The first 200 lines.
،توضيح ضروري اينکه در اکثر ديالوگهاي اين فيلم «از کتاب «اِفي بريست» نوشتهيِ «تئودور فونتانه .ترجمهيِ «کامران جمالي»، انتشارات «نيلوفر» بهره برده شده است
«« اِفـــي بـــريـــستِ فـــونتـــانه »» ... يا
بسا مردماني که نسبت به ... قابليتها و نيازهايِ خود آگاهند
،و با اينحال در افکار و اعمالِ خويش ... به سيستمِ سلطه تسليم ميگردند
و در نتيجه، آن را .تأييد و تقويت مينمايند
: فيلمي از «راينر ورنر فاسبيندر»
برابرِ عمارتِ اربابيِ «بريست»ها ... «در «هوهِن-کرِمن
«که از ديرباز، از دورانِ اميرِ شاهگزين «گئورگ ويلهلم ... اقامتگاه اين خانواده بوده است
«بر خاموشيِ نيمروزِ خيابانِ «دورف .نورِ درخشانِ خورشيد ميتابيد
و اين در حالي بود که جناحِ جانبيِ مشرف بر تفرجگاه و باغ ... که با نمايِ ساختمان، زاويهيِ قائمه ساخته بود
بر باريکهيِ مفروش با موزائيکهايِ ... چهارگوشِ سپيد و سبز، سايهاي پهناور ميگسترد
و نيز بر باغچهيِ مدوّري بزرگ ... با ساعتي آفتابي در ميانه
و محاط در .درختچههايِ ريواس و اخترِ هندي
اِفي»، اصلاً تو بايد» .بازيگرِ سيرک ميشدي
،هميشه رويِ چوبتاب !هميشه دخترِ هوا و باد
کمکم داره باورم ميشه .که تو همچين چيزي ميخواي
.شايد، مامان
،ولي اگر هم اينطور باشه مقصرش چه کسيه؟
،مگه غير از خودِ تو به چه کسِ ديگهاي رفتم؟
يا نکُنه فکر ميکُني که به بابا رفتم؟
!بايد هم بخندي
پس چرا از من يه بانويِ متشخص نميسازي؟
تو چنين چيزي ميخواي؟ - .نه -
.نه
!«نه اينقدر خشن، «اِفي !نه اينقدر تُند و شديد
هر وقت اينطوري ميبينمت .نگران ميشم
،ماجرايِ همراه با ناکامي .هرگز ناجور نيست
«خلاصه، بارون «اينشتتن ... وقتي هنوز 20 سال هم نداشت
«تويِ پادگاني در «راتهنو ... خدمت ميکرد
و اغلب برايِ ديدار .به خانههايِ اربابيِ اينجا مياومد
از همه بيشتر ترجيح ميداد که .به «شوانتيکوف» پيشِ پدربزرگم بره
.طبيعتاً نه بهخاطرِ خودِ پدربزرگم
وقتي مامان ... اين ماجرا رو تعريف ميکُنه
،کاملاً واضحه که او بهخاطرِ چه کسي ميومده .و من فکر ميکُنم کِشش از دوسو بوده
و بعدش چطور شد؟
،همونطور که بايد ميشد .درست مثلِ هميشه
اما بارون هنوز .بيش از حد جوان بود
درصورتيکه وقتي بعداً ... بابا به ملکِ ما پا گذاشت
به همون زودي، عضوِ شورايِ زمينداران در مجلسِ ايالتي .و مالکِ «هوهِن-کرِمن» بود
پس وقتِ زيادي صرفِ سبکسنگين کردن نشد ... و مادر او رو انتخاب کرد
.و تبديل به خانمِ «فُن بريست» شد
پس «اينشتتن» چکار کرد؟ سرنوشتش چي شد؟
،مسلمه که خودکُشي نکرد .وگرنه امروز منتظرِ اومدنش نبوديد
او از خدمت کناره گرفت .و شروع به تحصيلِ حقوق کرد
اما خانمِ «فُن بريست»، که در صورتِ لزوم ... ميتوانست اندکي رفتارِ غيرِ رسمي هم داشته باشد
