The first 200 lines.
افسانه شیائو چو
قسمت 10
دخترای صدر اعظم سی ون
با دو تا از سه نوه تای زو
که احتمال داره پادشاه بشن
ازدواج کردن
مزخرفه
پدر من اینطوری نیست
اگه واقعا میخواست انتخاب کنه
فکر نمیکنم میذاشت دختراش با اون دو تا حاکم ازدواج کنن
درسته
به خاطر اینه که حاکم تای پینگ مجبورش کرده
ما تو تله شی یین افتادیم
پدرم انتخاب دیگه ای نداشت
این شایعات فقط حرفن واقعیت ندارن
آدم عاقل به این شایعات گوش نمیده
این مردم جزئی از زندگیت نیستن
نباید به حرفاشون اهمیت بدی
تو کاملا منطقی هستی
به نظر میاد با اون دو تا کاملا فرق داری
سلطنت بیشتر از اون دوتا بهت میاد
میخوای بگی چرا من بهترم؟
صادقانه بگم من واقعا نمیدونم
ولی چیزایی که پدرم تو بچگی بهم یاد داده رو هنوز یادمه
راه یادگیری درست، شامل تجلی فضیلت، دوست داشتن مردم و پایبندی به خوبی هاست
این روش قدیس هاست
خب ما چجور امپراطوری میخوایم؟
به نظرم باید صادق و با فضیلت باشه، با مردمش خوش برخورد باشه و هدفش خدمت به مردم باشه
هرچه بیشتر به اینا عمل کنه، مردم هم بیشتر دوسش دارن
برای همینه که فکر میکنم شایسته تر از اون دوتا برای سلطنتی
از همون کودکی این حرفارو شنیدم
بعضیا گفتن تو پسر امپراطور فقیدی
تو باید امپراطور بشی
بعضیا گفتن اون برای کشور کاری نکرده
چطور میتونه گزینه مناسبی باشه؟
این اولین باره که یه نفر به خاطر شرایطی که خودم دارم این حرفو میزنن
خب تاج و تخت رو میخوای؟
میخوای من امپراطور باشم؟
اینطوری نیست که اگه من بخوام اونو به دست میاری
اداره کشور شوخی بردار نیست
دخترای خانواده ملکه خوش اخلاق و باسوادن
ولی به نظرم تو از همشون باهوش تر و آینده نگر تری
داری چاپلوسی میکنی؟
من چاپلوسی هیچ کسی رو نمیکنم
حقیقتو میگم
اگه واقعیتو گفته باشی، تا جایی که یادمه اولین نفری هستی که گفتی باهوشم
بقیه فکر میکنن احمقم
اونا فکر میکنن من همیشه دردسر درست میکنم
صادقانه بگم، من به حالت غبطه میخورم
حداقل میتونی دردسر ساز باشی
اطرافیانم مثل شیشه باهام برخورد میکنن
مثل اینکه هر لحظه ممکنه چند تیکه بشم
هر روز باید دارو بخورم
اگه یکم بیشتر بیرون بمونم، میان دنبالم میگردن
مثل اینکه منظورشون اینه بشینم و تکون نخورم
باید برم خونه
منم همینطوریم
واقعا؟
اونا همیشه سعی می کنن منو قانون مند کنن
به جز خواهر دومم
اون تلاش نمیکنه منو تحت کنترل داشته باشه
من خیلی باهاش راحتم و احساس نزدیکی میکنم
ولی چرا نمیبینه یه نفر با نقشه بهش نزدیک شده؟
میخوای همه چی رو به روز اولش برگردونی
نه خانی اومده و نه خانی رفته، درسته؟
ارباب، سرفه کردی؟ چرا دوباره سرفه کردی؟
عالیجناب، باد داره می وزه
وقت داروتونه
باشه
میبینی؟
کنترل من اینه
برای همین از حالا به بعد با هم دوستیم
خیلی خب
ولی باید بدونی، الآن بهم مشکوکن
واقعا نمیخوام دوستای زیادی داشته باشم
شاید دوستیمون باید مخفی بمونه
به هیچکس نگو
به هیچکس نگو
عالیجناب
عالیجناب گفتن میتونین ببینش و برین
همونیه که بهش فکر میکردم
وقت و انرژی زیادی براش صرف کردین
