The first 200 lines.
دارم بهت میگم، باشه؟
اون پیرزن ثروتمندی که اینجا زندگی میکرد
پارسال فوت کرد
اینجا واقعاً منو میترسونه
بیخیال! کی میدونه ممکنه چی پیدا کنیم؟
عالیه
بجنب
میدونی، احتمالاً بتونیم
تِروُر؟
آه! اوه
خیلی بدجنسی
اوه، هو هو. نتیجهی کارت رو دیدی
یکی طبقهی پایینه
رفیق
برو، برو، برو
از این طرف
مَک؟
اومدم
هی! چیزی نمونده بود بیام از تخت بکشمت بیرون
آره، دیشب تا دیروقت بیدار بودم و مینوشتم
با این حال، هنوزم برای داوطلب شدن توی پروژهی من بیدار شدی
چه مردی
خودت گفتی چارهی دیگهای ندارم
درسته
اما اگه من و پدرم بخوایم این پروژه رو تموم کنیم
باید تمام امکاناتمون رو بسیج کنیم
در ضمن، ممنونم
بابت اینکه کار روی خونهات رو عقب انداختی
اوه، من با این تأخیر مشکلی ندارم
از محل نویسندگیِ کوچیکم خوشم میاد
و همینطور از صاحبخانهام که «بیشتر اوقات» مهربونه
«بیشتر اوقات»؟
شاید بهتر باشه دوباره در موردش فکر کنی
اگه میخوای تا خونهی «فارست» برسونمت
اوه، باید اونجا ببینمت
امروز صبح میرم دنبال برادرزادهام کنار اسکله
راست میگی! امروز همون روزه
اوه، من کاملاً آمادهام
ملافههای تمیز روی تخت انداختم
توی اتاق مهمون
از این کار مطمئنی؟
آخه یه نوجوان توی خونه اونم واسه دو هفته؟
شنیدم نوجوونها هم آدم هستن
جدی میگم. مشتاقم که بیشتر بشناسمش
خب، پس «کَلی» رو میارم به خونه
میتونی یه ابزار برقی بدی دستش
بیا با یه قلمموی رنگزنی شروع کنیم
آره
ایدهی بهتریه؟ باشه. اونجا میبینمت
خداحافظ
وای! نگاه کن چقدر داوطلب اومده
صبح بخیر
هرچند، هنوز باورم نمیشه
که بانک واقعاً این خونه رو اهدا کرده
چرا اینو میگی؟
وام مسکنِ مسافرخونهی من
از همین بانکه و فقط اینو بگم که
خیلی تلاش میکنم حتی یه قسطم هم عقب نیفته
همم
وای. این عالیه
هی، ماری
شانون
سلام
بالاخره روز بزرگ فرا رسید
ما خیلی هیجانزدهایم
جن، ایشون ماری بیشاپ هستن
سلام
ایشون مدیر اجراییِ مرکز مسکن «سانی سایت» هستن
ایدهی اون بود
که این خونه رو به آپارتمان تبدیل کنیم
برای مشتریهای کمدرآمدش
چه ایدهی فوقالعادهای
اگه بتونیم به موقع تمومش کنیم، عالی میشه
اون آقا اونجا «دیو دراموند» هست
فکر کنم قبلاً دیدیش
آره، نایبرئیس بانکه
آره، داره چک میکنه ببینه
رئیس بانک برای عکاسیای که هماهنگ کردم میاد یا نه
با روزنامه
خیلی عالی میشه
تبلیغات بیشتر یعنی داوطلبهای بیشتر
هدفمون هم همینه
بسیار خب. همگی رو داخل میبینیم
حتماً. از دیدنتون خوشحال شدم
من هم همینطور
خب، منظورش چی بود که گفت
«اگه به موقع از پسش بربیاید»؟
اهدا به موسسات غیرانتفاعی شرایط خاص خودش رو داره
شرطِ این یکی اینه که
باید تموم بشه
توی یه بازهی زمانی سه ماهه
وگرنه، خونه دوباره به بانک برمیگرده
شانون، این زمان خیلی کمیه
از پسش برمیایم
خب، آقای پاتر میاد؟
پاتریس گفت که توی تقویمش گذاشته
و اونم نگفته که نمیاد
زیاد امیدوارکننده به نظر نمیرسه
خب، اون توی رایگیری شکست خورد
و هیئتمدیره با اهدا موافقت کرد
و اونم باید با این موضوع کنار بیاد
عمو مَک
کَلی
خودتو ببین
نسبت به آخرین باری که دیدمت، انگار یه وجب بلندتر شدی
خب، حداقل یه چند سانتی بلندتر شدم
آره، سفر با کشتی چطور بود؟
هیجانانگیز
