Leadbelly

Leadbelly

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

1976 Leadbelly VOEN SDH
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian Leadbelly 1976 زیرنویس فارسی سریال

Tags

other
Published on: 2025-11-25
Downloads: 15
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 165 lines.

!لدبتر

!بیا

توی دفتر می‌خوانت

.من پروفسور لوماکس هستم، اینم دستیارم تام

می‌خواین زنجیراشو دربیارین؟

.دستور اینه که بمونن

.این کاکاسیاهه خیلی خطرناکه

.لوماکس: از این طرف

.بفرمایید بشینید

.فکر کنم بهتون گفتن ما اینجا اومدیم آهنگ جمع کنیم

.هیچ غلطی نمی‌تونم برات بکنم

.غیر از شاید یه کیسه توتون بول دورهام

.چند ساعتی دور از آفتاب

.خیلی در موردت شنیدم

.به خاطر همینه که تا اینجا اومدم تا صداتو ضبط کنم

.من کلی آهنگ بلدم

.بعضی‌هاشو خودم ساختم

.بعضی‌هاشم از آهنگای بقیه تغییر دادم

برام مضراب داری؟

.آره، بفرما

به خاطر چی اینجایی؟

.قتل

.من بهش می‌گم دفاع از خود

.اون با چاقو بهم زد، ولی من بهتر بهش زدم

.اون با چاقو بهم زد، ولی من بهتر بهش زدم

.می‌بینی، آسونه

.خدایا

.من تا حالا تو هیچ دستگاهی نخوندم

.خب، این آهنگی بود که قبلاً تو شهر خودمون می‌خوندم

.در مورینگزپورت، لوئیزیانا

.حدوداً سال ۱۹۰۷ بود

.عموم، ترل، بهم یادش داد

.شب‌های شنبه می‌رفتیم رقص و پایکوبی

.بهش می‌گفتیم سوکی جامپس

.هادی: بله قربان

.همه می‌اومدن برقصن. خیلی خوش می‌گذشت

.هه. هیچ سفیدپوستی اونجا نبود

.شاید تا ۱۵-۱۰ مایل دور و بر

!اَه

.من سوار اسب بابام می‌شدم

.دور و بر دخترا خودی نشون می‌دادم

!قیافه‌ام از شنبه شب تا صبح یکشنبه دیدنی بود

.بله قربان. و اون روزا همه همدیگه رو می‌شناختن

.می‌دونی، انگار یه خانواده بودیم

عصر بخیر خانما، همه دارین میرین مهمونی؟

!ها

.هادی: خب، این آرچی ماکومب پیر هم بود

!مواظب باشین! آرچی اومد

.یه جفت اسب قهوه‌ای داشت

.و قبل از اینکه به خودت بیای

.خدا، با سرعت از جاده سرازیر می‌شد

.و منم دنبالش راه می‌افتادم

!ها

!ها

!یالا! ها

!ها

!ها! یالا

.یالا مارگارت، با کالسکه جدیدم می‌برمت

.اوه، نه

.مثل قاطر لج‌باز نباش

.یالا

.این صندلی از چوب بلوط اصله

.نه، ممنون، خیلی لطف کردین

.قول بده هادی منو برسونه خونه

!آره، خب، هادی لیدبتر هیچ‌جا نمی‌بردت

!آرچی مک‌کومب، ولم کن

!مست کردی، وگرنه این کارا رو نمی‌کردی

!اوه

!آرچی، خواهش می‌کنم

!وایسا هادی! آرچی، وایسا

!خدای من. همه‌تون مستین، بندازینش دور

.آرچی... اوه، خدای من

!وایسا! نه

!هادی

مارگارت: فرض کن آرچی رو کشتی، فقط فرض کن؟

.هادی: نه

.با این هفت‌تیرها نمی‌تونی حتی به دیوار طویله هم بزنی

.می‌دونی، یه روز از اینجا میرم

مارگارت: منظورت از "از اینجا دور شدن" چیه؟

.هادی: شریوپورت. منظورم اونه