،اِفي» را که ميخواست به سرعت بالا برود» .از حرکت بازداشت
... نگاهي به اين مخلوقِ فريبايِ جوان انداخت
،که با گونههايي هنوز داغ از هيجانِ بازيکردن .همچون شمايلي از سرشارترين شورِ زندگي در برابرش ايستاده بود
: و بهشکلي تقريباً درِگوشي به وي گفت ".اين از همه بهتر است؛ همينطور بمان که هستي"
.بله، همينطور باقي بمان" "،همينشکلي بسيار خوشسيما به نظر ميرسي
،بسيار معصومانه و سبکبار" ".بيهيچ پيرايهاي
و اين دقيقاً همان چيزيست" ".که در اين لحظه اهميت دارد
"... آخر بايد چيزي را بهت بگويم، «اِفيِ» دلبندم" .و هر دو دستِ دخترش را گرفت
"... بايد بهت بگويم که"
موضوع چيست، مامان؟" ".داري مرا وحشتزده ميکُني
"... «بايد بهت بگويم، «اِفي"
که بارون «اينشتتن» همين الان" ".تو را خواستگاري کرد
"از من خواستگاري کرده؟ جداً؟"
اينطور موضوعات" ".اصلاً شوخيبردار نيستند
تو پريروز او را ديدي، و فکر ميکُنم" ".خودت هم از او خوشت ميآيد
،البته او از تو مسنتر است" ".ولي اين چيزيست که رويِهمرفته خوشاقبالي است
،او مردي بااراده" "،صاحبمقام و آدابدان است
،و اگر جوابت منفي نباشد، که با توجه به هوشمنديات" "... انتظاري نيز جز اين از تو ندارم
در سنِ 20 سالگي، در جايگاهي خواهي بود" ".که ديگران در 40 سالگي به آن دست پيدا ميکُنند
و مادرت را هم فرسنگها" ".پُشتِ سر جا خواهي گذاشت
!اِفي»، بيا اينجا»
اِفي» به تملکِ کم يا زيادِ اشياءِ معمولي» ،علاقهيِ چنداني نداشت
اما هنگامي که همراه مادرش ... در مغازهها به گشت و گذار پرداخت
و ويترينها را از نظر گذرانيد ... و واردِ مغازهيِ لوکسِ «دِموث» شد
تا برايِ سفرِ ماهعسل به ايتاليا ... تماميِ وسايلِ موردِ نياز را خريداري نمايد
.شخصيتِ واقعيِ خود را نشان داد
،او تنها شکيلترينها را ميپسنديد
و هنگاميکه نميتوانست بهترينها را .به تملکِ خود درآورد از تملک چشمپوشي ميکرد
چون هر چيز، مگر بهترينها .برايِ او بيارزش مينمودند
آري، او ميتوانست چشمپوشي کُند؛
،و در اين تواناييِ چشمپوشي .خُردهقناعتي وجود داشت
اما اگر واقعاً ميتوانست ... صاحبِ چيزي شود
.آن چيز، به حدِ اعلاء شکيل بود
،و از اين لحاظ .اِفي» پُرتوقع بود»
بگو ببينم ديگه چه آرزويي داري؟ - .هيچي مامان -
واقعاً هيچي؟ - .واقعاً هيچي. کاملاً جدي ميگم -
... ولي اگه قرار باشه چيزي بخوام
خب؟
،اون چيز بايد يک پاراوانِ ژاپني باشه
،با نقشِ پرندههايِ سياه و طلايي بر روش .همه با منقارِ دراز
،و بعد هم شايد يک چراغ برايِ اتاقِ خواب .با نورِ قرمز
ميبيني مامان، طوري سکوت ميکُني .مثلِ اينکه من حرفِ مطلقاً نامربوطي زدم
.نه «اِفي». نامربوط نه .برايِ مادرت که بههيچوجه
.چون من تو رو خوب ميشناسم
،تو يه کوچولويِ خيالپرداز هستي
و هميشه با اشتياق، تصاويري از آينده رو .پيشِ چشمت مجسم ميکُني
