The first 200 lines.
کمک ميخواي؟
چرا انقدر عبوسي؟
چهل دقيقه دير کردي
چرا نباشم؟
کجا بودم؟
دنبال چي هستي لارنس آليا؟
...دنبال يه نفر ميگردم
که حرف من رو بفهمه
کسي که منفور نباشه
فقط حقوق و ارزش هاي اقليت ها رو زير سوال نبره
بلکه با کسايي که ادعاي نرمال بودن
دارن هم همين رفتار رو بکنه
ده سال قبل
لعنتي
اين کارگرا ديگه کي ان؟
نبايد به ليست چيزايي که
لذت مون رو کم ميکنه اضافشون کنيم؟
لارنس؟
امشب چي ميپوشي؟
هيچي
تو مراسم اهداي جايزه ميشل بريتمي چي ميخواي بگي؟
...يه چيز محافظه کارانه، مثل
!ادبيات
!سيلي از زيبايي
!آبشاري از اسپرم
!نهري درخشان
!غباري بي نهايت کوچک
خب... اسم کاملت چيه؟
لارنس امانوئل جيمز آليا
سن؟ - سي و هفت -
ميخواي به ناشرت خبر بدم؟
من دو ساعت و چهل و پنج دقيقه ديگه قرار ملاقات
دارم
جنسيت؟
بعديش چيه؟ گروه خوني و رنگ مورد علاقه؟
ده سال پيش اين سوالا باعث تهوع ام ميشد
پروست خيلي توضيح ميده
سيصد صفحه واسه توضيح دادن يه چيز ساده
!خيلي زياده
...در واقع
به خاطر استعدادش بود
که به سلين ضربه اي وارد نميشد
نويسنده هايي که همکاري ميکردن بعد از جنگ جهاني دوم
.از صدمات بي نسيب نموندن
نويسنده هايي مثل برنارد گراست يا ژاک شاردون
توسط انجمن نويسندگان امتحان شدن
و بخاطر کمک به نيرو هاي اشغالگر تعليق شدن
درحالي که بقيه
مثل سلين
هواي تازه ي دانمارک رو انتخاب کرد
و به مناطق خوش آب و هوا برگشت
امروز استعداد اون
از خود واقعيش هم پيشي گرفته که اسمش زندگيه
بنابراين نوشته هاي يک نفر ميتونه اونقدر بزرگ باشه
که از مردود و مطرود شدن در امان باشه
و روي مردم متفاوت از هم تاثير بزاره؟
که ميتونيم من يا شما تو يک زمان و مکان ديگه باشيم
اين موضوع تحقيق بعدي تونه
لارنس
سلام همگي
تبريک ميگم
دوستم جايزه بريتمي رو برده
...سال ها پيش، پدرم
با بريتمي ميپريد
قبل از دستگيريش تو سال هفتاد و يک بعدش ديگه رابطه از بين رفت
به هر حال، تبريک ميگم
من رو شگفت زده کردي
.احسنت
اون روزنامه از من خوشش مياد
و يه مقداري جوهر هدر داده
اين يه جايزه ي کوچيکه
شکست نفسي بي جاييه
جاييزه کوچيک، برنده ي بزرگ
هر وقت گرفتيش به سلامتي ما هم بنوش
به حقيقت شراب
برگرديم سراغ صورتي
تمايل به صورتي
...و آبي کمرنگ
!بنويس
...نشان دهنده ي
...يک زخم
...بنويس زخم
...نهفته ي
...دوران کودکي
:يادداشت نويسنده
...والديني
که اتاق بچه هاشون رو رنگ ميکنن
ميرن تو ليست چيز هايي که لذت ها مون رو کم ميکنن
نوبت زرده قربان؟
زرد؟ از خودراضي
اوه، لارنس قسم ميخورم، به جون خودت
منم داشتم به از خودراضي فکر ميکردم
.و بالقوه مشکل زا
...حالا يه ماشين زرد
حرف مزخرفي بود
.از سر راهم برو کنار
...قهوه اي
يه رنگ غير سکسي
تو از شلوار قهوه ايه من متنفري
به هيچ وجه نه
من عاشقشونم
طبق دستورالعمل، ليست بايد بيطرف باشه
من از قهوه اي متنفرم؟ من جورابام قهوه ايه
