Before Tomorrow

Before Tomorrow (Le jour avant le lendemain)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Before Tomorrow 2008 1080p WEB-DL farsi
A Commentary by Qasem_Samangani
ارائه اختصاصی کانال تلگرامی سینمانگاه - فارسیِ فیل‌آسفی ~ آپلود : قاسم سمنگانی

Tags

webdl
Published on: 2024-06-08
Downloads: 37
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 146 lines.

‫شاد خواهم بود، ‫چون ببینم می‌آیی

‫یک بار، کلاغی روی ساحل پرواز می‌کرد

‫یک‌دفعه نهنگی کماندار بَرجست و بلعیدش

‫درون نهنگ باید خیلی تاریک باشه

‫عین غار!

‫کلاغ از دور کورسوی چراغی نفتی رو دید

‫دخترکی ناامیدانه در تلاش ‫بود تا آتش رو روشن نگه داره

‫کلاغ صدای دخترک رو شنید

‫«باید به من وفادار باشی. ‫هرگز نباید این آتش رو لمس کنی»

‫کلاغ قول داد که هرگز آتش رو لمس نکنه

‫اما همچه که دخترک مشغول کار شد

‫کلاغ قولش رو از یاد برد و چراغ رو لمس کرد

‫خاموش شدن نور همانا و ‫افتادن و مردن دختر همان

‫کلاغ تازه فهمید چه اشتباه مهلکی کرده

‫دخترک روح کلاغ رو در اختیار گرفته بود

‫پس خاموش شدن نور همانا و ‫خاموش شدن قلب کلاغ همان

‫این هم از آخر قصه

‫شوهر، من و منیک سفر درازی داشتیم

مثل یک تابستون قشنگ شروع شد

‫من و منیک همیشه باهم بودیم

‫انگار که از باهم بودن، هیچ خسته نمی‌شدیم

‫از دیدن چهره‌های جدید و دوست‌های قدیمی...

‫که به دیدن‌مون می‌اومدند خوشحال می‌شدیم

‫بابا، نگاه چی پیدا کردم

‫بله، گاهی به چیزهای عجیبی برمی‌خوریم

‫مامان... وقتی که پیش مامان‌بزرگه کِیفِش حسابی کوکه

‫نگاه!

‫بالاخره رسیدند!

‫چاقوی تیزش رو نگاه!

‫با اون چاقو، خودم زنت می‌شم

‫طولی نمی‌کشه تا چاقم کنی!

‫یک بار من و همراهانم ‫مشغول شکار و قصابی و...

‫خشک کردن گوشتِ کاریبو* بودیم. ‫گوزن کانادایی

‫یک‌هو دیدیم کشتی عجیبی از راه رسید

‫و در ساحل پهلو گرفت

‫ما ایستادیم و پشت صخره‌ها پنهان شدیم

‫برای همین دیدیم چه کار می‌کردند

‫کشتی رو خالی کردند، چیزهای عجیبی داشتند ‫که تا اون‌وقت ندیده بودیم

‫عین همین چاقویی که این‌جا دارم

‫انگار که از همچین چیزی ساخته شده بود

‫خیلی روون و تیز

‫سنگه؟

‫سنگ نیست، یک چیز دیگه‌ست

‫بگذار ببینمش

‫حتی از همین جنس سوزن هم داشتند

‫سلام و احوال‌شون... دست رو می‌گرفتند

‫بگذارید نشون‌تون بدم... خیلی محکم، این‌جوری

‫همه رو؟

‫آره، دست همه رو... خیلی سفت

‫سوای آب، یک نوشیدنی دیگه هم داشتند

‫اگه می‌افتاد خُرد می‌شد

‫خواستیم بنوشیم، اما طعم گندی داشت

‫حتی نمی‌شد قورتش داد، ‫گلو رو می‌سوزوند

‫اما خودشون می‌خندیدند، ‫خیلی خوش بودند

‫حتی می‌خوردند زمین

‫انگار که عقل از سرشون پریده باشه

‫همه‌ش لبخند می‌زدند ‫و دیگه ترسناک نبودند

‫ما هم همین شدیم!

‫بعد از نوشیدن، بند کرده بودند به زن‌های ما

‫می‌گفتند اگه یک سوزن می‌خواهید

‫باید یک شب رو با یک زن بگذرونیم

‫دو تا سوزن، دو شب

‫و البته که زن‌های ما هم سوزن می‌خواستند

‫داستان کوکیک... مگه می‌شه؟

‫داستان‌هاش راستی قشنگ اند

‫کوکیکه و قصه‌های وحشی‌ش!

