The first 200 lines.
آه، تو یه تیکه آشغالِ ایرلندیِ پاپتی هستی.
قراره بفهمی عمقِ رودخونهی «ایست» واقعاً چقدره،
مرتیکهی ایرلندیِ نفهم.
من نفر دومِ خانوادهی «گامبینو»ام؛ همهتون به فنا میرید.
نگاش کن، طوری خودشو بزک کرده که انگار...
مثل یه طاووس وسطِ مسابقهی کفتراست.
اون اِپلهای روی شونهاش رو ببین.
بچهها، انگار بازیکنِ خطِ دفاعیِ تیمِ «جاینتز»ه.
رئیسِ خودت به ما گفت...
که دیگه بساطِ این کثافتکاریها جمع شده.
بدجوری به فنا رفتی، رفیق.
فقط پنجهزار تا میخوام، عوضی.
اون کفشهای کالجت همینقدر میارزه. - دهنتو ببند.
دوباره زنگ میزنیم.
اگه اون پول زود نرسه اینجا؛
کفشها رو از پات درمیاریم و شروع میکنیم به بریدن انگشتای پات.
دیوی اوبراین.
چی به سرت زده بود که این آدم رو گروگان گرفتی؟
آقای سووینی، یه آمار توپ از یه اسب مسابقه گیرم اومده بود.
اون پنج هزارتا میتونست برامون یه ثروت ردیف کنه.
واسه درآوردن اون پول راههای خیلی هوشمندانهتری هم بود، دیوی.
لطفاً اون اسلحه رو بذار زمین.
تازه بماند که این یارو کثافت همینطوری سرشو انداخت اومد تو پانصد و نود و شش،
و از ری کوئینلان باجگیری کرد.
و میزنه تو صورت ارین مالون.
خیلی شانس آورده که هنوز داره نفس میکشه.
هی، اِم، دیوی،
شاید، اِم،
میدونی، اونقدر پاتیل بودی که یادت نمیاومد،
اما آقای سووینی بهمون گفت
که دیگه کاری به کار ایتالیاییها نداشته باشیم.
الآن دیگه داریم باهاشون همکاری میکنیم.
پس، همونکاری که میگه رو بکن و اسلحه رو بذار زمین.
میدونم داری واسه خودت کسی میشی، جیمی،
اما این قضیه ربطی به تو نداره.
خودم اون پنج هزار تا رو روی اسب شرط میبندم
و برد رو با هم نصف میکنیم. هان؟ چطوره؟
تو هم مثل من آه در بساط نداری.
برو بابا. پول رو ردیف میکنم.
و آقای سووینی اینجا بهم پول میرسونه، مگه نه؟
ببین، من هیچوقت بهت دروغ نگفتم.
خیلی خب، میتونی بهم اعتماد کنی.
این به نفع همهمونه، فقط...
فقط اون اسلحه لعنتی رو بده به من.
من این کار رو واسه هیچکسی جز تو انجام نمیدادم، جیمی.
هوی، منو باز کن کثافت.
وینی، معذرت میخوام.
بهت قول میدم دیگه تکرار نشه.
چه مرگته؟ واسه چی این کارو کردی؟
بازش کن.
ما دیگه با ایتالیاییها در نمیافتیم.
شیرفهم شد؟
بله قربان. - مفهومه.
اون کثافتکاری رو جمع کنید.
واقعاً لازم بود؟
منظورم اینه که دیوی یه سرباز وفادار بود.
از کنترل خارج شده بود.
حرفم اینه که،
مجبور نبودی بهش شلیک کنی.
جیمی، اگه بذاری یه سگ گاز بگیره، بقیه هم شروع میکنن به واقواق کردن.
باید یه پیامی میفرستادم.
شانس آورد که یه چاقوی زنگزدهی لعنتی برنداشتم
و تخمهاشو نبریدم.
بفرما، اینم از خودِ قدیسها.
شما خانومها دارید قشنگ روی
مریم مقدس رو کم میکنید.
خدا خیرت بده، آقای سووینی.
جیمی، میفهمم که شاکی هستی،
ولی الان اصلا نباید با ایتالیاییها دربیفتیم.
چرا؟ اون ایتالیاییهای لعنتی هیچ احترامی واسمون قائل نیستن.
سالهاست که مثل آشغال باهامون رفتار میکنن.
آره.
و سالها بود که اونا رو از تو خیابون میقاپیدیم
واسه یه باج ناچیز، اونا هم حاضر بودن پول بدن
بجای اینکه بخوان خون و خونریزی راه بندازن.
واسه هر دوتامون مثل یه بازی لعنتی بود.
اما این کار واقعاً بچهگونهست،
و باید تموم بشه.
باید حواسمون به هدف بزرگتر باشه.
و بفرما، اینم از این.
مرکز جاویتس،
بزرگترین پروژه تاریخ شهر نیویورک.
نیم میلیارد دلار.
حالا، در حالت عادی ایتالیاییها دخل و خرج حقحسابها رو ردیف میکردن،
و تبانی توی مناقصه و استخدامهای صوری.
ولی این توی قلمروی ماست، واسه همین یه سهمی واسمون گرفتم،
یه سهم گنده.
اگه درست بازی کنیم، داریم درباره دهها میلیون حرف میزنیم.
این بیشتر از نزولخوری، قمار و فاحشههامونه.
از کل کاسبیهامون روی هم بیشتره.
ولی تعداد ایتالیاییها تقریباً صد برابر ماست.
پس نباید تو این کار گند بزنیم.
نمیزنیم.
جیمی.
منم دیوی رو دوست داشتم.
واقعاً داشتم...
اما اون باید میرفت.