اوه، خب، دیگه با اون هیجانها خداحافظی کن
چون قراره دو هفتهی آینده حسابی ازت کار بکشم
روی چی؟
خب، خودت میبینی
آه! اینجایی
فقط یه لحظه بهم اجازه بده
خب، همهی این آدمها مدام از من میپرسن کجا باید برن
و من اصلاً نمیدونم چی باید بهشون بگم
اوه، خب
سلام! سلام، شان
جنیفر، سلام
سلام! وای. خیلی وقت گذشته
اوم-هوم. آره
اوم، امیدوارم با رنگی شدنِ
این لباسهات مشکلی نداشته باشی
اوه، یه ذره رنگ شاید فضا رو شادتر کنه
خب
هیچکدوم از این آدمها میدونن دارن چیکار میکنن یا...؟
خب، اگه بلد نباشن، میتونیم بهشون یاد بدیم
به تو هم یاد دادم، مگه نه؟
بابا، فکر کردم بهتره بگم جن یه لیست ثبتنام آماده کنه
اون میتونه اطلاعات تماسِ افراد رو بگیره
و بعد ببینه مهارتی دارن که به دردمون بخوره یا نه
ایدهی خوبیه
شان، چندتا از پسرها رو بردار
و وسایل رو خالی کنید، باشه؟
یه مرکز فرماندهی داخل راه میندازیم
چشم، قربان
همیشه فکر میکردم شان پسر جذابیه
بسیار خب
بسیار خب، همگی! میشه داوطلبها به صف بشن
کنار این دیوار، لطفاً؟
عجب جمعیتی اومده، نه؟
آره، خوبه که میبینم مردم دارن کمک میکنن
برای یه هدف خیر
اوه خدای من. خودِ خودشی! مکاینتایر سالیوان
وای، بالاخره موفق شدم ببینمت
سلام! من «ویتنی اسلون» هستم
صاحب کتابفروشی «بیکن»
اوه! آره، من عاشق اونجام
ایشون برادرزادهام، کَلی هستن
سلام
سلام
گفتی «اسلون»؟
با «تامی اسلونِ» پلیس نسبتی داری؟
آره. اون برادرمه
اون گفت که تو رو میشناسه
و منم مدام بهش پیله میکردم که بپرسه
ببینه توی مغازهام مراسم امضا میذاری یا نه
خب، حالا میتونی مستقیماً به خودم پیله کنی
بریم؟
بیا
خب، از نیروهای خودمون برای اسکلتبندیِ دیوارها استفاده میکنیم
اینجا و اینجا
و بعد از داوطلبها برای نصب دیوارپوشها استفاده میکنیم
این کار نظارت و کنترل کیفیت زیادی میطلبه
سلام ماری
باید تو رو با یکی از خانوادههامون آشنا کنم
این «جیم هاپکینز» و پسرش «الیوت» هستن
سلام
اونا قراره
وقتی کار تموم شد، صاحب یکی از این آپارتمانها بشن
بله، و به من گفتن هیچکدوم از اینها ممکن نبود
اگه شما دو نفر داوطلب نمیشدید و مسئولیت رو قبول نمیکردید
پس ممنونم ازتون
خوشحالیم که کمک میکنیم
این قراره
اولین خونهی مستقل خودشون بعد از بیشتر از یک سال باشه
بله. وقتی کارخونهی سیمان تعطیل شد، کارم رو از دست دادم
اصلاً آسون نبود، اما با تمام این اتفاقها
به نظر میرسه اوضاع داره بهتر میشه
خب الیوت، تو هم قراره توی بازسازی کمک کنی؟
آه، آره، خب راستش زیاد دوست ندارم
روی کاناپهی پسرعموم بخوابم
خب، در عوضِ تلاش سختت
تو و پدرت میتونید
آپارتمانی که بیشتر از همه دوست دارید رو انتخاب کنید
قبوله
اوه، اوم، اهالی روزنامه الان دیگه باید اینجا باشن
پس بجنب الیوت، بیا بریم جلوی دوربینها بگیم «سیب»
باشه؟ وقت عکاسیه
هی مَک. درست به موقع رسیدی
تا توی روزنامهی «لایتهاوس کوو» موندگار بشی
واو
تو باید کَلی باشی
از دیدنت خوشحالم
منم از دیدنت خیلی خوشحالم
بسیار خب، همگی! بیاید داخل
بجنبید. همگی، میخوایم یه عکس بگیریم
خوبه! بجنبید. بیاید نزدیک و فشرده بایستید
بسیار خب، همگی به هم نزدیکتر بشید
توی دوتا ردیف بایستید
No comments yet. Be the first to leave one.