‫کشتی گنده‌ای که از ناکجا می‌آد

‫و زن‌هایی که به خاطر ‫سوزن با غریبه‌ها می‌خوابند

‫پس بگذارید باهاشون بخوابیم!

‫خیال می‌کنند زهوار ما دررفته!

‫اون‌وقت یک پیرمرد کوچولو چی؟

‫اون‌وقت نوبت ماست که بگیم او کوچولو و زشته

‫این روزها همه‌ش به یاد بچگی‌م ام

‫این‌قدر پیر شدم که خشکیده ام، همه‌ش تشنه ام

‫وقت‌هایی که سَرنمی‌زنی، چادرم به نظر بزرگه

‫این‌روزها راحت‌تر قدم می‌زنم

‫وقتی می‌ری جزیره ماهی خشک کنی، ‫دوست دارم همراهت بیام

‫این‌جا احساس می‌کنم به هیچ دردی نمی‌‌خورم، ‫اون‌جا می‌تونم کمکت کنم

‫آره، البته

‫تو این سن و سال، فقط خاطرات اند که ‫نمی‌گذارند آدم احساس تنهایی کنه

‫مامان، امسال دیگه چرا می‌ری جزیره؟

‫بهتره بگذاریم دخترهای جوون‌تر ‫برن و ماهی‌ها رو خشک کنند

‫می‌ترسم تنها بمونی

‫یک مرد جوون می‌تونه بره به مامان‌بزرگش تو کارها کمک کنه

‫می‌تونم کمک کنم ماهی خشک کنی، ‫برم آب بیارم

‫پرنده‌ها رو بتارونم، و اگه مامان‌بزرگ ناخوش شد، به‌ش برسم

‫کاتیگاق! یادت نره به توله‌م غذا بدی

‫صبر کن تا بیام، نینگیوق! ‫من رو جا نگذاری!

‫دل پیرزن رو با آخرین مرادش شاد کن

‫دلش می‌خواد بره

‫دوست عزیزم، خوشحالم که کنارم هستی

‫بریم! این‌قدر سستی نکنید!

‫ ماهی‌ها خشک شدند!

‫قبل از این که یخ منجمد بشه می‌آییم دنبالت

‫شاید رایِت عوض شد و با ما برگشتی

‫کسی جلوت رو نمی‌گیره

‫می‌‍خوام بمونم تا عصای دست مامان‌بزرگ باشم

‫پسرم...

‫می‌خوام زوبینم رو بدم به تو

‫وقتی برگشتی خونه

‫کایاک‌رانی یاد می‌گیری ‫و باهم می‌ریم شکار

‫کمی توت چیدم

‫برای من اند؟

‫ممنون، پسر مهربون

‫برای من چیدی؟

‫کمی آب به‌م بده

‫ممنونم که به‌م کمک می‌کنی، پسرم

‫من که نبودم به مادربزرگت هم کمک کن

‫گمون نکنم عمرم خیلی به دنیا باشه

‫راستی...

این‌جوری فکر می‌کنم

‫تو به این چیزها واردی، دوست من

‫خوابی دیدم

‫خواب قشنگی بود

خواب بچه‌های کوچک

‫باردار بودم

‫یکی‌شون آدم بود

‫اون‌یکی شبیه توله‌خرس

‫جفت‌شون رو دوست داشتم

‫اما یکی رو بیش از دیگری، نمی‌دونم چرا

‫یک زوبین انداختم

‫و پُشت توله رو زخم کردم

‫درجا مُرد

‫آدمی‌زاده هم آب رفت و تا ناپدید شد

‫و برگشت داخل رحِم من

‫تعبیر خوابم رو می‌فهمم

‫من خودم خیلی دوست داشتم بچه‌دار بشم

‫اما یکی رو به سرپرستی گرفتم

‫انگار که بچه خودم بود

‫خیلی دوستش دارم

‫شاید تو بتونی این داستان رو برای پسرم بگی

‫خوابت رو براش تعریف می‌کنم

‫همه‌چی رو براش می‌گم

‫چیزی نمونده تا برگردند

‫دیگه وقت شکار کاریبو شده

‫طبیعیه که دلتنگ خونه باشی، ‫اما پدرمادرت راستی به‌ت می‌بالند

‫شکارت خوشمزه‌ست!

‫این برای دوست عزیزمه

‫یک لقمه براش بردار، خوشحال می‌شه

‫داستان فُک‌ِت رو تعریف کن ‫تا برای بابات بگم

‫چطور شکارش کردی؟

‫اولین فُک‌م بود، خیلی هراسون بودم

‫طبیعیه، دیگه چی؟

‫وقتی دیدم نمی‌تونم بکشمش بالا

‫تمام نیروم رو به کار گرفتم

‫بستمش به یک صخره

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left