آره، میدونم. میدونم.
یکی باید یه چند کلمه حرف بزنه.
راستش، تو جمع حرف زدنم زیاد تعریفی نداره.
داری چیکار میکنی؟ - خب، بیا.
یه ذره جراتِ مایع. بزن بر بدن.
من... اِ...
گفتم یه چند کلمهای حرف بزنم.
از طرفِ رفیقمون.
میدونی، خیلی از ماهایی که اینجاییم با دِیوی بزرگ شدیم.
همین بغل، تو مدرسه «هالی کراس» درس میخوندم.
حداقل تظاهر میکردی.
اما دیوی همیشه سردسته بود.
اولین کسی بود که توی زنگ تفریح زیر توپ میزد.
اولین کسی بود که یه دختر رو میبوسید.
همیشه اولین کسی بود که بقیه رو مهمون میکرد.
اولین کسی بود که پشت رفیقاش درمیاومد.
شاید ندونیم چرا
خداوند تصمیم گرفت اون رو از پیش ما ببره.
اما تعجب نمیکنم اگه دلیلش این باشه که...
چون حضرت عیسی تشنهی یه رفیق خوب و یه نوشیدنی خنک بود.
به سلامتی دیوی.
دلمون برات تنگ میشه.-
خیلی رو میخواد که پاشده اومده اینجا. - بریجت، هیس.
چی؟ همه میدونن چیکار کرده.
همهتون بزدلتر از اونین که چیزی بگین.
تقصیر دیوی بود، باشه؟ اون گند زد.
آره، همینطوری به خودت بگو.
ببخشید.
نمیخوام اذیتت کنم.
خب، مشکل اینجاست که منم باهات موافقم.
اونا هم همینطور.
لعنتی.
فقط من اینطوریام یا اون هر بار
که میبینمش خوشگلتر میشه؟
من سر سوزنی هم تغییر نکردم، آقای سوینی.
شاید مشکل از چشماته.
نه.
نه، این چشما هیچی رو از قلم نمیندازن.
مثل همون موقعی که این پسره اول بار واسه کار اومد پیشم.
چند سالت بود؟ پونزده؟
اِ... سیزده و نیم. دروغ گفتم.
یه آتیشی تو چشماش میدیدم.
دنیا داشت هی میزدش زمین.
اونم هی بلند میشد.
میدونستم هیچی جلودارش نیست، حتی تو اون سن.
سیزده و نیم سالگی.
وقتی دیوی رو پیدا کردین چند سالش بود، آقای سووینی؟
خب، مثل اینکه همهی اینا درباره سنشون دروغ میگن.
پس لابد تشخیصش سخته.
اوهوم.
ببخشید.
حرفهای قشنگی زدی، جیمی.
شاید تو این روز غمانگیز یه خبر خوب برات داشته باشم.
خواهرم «آنی» توی «بلویو» کار میکنه.
میگه رفیقت «میکی» داره به درمان خوب جواب میده.
اون دیدتش؟
از جزئیاتش خبر ندارم، ولی اون فکر میکنه
که ممکنه به زودی مرخص بشه.
آقای «فلانگان». این قراره دقیقاً مثل...
دفعهی آخر، فقط یه ذره قویتر.
آقای سووینی.
آقای گوتی منتظرتونه.
اون میز ته سالنه.
زاکارو بهم گفت چیکار کردی،
و باید بگم خوشحالم که کار درست رو انجام دادی.
منظورم اینه که، دزدیدن آدمای ما برای باجگیری، اون کثافتکاری باید تموم بشه.
توافقی که با پاول بزرگ دارم تنها چیزیه که برام مهمه.
آره. شانس آوردی اسلحه همراهم نبود،
وگرنه دخلِ همهرو توی اون خرابشده میآوردم.
وین، بیخیال. اون هنوز یه کم شاکیه.
فکر میکنی من چه حالی دارم؟
مجبور شدم یکی از آدمای خودمو نفلّه کنم، بچهی خوبی بود.
چون این آشغال میاد تو محلهی ما
و مثل یه احمقِ عوضی رفتار میکنه.
اگه دست من بود، یه بمب اتمِ لعنتی میانداختم
رو اون محلهیِ نکبتزدهیِ آشغالتون.
هی، وین. بیخیال. هی، سخت نگیر.
باشه.
ببین...
آوازهی شماها خیلی بزرگتر از
تعدادِ واقعیِ واموندهتونه.
منظورم اینه که شماها وحشیاید، بدجور روانیاید،
نصفِ وقتها هم که مَستید...
نه، جان... - بذار حرف لعنتیمو تموم کنم.
همه این پولهای دولتی که از جاویتس میاد،
باعث میشه دولت بدجوری روتون زوم کنه.
پس باید اون حیوونهایی که
زیردستت داری رو کنترل کنی.
در مورد حیوونهای خودت هم همینطوره.
تمومه؟
نه.
یه درخواستی از طرف پلِ گنده دارم.
یه، اوم...
یه رهبر اتحادیه ایرلندی هست،
دیک کینسلا، که داره زیادی وراجی میکنه.
آره، دیک رو میشناسم، مسئول لوکال ۸۳۳ هستش.
فقط داره سعی میکنه پول گندهتری واسه خودش به جیب بزنه.
با این قضیه جاویتس، بوی پول به کله همه خورده.
آره، حتماً، باید کلکش کنده بشه.
دیک توی محله ما خیلی محبوبه.
نه تو محله ما. - خفه شو کثافت.
گوش کن، باید دهنش بسته بشه.
واسه نشون دادن حسن نیت به آقای کاستلانو و خودم.
No comments yet. Be the first to leave one.