The first 146 lines.
شاد خواهم بود، چون ببینم میآیی
یک بار، کلاغی روی ساحل پرواز میکرد
یکدفعه نهنگی کماندار بَرجست و بلعیدش
درون نهنگ باید خیلی تاریک باشه
عین غار!
کلاغ از دور کورسوی چراغی نفتی رو دید
دخترکی ناامیدانه در تلاش بود تا آتش رو روشن نگه داره
کلاغ صدای دخترک رو شنید
«باید به من وفادار باشی. هرگز نباید این آتش رو لمس کنی»
کلاغ قول داد که هرگز آتش رو لمس نکنه
اما همچه که دخترک مشغول کار شد
کلاغ قولش رو از یاد برد و چراغ رو لمس کرد
خاموش شدن نور همانا و افتادن و مردن دختر همان
کلاغ تازه فهمید چه اشتباه مهلکی کرده
دخترک روح کلاغ رو در اختیار گرفته بود
پس خاموش شدن نور همانا و خاموش شدن قلب کلاغ همان
این هم از آخر قصه
شوهر، من و منیک سفر درازی داشتیم
مثل یک تابستون قشنگ شروع شد
من و منیک همیشه باهم بودیم
انگار که از باهم بودن، هیچ خسته نمیشدیم
از دیدن چهرههای جدید و دوستهای قدیمی...
که به دیدنمون میاومدند خوشحال میشدیم
بابا، نگاه چی پیدا کردم
بله، گاهی به چیزهای عجیبی برمیخوریم
مامان... وقتی که پیش مامانبزرگه کِیفِش حسابی کوکه
نگاه!
بالاخره رسیدند!
چاقوی تیزش رو نگاه!
با اون چاقو، خودم زنت میشم
طولی نمیکشه تا چاقم کنی!
یک بار من و همراهانم مشغول شکار و قصابی و...
خشک کردن گوشتِ کاریبو* بودیم. گوزن کانادایی
یکهو دیدیم کشتی عجیبی از راه رسید
و در ساحل پهلو گرفت
ما ایستادیم و پشت صخرهها پنهان شدیم
برای همین دیدیم چه کار میکردند
کشتی رو خالی کردند، چیزهای عجیبی داشتند که تا اونوقت ندیده بودیم
عین همین چاقویی که اینجا دارم
انگار که از همچین چیزی ساخته شده بود
خیلی روون و تیز
سنگه؟
سنگ نیست، یک چیز دیگهست
بگذار ببینمش
حتی از همین جنس سوزن هم داشتند
سلام و احوالشون... دست رو میگرفتند
بگذارید نشونتون بدم... خیلی محکم، اینجوری
همه رو؟
آره، دست همه رو... خیلی سفت
سوای آب، یک نوشیدنی دیگه هم داشتند
اگه میافتاد خُرد میشد
خواستیم بنوشیم، اما طعم گندی داشت
حتی نمیشد قورتش داد، گلو رو میسوزوند
اما خودشون میخندیدند، خیلی خوش بودند
حتی میخوردند زمین
انگار که عقل از سرشون پریده باشه
همهش لبخند میزدند و دیگه ترسناک نبودند
ما هم همین شدیم!
بعد از نوشیدن، بند کرده بودند به زنهای ما
میگفتند اگه یک سوزن میخواهید
باید یک شب رو با یک زن بگذرونیم
دو تا سوزن، دو شب
و البته که زنهای ما هم سوزن میخواستند
داستان کوکیک... مگه میشه؟
داستانهاش راستی قشنگ اند
کوکیکه و قصههای وحشیش!
کشتی گندهای که از ناکجا میآد
و زنهایی که به خاطر سوزن با غریبهها میخوابند
پس بگذارید باهاشون بخوابیم!
خیال میکنند زهوار ما دررفته!
اونوقت یک پیرمرد کوچولو چی؟
اونوقت نوبت ماست که بگیم او کوچولو و زشته
این روزها همهش به یاد بچگیم ام
اینقدر پیر شدم که خشکیده ام، همهش تشنه ام
وقتهایی که سَرنمیزنی، چادرم به نظر بزرگه
اینروزها راحتتر قدم میزنم
وقتی میری جزیره ماهی خشک کنی، دوست دارم همراهت بیام
اینجا احساس میکنم به هیچ دردی نمیخورم، اونجا میتونم کمکت کنم
آره، البته
تو این سن و سال، فقط خاطرات اند که نمیگذارند آدم احساس تنهایی کنه
مامان، امسال دیگه چرا میری جزیره؟
بهتره بگذاریم دخترهای جوونتر برن و ماهیها رو خشک کنند
میترسم تنها بمونی
یک مرد جوون میتونه بره به مامانبزرگش تو کارها کمک کنه
میتونم کمک کنم ماهی خشک کنی، برم آب بیارم
پرندهها رو بتارونم، و اگه مامانبزرگ ناخوش شد، بهش برسم
کاتیگاق! یادت نره به تولهم غذا بدی
صبر کن تا بیام، نینگیوق! من رو جا نگذاری!
دل پیرزن رو با آخرین مرادش شاد کن
دلش میخواد بره
دوست عزیزم، خوشحالم که کنارم هستی
بریم! اینقدر سستی نکنید!
ماهیها خشک شدند!
قبل از این که یخ منجمد بشه میآییم دنبالت
شاید رایِت عوض شد و با ما برگشتی
کسی جلوت رو نمیگیره
میخوام بمونم تا عصای دست مامانبزرگ باشم
پسرم...
میخوام زوبینم رو بدم به تو
وقتی برگشتی خونه
کایاکرانی یاد میگیری و باهم میریم شکار
کمی توت چیدم
برای من اند؟
ممنون، پسر مهربون
برای من چیدی؟
کمی آب بهم بده
ممنونم که بهم کمک میکنی، پسرم
من که نبودم به مادربزرگت هم کمک کن
گمون نکنم عمرم خیلی به دنیا باشه
راستی...
اینجوری فکر میکنم
تو به این چیزها واردی، دوست من
خوابی دیدم
خواب قشنگی بود
خواب بچههای کوچک
باردار بودم
یکیشون آدم بود
اونیکی شبیه تولهخرس
جفتشون رو دوست داشتم
اما یکی رو بیش از دیگری، نمیدونم چرا
یک زوبین انداختم
و پُشت توله رو زخم کردم
درجا مُرد
آدمیزاده هم آب رفت و تا ناپدید شد
و برگشت داخل رحِم من
تعبیر خوابم رو میفهمم
من خودم خیلی دوست داشتم بچهدار بشم
اما یکی رو به سرپرستی گرفتم
انگار که بچه خودم بود
خیلی دوستش دارم
شاید تو بتونی این داستان رو برای پسرم بگی
خوابت رو براش تعریف میکنم
همهچی رو براش میگم
چیزی نمونده تا برگردند
دیگه وقت شکار کاریبو شده
طبیعیه که دلتنگ خونه باشی، اما پدرمادرت راستی بهت میبالند
شکارت خوشمزهست!
این برای دوست عزیزمه
یک لقمه براش بردار، خوشحال میشه
داستان فُکِت رو تعریف کن تا برای بابات بگم
چطور شکارش کردی؟
اولین فُکم بود، خیلی هراسون بودم
طبیعیه، دیگه چی؟
وقتی دیدم نمیتونم بکشمش بالا
تمام نیروم رو به کار گرفتم
بستمش به یک صخره
No comments yet. Be the first to leave one.