.شریوپورت

.خیلی دور از اینجا

.مارگارت: بابام میگه تو شریوپورت هیچی نیست

.جز مردای سفیدپوستی که بهشون بدهکاری

.و دادگاهش و زندانش

!هادی: اوه، نه

.خیابون فنین اونجاست. شریوپورت یعنی همونجا

.خیابون فنین

.هادی عزیزم، دیگه نمی‌خوام هیچی بشنوم

.درباره این خیابون فنین

.هادی: مگه اینکه رفته باشی خیابون فنین

.خب، هیچ‌وقت نمی‌فهمی

.مارگارت: گوش کن عزیزم، ما باید ازدواج کنیم

هادی: چی؟

.مارگارت: وقتم گذشت

.دو بار

.فَن بِل گفت قراره بچه‌دار شم

.حالا دیگه هیچ‌جا نمی‌تونی بری

.هادی: آه، ول کن بابا

.همین حرفو کریسمس پارسال هم زدی و بعدش درست شد

.مارگارت: هادی، وقتی ازدواج کنیم خیلی شیرین میشه، عزیزم

هادی؟

داری گوش می‌کنی به من، هادی؟

.آه، آره، دارم گوش می‌کنم، عزیزم

.هوم. گوش می‌کنم

.صبح بخیر، وِس

.صبح بخیر، کلانتر

پسرت خونه‌ست؟

.نه

.دیشب نیومد خونه

.خب، پس منم مجبورم همین رو باور کنم

.راستش، لئونارد مک‌کومب امروز صبح اومد شهر

.که شکایت کنه

.مثل اینکه هادی شما با لوله هفت‌تیر سر پسرش رو شکافته

.حالا، تو منو می‌شناسی، لیدبتر

.راستش، وِس، من اومدم اینجا

.چون خیلی بهت احترام می‌ذارم

.اما نگران پسرت هستم

!چرا، تو فقط ولش کردی هر کاری دلش می‌خواد بکنه

.هیچ‌کس به من نمیگه چطور پسرمو بزرگ کنم

.به این احترام می‌ذارم

اومدی دم در خونم چی بگی، کلانتر؟

پسرت رو بیار شهر، فهمیدی؟

.من به هیچ اتهام حمله‌ای توجهی نمی‌کنم

.فقط به خاطر حمل اسلحه پنهان، پسرت رو ۲۵ دلار جریمه می‌کنم

.و همین تمومش می‌کنه

.حالا، مواظب پسرت باش، لیدبتر

.این از من به تو نصیحت

!یالا

.بیا بیرون، پسر

!وس، وس! خفه شو! خفه شو زن

.لعنتی، پسر، به حرف حساب گوش کن

.بهت گفتم هیچ‌وقت اون تفنگو از این خونه بیرون نبری

.بدون دلیل موجه

.کجا می‌خوای بری؟ کلانتر دنبالته

.شریوپورت

.خیابون فنین، اونجا میرم

.موزیکم رو می‌زنم

یهو اینقدر عجله داری؟

.وس، اون فقط یه بچه‌ست

.نه، نیست

.سَم جاد سر راهش به جلسه اینجا اومده بود

با اون دختره خوابیدی؟

.جوابمو بده، پسر

.آره

چی؟

.بله قربان

.کی؟ امروز صبح

.وَس: جاد گفت با همه مرداش میاد

.با تفنگای شکاری و رایفل‌هاشون

.که هادی رو مجبور کنن با اون دختره ازدواج کنه

.کلانتر به خاطر اینکه یه کاکاسیاه دردسرسازه، ازش بدش میاد

.جاد داره تو کل منطقه، پشت سرش بد میگه

اگه اسمی بد رو کسی بذاری، مردم سنگ می‌ندازن سمتش

.بالاخره یه روز یکی رو گاز می‌گیره

.اسب رو بذار پیش ویل فارل تو مورینگزپورت

.چشم، بابا

.هادی

من به دختر جاد کمک می‌کنم

.وقتی بچه‌ش به دنیا اومد

تو هم بهتره حواست به کمک کردن به اون باشه،

.هر وقت تونستی

.چشم آقا

و یه روزی هم برگرد خونه، شنیدی هادی؟

.خب، بهتره راه بیفتی

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left