The first 200 lines.
اینقدر نگاهش نکن. امان از دستت.
- ببخشید. - اشکالی نداره.
دنی، مجبور نیستی چنین کاری بکنی. خودت میدونی دیگه، مگه نه؟
عملیش میکنیم.
قطار خط دی به ایستگاه راکفلر سنتر رسید،
ایستگاه بعدی خیابان هفتم است. مواظب بسته شدن درها باشید.
دیگه قرار نیست بلایی سر کسی بیاره، خب؟
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
دنی. بیا دیگه.
- ای وای. - چی شد؟
پیداش کردم.
کجاست؟
همین الان اومد بیرون.
برنگرد.
من مسیرش رو بلدم. بیا.
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashg@
خیلیخب، جدا میشیم، من دور میزنم.
میپرم جلوش، تو هم میدونی چیکار کنی.
ممنون دنی. از پسش برمیایم.
آهای! وایستا!
دنی. دنی، شلیک کن. دنی، شلیک کن دیگه!
دنی! دنی، بهش شلیک کن!
آهای! بیحرکت!
وایستا!
پشمهام.
اسحاق، وایستا.
آریانا کجاست؟
- اتفاقی افتاد. - چیکار کردی؟
خودم نمیخواستم.
- چیکار کردی؟ - خودم نمیخواستم.
مجبورم کرد. مجبورم کرد. ببخشید.
ببخشید. ببـ...
ببین، پاسپورتها رو بردار. این رو بگیر. برو پدرت رو پیدا کنی.
باشه.
پلیس!
دست کل حضار خونه بالا و بیان بیرون!
- دارن از در اصلی خارج میشن. - بیاین اینجا ببینم!
بیاین جلو!
زود باش بیا اینجا! بیا اینجا! تکون بخور!
دستها بالا! دستها بالا ببینم!
بجنب! آروم بیا! بیا جلو!
بیا جلو. آروم بیا.
دستها بالا ببینم!
دستها بالا! آروم بیا!
- بیا جلو! - بیا اینجا بمونم!
- تکون بخور! - بخواب رو زمین!
- بخواب رو زمین! - زود باش بخواب رو زمین!
- بخواب رو زمین پدرسگ! - رو شکم بخواب و دستت رو باز کن!
کلی تیراندازی شد، همهجا پر از خردهشیشه بود، یکی تیر خورد.
یه تیر به پای این خانم برخورد کرد.
این بچه خیلی شانس آورد که به قتل متهم نشد.
دختره، آریانا، چی شد؟ چه اسم قشنگی.
اثری از اون هم نیست.
گمون کنم دختره و صاحبخونه رو کشته.
وقتی همکار آدم یه کتاب راجع به قاتلان زنجیرهای بخونه همینطوری میشه.
خب، بگو دیگه، نظر خودت چیه؟
- طرف قاتل زنجیرهایه؟ - به این سادگیها نیست.
چندین المان مرتبط هست که به نظرم همخونی ندارن.
ضمنا، ناهمخوانی ذاتی جنایتش با...
شاید هم «جنایات» باشه، مگه نه؟ دختره چی؟ صاحبخونه چی؟
نه سلاحی ضبط کردیم، نه جسدی.
نه، خودمون میدونیم تفنگ داره. کف خونه خونی شده.
آثار تقلا رؤیت شده، شیشه هم به ضرب گلوله سوراخ شده.
- مدارک کافی نیست. - آره، ولی اگه واقعا باشه چی؟
اگه قاتل زنجیرهای گرفته باشیم چی؟
بهت گفت واسه چی تو راکفلر سنتر با تفنگ شلیک کرده بود؟
آره. به قول خودش، میخواستن با دختره یکی رو بترسونن.
- کی رو بترسونن؟ - نگفت.
میگه به درد نمیخوره.
خب، نظرت چیه؟ کارت همینه دیگه استاد.
- بذار بررسی کنم. - واقعا؟
واقعا.
آمادهای؟
آره.
خیلیخب.
«اتاق شلوغ» «فصل یکم، قسمت یکم»
یه ساعت کافیه.
چشم.
میخوای بشینی؟
دنی.
رفتارشون باهات چطوره؟
گمون کنم عین بقیه است.
خب، من اومدم که فقط صحبت کنیم.
میخوای راجع به جریان آریانا صحبت کنیم. خودم میدونم.
میدونی الان کجاست دنی؟
نه.
همونطور که به پلیسها گفتم،
بعد از وقایع تو خیابون ندیدمش.
خب، پلیسها هم پیداش نمیکنن.
سر اسحاق، صاحبخونهات، چی اومد؟
نمیدونم.
خب، اگه نمیتونی بهم بگی الان کجان،
میتونی بهم بگی چی شد که اونجا باهاشون همخونه شدی؟
پانسیون بود. من یه اتاقش رو اجاره کرده بودم.
دنی، من میخوام کمکت کنم.
خیلیخب.
کی با آریانا و اسحاق آشنا شدی؟
سال یازدهم بودم.
