ، مراسـم تاجگـذاری خواهد بود.
! کالـوم، کالـوم،هعـی
این اسمـته، درستـه؟ کالـوم ؟
- کلـن یا کمـل؟ - آه، کالـومه.
حـدس میزنم فقط داشتم پریشـون گونه تلاش میکردم تا بکـشم این ... گوی نخسـتینو.
- سنـگ نخسـتین. - درسـته
این ماهـیت خالـص یک روح نخستـین در خودش نگه میـداره.
- منبـع نخستین ؟ - درسـته
تو میدونـی شش منبـع نخستین چین؟
اگـه بگم آره، مجبـورم میکنی اسمشون ببـرم ؟
آه.
هـمهی جادوهـای موجود در دنیـا از منبع های نخسـتین میان.
اونا اصلـی ترین و خالـص ترین انرژیِ جادویـی رو تشکیل میدن.
خـورشید، مـاه، ستارگـان، زمیـن، اقیـانوس و...
- آسمـان. - درستـه
بـرای اجـرای یک جادو، یک جـادوگر نیاز به انرژی اولیـه داره.
خـب اون جادویه نفـس باد بود که انجام دادی ؟
معمـولاً تو به یک طـوفان یا حداقـل یک نسیم قوی نیـاز داری.
ولـی با اون سنگ
تو همـه قدرت آسمان رو همیـشه دراختیـار داری.
- واو. -سنگـای نخستـین واقعا کمـیابن.
اونهـا توسط قویتـرین جادوگران دنبال شدن.
و حـالا ، به نحـوی تو یکیـشو داری.
صبر کن، من ... من اینـارو قبـلا در قلعـهی بنثـر دیدم.
این چیـزای مکعب شکل و این حالـتای دقیق رو برروی خودش داشت.
اوه ، خوبه.
اگـه جادو باشه چی ؟ ما باید بگیـریمش.
صبـر کن، چی؟ ما مشکـلات واقعیای داریم که بایـد نگرانش باشیم.
پایان دادن به جـنگ. بردن تخـم به زیدیا، یادتـه ؟
زیدیـا به سمتـه شرقه درسته ؟ خب این قلعَست. از این سمته.
اوه، عالـیه. مطمـئنم توسـط انسانا پوشیـده نشده.
انسانـایی که دنبال توعـن و میخوان منَو بکشـن ! هورا !
نه، این قلعـهی زمستونیـه. برای ماهـها خالیه، بهم اعتـماد کن.
ببیـن ... رایلا
شاهـزادهها قـرار بود تو بعضی چـیزا خوب باشن.
آه، مثلـه مبارزه با شمشـیر، رهبـری... اسب سـواری.
ولـی من همیشـه بد بودم خب ، تو همـه چیز.
خب ، وقـتی اون جادورو امتحـان کردم
مطمئـن بودم با آتیـش میمونم یا عنکبـوتارو میپوشونم...
ولـی کار کرد
و تو صـدام کردی جادوگـر، و اون ... احساس خوبی داشت.
من ... من فقـط این احساس رو دارم که اون چیـز مکعب شکل بهـم کمک میکنه.
کالـوم
یه رویـای عجیـبی داشتم
رویـا نبود از. همـهش واقعـی بود.
مطمئـنی؟
یه اسبه آبیـه غول پیکـر بود و من گوششـو قطع کردم.
چون از یجـور آبنبات درست شـده بود.
آه ... نه. اون ... اون رویا بـوده.
فکـر کردم منظـورت الفـاست.
یا گـرگای دودی ، تخـم اژدها. اونا واقعـین.
بعـدش تلاش کردم از اسـب آبی بخاطر آبنبـات تشکـر کنم
امـا اون صدامو نمیشنید بخـاطر اینکه من گوششـو خورده بودم.
هعـی ، شاهـزادهی افسرده
بـزن بریم مکعبـتو بگیریم.
- واقـعا ؟ - آره
فقـط، لطفا، مـدار دیگه ای نباشه ، خیلی خب ؟ با سخنـای قشنگ.
- هعـی بچهها ، ما میتونیـم... - ما هنـوز واینستـادیم.
- امـا من ... - تنقلاتـیم نباشه
فقـط میخواستم بگم تشنـمه
خیلی خب. اینـو بنوش
آهـ، نه، ممنـون. ما اونـو...نمیخوریم.
- چـیو ؟ - خون
مـا خون نمیخوریم
نمیـخوایم بی ادبی کنیم، ولی، آه، میتونی نـگهاش داری.
این آبـمیوهِ ماهـه.
این همـون چیزیع که انسانا فکـر میکنن ما هستیم ؟ هیـولاهای خون خـوار؟
نه، نه، نه. این ... اینجوری نیست.
منظـورم اینه که، من ... من داستانارو شنیدم، ولی ... مطمئنـم فقط داستان بودن.
داستـانا افتضاح و ناجـوریه. اوه، نگـاش کن، رسیـدیم.
دیـدی ؟ بـدون زمستـون، هیچ انسانیـم تو قلعـه زمستونی نیست.
بـزار سریـعاش کنیم.
بهـم بگو این چیز کجاسـت، و من داخـل و خارج میشم.
خیلـی خب، این اتـاق بازیـه. مکعب باید اینـجا باشه.
همونطـوری که گفتم، بدون زمستـون ، انسانیم نیست. درسـته ؟
No comments yet. Be the first to leave one.