.قرمز
رنگ خشم
و خون
و اغوا
و تعصب
قهوه ايه واقع بين
قرمز
بهم قرمز بده
گشنمه
شکلات تلخ؟
چيکار کردم که لايق اينم؟
گند زدم، حواسم نبود بسته رو اشتباه آوردم
تقصير منه
شکلات تلخ لذت هامون رو کم ميکنه ميدوني که
.يه نشونه از طبيعت خود مخرب بشر
نبايد دوباره اتفاق بيوفته
اون توي ليسته
نبايد اتفاق بيوفته
بريم رقص رو بترکونيم
برنده هاي بريتمي نميرقصن
بيخياال
من دوس دارم و ميخوام بغل تخت باشه
يک ماه بعد
انقد آلبوم درست نکن
.خودت رو عذاب ميدي هيچکس نميخوادش
.براي تولد 35 سالگيت براي تو، براي من، براي ما
...براي گذشته، براي حال
اي بدبخت. ميخواي کاري کني؟
مطمئنا
سوپرايز
کي الان سورپرايز ميشه آخه؟
حسابي خيس شدي
ممنون آندره
اون مارکسيست کيه؟ پدر لارنس؟
امکان نداره. خيلي جوونه
اون معلم بازاريابي سابق منه
قرار بود باهم يه قهوه بخوريم ولي يه اگهي تبليغاتي گرفتم
لارنس ميشناسش، پس اشکالي نداره
اون سرخوشه بنفش پوش کيه؟
دکوراتور داخلي ليبريس؟
لافورچون، اون سرپرست لارنسه
اون خانم پر فعاليت هم فرانسينه
.يه معلم چروکيده
مگه سميناره؟ فقط اونايي که دکترا دارن ميتونن کيک بلک فارست بخورن؟
بلک فارست نيست
کيک ادويه س
.با هل و خرماي تازه
ميشه منت بزاري و يه کاپوچينو واسم درست کني؟
فرد، بازم کاناپه ميخوايم
من دارم کيک رو ميارم
پس عجله کن، مهمونا گرسنه ان
.لافورچون به آواز رولند و ارتش اعراب رسيده
!يک روشنفکر تندخو
واسه لارنس يه کتاب خريدم
نتونستم چيزي از بويير يا بسکيات پيدا کنم
ولي يه مجموعه از آثار ادبي مورياک گرفتم
کتاب 101 رساله مالي رو هم خريدم واسه کاراي بيزنسش
اميدوارم صورتحساب رو نگه داشته باشي - صورتحساب؟ چرا صورتحساب؟ -
نميشد به ليست من اکتفا کني؟
بسکيات آشفته س
مورياک الزاميه
اون خيلي جون کنده و توضيح داده ...هيچکس نميخونش چون
اون احمقه؟
...اوه تو، تو
تو فقط خفه شو، هيچي نميفهمي
تو هيچي نميفهمي عزيزم
لارنس؟ تو از مورياک خوشت مياد مگه نه؟
يه زماني تو زندگيم بود که همه ي ساعت هام رو ريختم دور
نميخواستم ببينم زمان ساعت به ساعت ميگذره
اين خيلي چيزارو توضيح ميده
...ميشه يه بحث ديگه
تو دهه نود به يه تازه وارد اجباري تبديل شدي
بعدش به کسي که
امروز هستي تبديل شدي
...ولي
تو فصلي که اسمش هست
"سر بالاي آب"
...کاراکتر تو
...خودت
چجوري بفهممش؟
همش يهويي اتفاق افتاد، چي اينجا واقعيه؟
و چي خياليه؟
تو بچگي
زمان زيادي رو خونه ي عموم ميگذروندم
با بچه هاي عموم
يه استخر شنا داشتن
و واسه حبس نفسمون زير آب مسابقه گزاشتيم
...قانونش ساده بود، واسه برنده شدن
بايد فقط بيشتر از همه زير آب ميموندي
همه اومدن بالا
...ولي من
ادامه دادم
بدون اينکه فهمم چقدر جلو رفتم
...بعدش
اومدم بالا
درست قبل اينکه ريه هام منفجر شن
مرگ فقط يه نفس اونور تر بود
No comments yet. Be the first to leave one.