میشه دقیقتر تعریف کنی؟
بهار ۱۹۷۷ بود. هوا آفتابی بود.
تو مدرسه محبوب نبودم.
غمگین و عصبی بودنم تو خونه هم به نفعم نبود.
دن!
میشه لطفا کاری بکنی؟
از من بشنو، این بچه لوس بار اومده.
دن!
میشه لطفا کاری بکنی؟ ترجیح میدم دوش بگیرم.
خواهش کردم. میشه این بچه رو یه کاریش بکنی؟
- صدام رو میشنوی دیگه، مگه نه؟ - آره، شنیدم چی گفتی.
میشه بذاری تو حال خودش باشه؟
پس زنده است. مگه اینجا هتله؟
«نمیشه بذاری تو حال خودش باشه؟»
بیا بجنبیم. دیرمون میشهها.
میخوای تا مدرسه برسونمت؟
چرا که نه؟
برات ساندویچ بیکن درست میکنم که با خودت ببری.
ای خدا. هم هتل زدم، هم رستوران. برنمیتابم.
دنی، برو آماده شو.
پنج دقیقه دیگه حرکت میکنیم.
راستش، داشتم با خودم میگفتم: «کاش میتونستم تا هشت بخوابم.»
خیلی لوس بار اومده، میدونستی؟
- باید برم. - باید برم.
ببین، واسه چی من و تو دیگه با هم وقت نمیگذرونیم؟
آهای.
وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن. خب؟
چیه؟ ازم خوشت نمیاد؟
دنی، بیا بریم. نباید دیر کنم.
- خواهش میکنم بیا بریم. - باید برم.
حق نداری تو این خونه بهم بیاحترامی کنی جناب.
- فهمیدی چی گفتم؟ ای... - مارلین، جریان چیه؟
دستت رو بکش ببینم.
واقعا؟ میخوای مجبورم کنی؟ چـ...
دنی، برو.
ای خدا.
آره دنی. برو.
دلم برات میسوزه.
آها، خب، تو که جز من کسی رو نداری کندی.
در اون صورت، خودت چهجور آدمی هستی؟
روز خوبی داشته باشی.
ناهارت رو بگیر.
خیلیخب، بریم. بیاین.
پسر، باید واسه خودت چندتا برچسب بخری.
خالی بودن کمدت خیلی غمانگیزه.
چطوری جانی؟
باز هم قیافهات این شکلی شده. امروز صبح اتفاق بدی افتاده؟
ناپدری بیشعورت کاری کرده؟
ای خدا، ازش متنفرم.
خب، میخوای برات حقه اجرا کنم؟
- چرا که نه؟ - خیلیخب، هر کارتی رو میخوای بردار.
- اون یکی. آره. - این یکی؟ خیلیخب.
مایک کجاست؟
رفته ببینه تیم دانشگاهی فیلادلفیا چی میشه، یادت رفته؟
- مگه امروز تموم نمیشد؟ - نه.
ولی امشب میاد. واسه مهمونی جویی لاتم میاد.
ما هم میریم، مگه نه؟
- آره، چرا که نه؟ گمون کنم بریم. اِم... - سلام عجیبالخقه خان.
ای بیشعور.
- مطمئنی ما هم به مهمونی دعوتیم؟ - خودش برگه چسبوند دیگه.
کل کلاسمون رو دعوت کرده. ساعت هفت میام دنبالت.
نه. خونهمون نیا. خودم تو حیاط میبینمت.
خیلیخب. سر کارم نذاریها.
- سر کارت نمیذارم. - جیبت رو هم ببین.
کارتت همین بود؟
نه. فعلا پسر.
فعلا.
- قشنگه. - مرسی.
آدامه؟
واقعا دلت خیلی براش تنگ شده، مگه نه؟
آره، گاهی تنگ میشه. همیشه نمیشه.
آخه آدم اصلا نمیدونه دلش کی تنگ میشه، مگه نه؟
آره.
یهو انگار دارم غرق میشم، متوجهی؟
گمون کنم حس من هم نسبت به بابام همینطور باشه.
البته تا حالا از این دید بهش نگاه نکرده بودم.
بیا. بریم.
هنوز وقتی بهش فکر میکنم، ناراحت میشم. دلم خیلی براش تنگ میشه.
تو از رابطه من و آدام خبر نداری.
صرفا ظاهرمون همسان نبود. نمیتونستن جدامون کنن.
میشه ازش برام بگی؟
میخوای بگی چی به سر آدام اومد؟
نه.
خب، هرچی هم که شده، خیلی تسلیت میگم.
فقدان خیلی بده.
نظر تخصصیت همینه؟
تو همین مایههاست.
- نه. - ببین، صدای آهنگشون میاد.
به نظرم بهتره بریم خونه جانی. گمون نـ...
- گمون نکنم... گمون نکـ... - بیا از پشت خونه بریم.
به درک.
خونه بزرگیه.
- مطمئنی ما هم دعوتیم؟ - آره بابا. مشکلی پیش نمیاد.
No comments yet. Be the first to leave one.