... و هرچه اين تصاوير رنگينتر باشه
.برايِ تو قشنگتر و خواستنيتر بهنظر ميان
زماني که اسبابِ سفرِ ماهعسل ميخريديم .اين رو بهوضوح ديدم
و حالا اين تصويرِ درخشان رو پيشِ چشم مجسم ميکُني ... که يک پاراوان داري
با جَک و جانورهايِ محشر .و همه در سايهروشنِ چراغي با نورِ قرمز
اين مثلِ افسانههايِ پريان بهنظرت ميرسه .و تو ميخواي شاهزادهخانمِ اين افسانه باشي
.آره، مامان .من اينطوري هستم
.بله، تو اينطوري هستي !اين رو که ميدونم
،ولي «اِفيِ» نازنينم .ما بايد در زندگي بااحتياط رفتار کُنيم
.مخصوصاً ما زنها
اصلاً «گِرت» رو دوست داري؟
چرا دوستش نداشته باشم؟ ... من «برتا» رو دوست دارم، «هولدا» رو دوست دارم
.و «نيمايرِ» پير رو هم دوست دارم
و دربارهيِ دوستداشتنِ تو و بابا هم .که ديگه لازم به گفتن نيست
،من هر کسي رو که صلاحم رو بخواد .باهام مهربان باشه و نازم رو بکِشه، دوست دارم
.و «گِرت» هم حتماً نازم رو خواهد کِشيد. طبيعتاً به شيوهيِ خودش .اون ميخواد در ونيز بهم جواهرات هديه بده
نميدونه که دلبستگيِ من .طلا و جواهر نيست
،من ترجيح ميدم از در و ديوار بالا برم .ترجيح ميدم تابسواري کُنم
بهترين قسمتش، ترسِ هيجانانگيز از اينه که .چيزي پاره بشه يا بشکنه و من بيفتم
و خُب واضحه که هر سقوطي .به قيمتِ جان تمام نميشه
و پسرعمو «بريست» رو هم دوست داري؟
.آره، خيلي زياد .هميشه من رو ميخندونه
ميل داشتي باهاش ازدواج کُني؟
!اي دادِ بيداد، نه .اون که هنوز يه پسربچهست
«درحاليکه «گِرت .يه مَرده
،يه مَردِ خوشقيافه
،مَردي که ميتونم باهاش پُز بدم
مَردي که يه روز .تويِ اين دنيا به جايي ميرسه
!چه فکرهايي ميکُني، مامان - .حرفِ درستي زدي، «اِفي». از شنيدنش خوشحالم -
.اما هنوز حرفِ دلت رو نزدي
.شايد
.خُب بگو
.ببين مامان
... اينکه اون از من مسنتره
.عيبي نداره .شايد خيلي هم خوب باشه
.واقعاً اونقدرها هم پير نيست
،از سلامتيِ کامل برخورداره، سرِحال و بانشاطه .و سربازگونه و قبراق هم هست
،و تقريباً ميتونستم بگم ... دربست بهش ميپرداختم، اگه فقط
.اگه فقط يهکمي طورِ ديگهاي بود - يعني چطوري؟ -
.بله، يعني چطوري
.لطفاً بهم نخند، مامان
اين چيزيه که همين تازگيها .در خانهيِ کشيش شنيدم
«اونجا داشتيم دربارهيِ «اينشتتن .صحبت ميکرديم
«که يکدفعه «نيماير ... چين به پيشاني انداخت
،البته چينهايي حاکي از احترام و تحسين : و گفت
،بارون مرديست بااراده" ".مرديست پايبند به اصولِ خود
.«همينطوري هم هست، «اِفي - .مطمئناً -
و فکر ميکُنم «نيماير» بعدش اين رو هم گفت .که «اينشتتن» فرديست پيرو اصول
و فکر ميکُنم چيزهايي حتي .بيشتر از اينها هم گفت
اما من چيزي رو برايِ خودم .اصل قرار نميدم
.ميدوني، مامان
اين همون چيزيست که .من رو آزار ميده و ميترسونه