چند روز باید استراحت کنین
فکر میکنم این آخرین بار باشه
برای همین میخوام بیشتر بمونم
حالا نظرتونو عوض کردین؟
شاید
عالیجناب، میخواین از بانو یان یان بخواین باهاتون ازدواج کنه؟
حتی اگه بخوام، الآن زمان درستش نیست
عالیجناب
زود باشین
نمیخوام عالیجناب زیاد منتظر بمونن
امروز باید بریم اعلی حضرتو ملاقات کنیم
بله، بانوی من
نمی دونم می تونم وو گولی رو ببینم
دیگه کی اونجا میتونه باشه؟
و حاکم دی لی و خانواده اش
سرورم
حال ما یه خانواده ایم
لازم نیست همه این تشریفاتو انجام بدین
بلند شین
بیا
برادر، صبر کنین- بیا-
حاکم تای پینگ
برادر، شوخی میکنی؟
برادر
درسته، درسته
دستاشو بگیر
زود باش
رقاصارو بگو بیان
جشنو شروع کنین
برادر سوم، تو زودتر رسیدی
بذار معرفیت کنم
برادر سوم من دی لی
زن داداشم یی لان
و پسرشون واگی
ارباب دی لی
بانو یی لان
از دیدنتون خوشبختم
پسر خوب
شنیدم خیلی اسب سواری و تیراندازی رو دوست داری
برات یه اسب خوب پیدا کردم و بهت هدیه میدم
باشه
هون یان، بیا اینجا
بیاین، بیاین بشینین حرف بزنیم
مشکلی نیست، من باهاتم
چرا وایسادی؟
این پیاله به سلامتی حاکم تای پینگ
خب
امیدوارم خوشبخت بشین
ممنون سرورم
خوب از حاکم تای پینگ مراقبت میکنم
مراقبت میکنی؟
اون نیازی به مراقبت نداره
مثل یه گاو نر قویه
ولی
یه چیزی هست که باید عجله کنی
یه پسر براش بیار
نسل ما هنوز وارث نداره
هر چه زودتر یه پسر بیاری من زودتر از شر تهدید ها راحت میشم
برادر، خیلی زوده
ما همین دیروز ازدواج کردیم
خب که چی؟
باید دیروز میگفتم
بچه های زیاد، هر چه سریعتر
یه مشت بچه به من تحویل بدین
مثل گاو و گوسفند تو علفزار
برادر دوم
نباید اینقدر نگران باشین
ما واگی رو داریم مگه نه؟
اون 12 سالشه
هر موقع میتونه کمک کنه
دی لی
شنیدم واگی میتونه یه کمان 130 پوندی رو بکشه
درسته
من زیاد وارد نیستم ولی شنیدم سوار کاری و تیراندازی رو با کمان های واقعی انجام میده
اون کل روز هیچ جا نمیره و تو شانگ جینگ میمونه
میدونی چیه؟
نانجینگ یه عضو سلطنتی میخواد
چرا پسرتو اونجا نمیبری تا جنگ واقعی رو تجربه کنه و لذت ببره؟
برادر، واگی خیلی کوچیکه
بذارین من به جاش برم نانجینگ
... بذارین اون
مگه نگفتی هر وقت بخوایم میتونه بهمون کمک کنه؟
درست میشه
بهم دروغ میگی؟
جرات نمیکنم دروغ بگم
مشکلی نیست
ممنون سرورم
سرورم، شی یین اومده شما رو ببینه
میتونن منتظر باشن
بله سرورم
بیاین، زود باشین
شاهزاده خانم و حاکم تای پینگ
بنوشین
برادر
به سلامتی
خب
حالت بهتره؟
ممنون برادر درانگ
بهتره بلند بشی
صحنه مناسبی برای یه خانم نیست
تا بالا سر یه مرد بایسته
خوبی؟
فکر نمیکنم اهمیتی داشته باشه
اینطور نیست که بخوایم چیزی رو پنهان کنیم
دور و برمو شلوغ نکن
باشه، فقط خودم کنارت میمونم
یان یان؟
اینجا چیکار میکنی؟
یه روز دوست داشتنیه
بریم اسب سواری
بهم دست نزن
بریم
حرومزاده
پسر برده
با دخترای ما کاری نداشته باش
درباره چی حرف میزن؟
خاندان هان تازه حاکم شدن
وقتی اونا رو دیدی باید سلام کنی
No comments yet. Be the first to leave one.