گِرت» خيلي دوستداشتنيه» .و با من خيلي مهربان و باگذشته
.خيلي باملاحظهست
.اما من ازش ميترسم
البته مردي در چنان مرتبهاي همچون او .مجبور است بياحساس باشد
اصولاً چه چيزي در زندگي، اسبابِ شکست را فراهم ميکُند؟ .هميشه خونگرمي
هيچچيز به اندازهيِ جشنِ عروسي !آدم رو سرِحال نمياره
!البته بهجز عروسيِ خودِ آدم
نميدونم برايِ چي .«اين حرف رو ميزني، «بريست
تا جاييکه متوجه شدم، تو هنوز .از عذابِ اليمِ عروسيمون رها نشدي
.خيلي دلم ميخواست بدونم چرا
.بهتره راجعبه خودمون حرفي نزنيم
.ما که حتي به ماهعسل هم نرفتيم
.چون پدرت مخالف بود
اما «اِفي» الان .به ماهعسل رفته
!چقدر رشکبرانگيز
.سوارِ قطارِ ساعتِ 10 شدند و رفتند
... الان بايد ديگه
الان بايد ديگه نزديکِ .رِگِنزبورگ» باشند»
و احتمالاً «اينشتتن» داره ... مهمترين آثارِ
گنجينهيِ هنريِ «والهالا» رو .برايِ «اِفي» يکييکي برميشماره
.اينشتتن» مردِ فوقالعادهايست»
.اما ديوانهيِ هنره
،«در حاليکه طفلک «اِفي .دخترِ طبيعتِ نابه
از اين ميترسم که شيفتگيِ «اينشتتن» به هنر .کمي باعثِ آزارِ «اِفي» بشه
مگر مردي هم هست !که زنش رو آزار نده؟
و شيفتگي به هنر هم .که چيزِ چندان بدي نيست
حق با توئه. بيا در اين مورد .با هم جروبحث نکُنيم
.اين رشته سرِ دراز داره
و بعد اينکه .آدمها با هم فرق دارند
و راستي که تو !به کارِ اون مرد مياومدي
اصلاً تو بيشتر مناسبِ «اينشتتن» بودي !«تا «اِفي
چه حيف! چون ديگه !خيلي دير شده
مابقيِ وسايل .بعداً ارسال ميشن
.متشکرم
!«بزن بريم، «کروزه
نيازِ مردمانِ ناحيهيِ من، ارتباط با مناطقيست ،که در اونجا داد و ستد کُنند
و چون با همهيِ دنيا مشغولِ سوداگري هستند ... و با تمامِ دنيا تماس دارند
،در ميانِشان که باشي .با آدمهايي از هر چهارگوشهيِ دنيا برخورد ميکُني
حتي در «کِسينِ» خوبِ ما؛ .هرچند به اندازهيِ لانهيِ پرندهست
اما اين که خيلي !«جذاب و گيراست، «گِرت
.تو هميشه از «لانهيِ پرنده» حرف ميزني
اما حالا ميفهمم که اونجا .يک دنيايِ جديده؛ پُر از شگفتي و عجايب
درسته؟ قصدت اين بود که چيزي شبيه به همين بگي؟
يک دنيايِ جديد، همراه با شايد ... يک سياهپوست، يک تُرک
.يا شايد حتي يک چيني
!حتي يک چيني !آفرين به اين حدسي که زدي
.امکان داره که هنوز واقعاً يک چيني داشته باشيم .به هر حال يکي داشتيم
،که الان مُرده و در قطعهاي کوچک ... محصور در شبکهاي ميلهاي دفن شده
.درست کنارِ حياطِ کليسا
،اگه وحشت نميکُني ... در يک فرصتِ مناسب
.قبرش رو بهت نشون ميدم
.ميانِ تلماسههاست
دور و برِ گورِش، فقط علفِ ساحلي روئيده .و اينجا و اونجا چند تايي گُلِ نِي
و هميشه هم صدايِ امواجِ دريا .به گوش ميرسه
،خيلي زيباست
.و همينطور خيلي وحشتناک
.بله، وحشتناک
No comments yet. Be the first to leave one.