The first 193 lines.
امروز یه دانشآموز انتقالی بهمون ملحق میشه.
خب، خودتو معرفی کن.
آساگیری مینوری هستم.
آساگیری مینوری
خوشبختم.
تقدیم به تمام پارسی زبانان جهان
مترجمین: A.R.B • AhmadG • Devilhunter
موب سایکو
تناقض ~انتخابها~
چی؟ آساگیری-سان، پدرت رئیس شرکته؟
خیلی عالیه!
میخوای گاهی اوقات یه سری بزنی؟
آره، آره!
خب، بیاین یه مهمونی خوشآمدگویی راه بندازیم.
خب پس، هر کی میاد اسمشو بنویسه.
منم صددرصد اسممـو مینویسم!
نمیخواد از کاگیاما بپرسی.
آره بابا.
قضیهی اون یارو چیه؟ حکم کیسه بکسـو داره؟
نمیدونم. تا حالا بهش فکر نکردم.
حضورش صفره.
امید
آه، که اینطور...
آدمای اینجا معرف دقیقی از آدمهای دنیای واقعین.
پس چیزی که الان داری تجربه میکنی دنیای موازیایه که اگه شرایطت متفاوت میبود،
میتونستی بهش بر بخوری.
و منم خواهم دید چجوری تو این دنیا، بدون قدرتهات سر میکنی.
«نمیدونم» تحویل من نده!
درسای من اونقدر خسته کنندن؟
همونجوری وایستاده بمون.
تنها چیزی که مسئله لازم داشت یه بهعلاوهی ساده بود.
چه ضایع.
خیلی احمقه.
هی، بس کنین...
کاملاً خشکش زده.
تو دنیای واقعی کلی رابطه داشتی،
و اینقدر خوششانس بودی که افراد خوبی دور و برتـو گرفته بودن.
شرایط اونجوری خیلی کم پیش میان.
نه گوشی همراته، نه کیف پول. و ننه بابات هم خونه نیستن؟
این دری وریها رو تحویل من نده! چطوره اون دماغتـو بکوبم از نو بسازم؟!
خواهش میکنم... ولم کنین...
چیه؟ میخوای بری؟
رو کن بینم چند مرده حلاجی!
دخلشـو بیار، سوگیموتو!
زودباش! زودباش!
کجا رو نگا میکنی عوضی؟!
برادر با استعدادت، اینجا فرقی با یه غریبه نداره.
اینجوری که به نظر میاد، از استفاده از قدرتهات تو زندگی شخصیت خودداری میکنی.
حدس میزنم سعی داری به جای قدرتهات،
با تمرکز رو پرورش مهارتهای اجتماعیت یه آدم بهتر بشی.
اما حتی فکرشم فقط اونایی میتونن داشته باشن که تو زندگیشون شانس آوردن.
این نشون میده چقدر ساده به دنیای واقعی نگاه میکنی.
اگه فقط قویتر میبودم...
طبیعت
رویا
دوستی
تاریکی
طبیعت
هی، بفرما شیر!
واستا ببینم، گفته بودی شیر دوست داری، نه؟
منظورت این نبود؟
اَه، بو گند شیر میدی.
بهتر یکی بعداً اونجا رو تمیز کنه.
مطمئنم این بنظرت غیر قابل درک میاد.
اما اون داره برای محکم کردن جایگاه خودش اذیتت میکنه.
و کاری هم هست که مرتباً انجام داده.
اگه قویتر نشی، ازت استفاده میشه، استثمار میشی،
و تا ابد حکم یه آینهی عبرتـو براشون داری.
فایده نداره.
شیگئو حتماً باخته.
اما هنوز حتی سی دقیقه هم نشده.
اون زیادی طولانیه.
باید تو یه دقیقه کارش تموم میشد.
اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، خود پنداریش از هم میپاشه.
اینجوری میمیره!
موب آدمیه که میتونه خودش مسائلـو حل کنه.
برخلاف من، اون واقعاً قدرتشـو داره.
خیلی ساده لوحانس. سری بعدی که این یارو به هوش بیاد، کار هممون تمومه.
اضطراب، ترس، خشم...
تموم احساسات منفی دارن باهم درونت جمع میشن.
بعد شش ماه زندگی تو این دنیا بدون استفاده از قدرتهات طبیعیم هست.
نباید از قدرتت استفادهی غلط بکنی.
کالپاس
ساختمان ساگا
من از بدو تولد میتونستم ارواحـو ببینم.
حتی قدرت اینو هم داشتم که پاکسازیشون کنم.
اول با مشورت دادن و حل مشکلهای متعدد،
از قدرتم برا کارهای خوب استفاده کردم،
واسطهی قرن موگامی کیجی
اما مادرم به بیماری مرموزی مبتلا شد،
و هزینههای درمانشم به طرز مسخرهای بالا بودن.
درنهایت، شروع به قبول کردن کارهای زیرزمینی برای کشتن مردم کردم.
حتی برا اینکه تا جای ممکن پول دربیارم، از خوابم هم میزدم.
اما با اینحال هنوزم مادرم مرد.
علت بیماریش تا آخرش هم معلوم نشد.
کاری از دست کسی برنمیاومد.
اما من فهمیدم...
بعد مرگش، مادرم یه روح شیطانی شد و گفت...
همش تقصیر توئه!
اعمال خودم باعث جمع شدن شرارت تو اطرافم شد،
که همین آفتی شد برای مریضیش.
باید به شیوهی زندگیم، اینکه چطور بقیه ازم سوء استفاده میکردن شک میکردم.
خودکشی با به دار آویختن
اوایل صبح دیروز، جسد موگامی کیجی-سان، واسطهی معروف، پیدا شد.
اخبار
یه روح شیطانی شدم و تصمیم گرفتم این سری از قدرتهام برای خودم استفاده کنم.
به نقل از ام. پی. دی. دلیل مرگ خودکشی بوده.
میخواستم دنیا رو عوض میکنم.
با تنبیه اونایی که باعث مصیبت و بدبختی دیگران شده بودن، شروع کردم.
میدونستم اگه اون دخترـو تسخیر کنم،
میتونم این واسطههای الکی رو هم تنبیه کنم.
این انتخابیه که برا استفاده از قدرتهام کردم.
میتونی از قدرتهات برای خودت استفاده کنی...
نه، باید از قدرتهات برای خودت استفاده کنی.
الان دیگه میفهمی، نه؟
بیا.
نباید بکنی اون کارو.
نمیدونی غذا دادن به گربههای ولگرد کار درستی نیست؟
اون گربه رو میخوای چیکارش کنی؟
هی-هیچی...
واقعا؟ موجود بیچاره.
پس بهتره زودتر بمیره و راحت شه.
میبرمش یه پناهگاه حیوانات.
نکن... خودم قبولش میکنم. خودم ازش نگهداری میکنم!
آساگی-سانـو نترسون، عوضی!
در خراب شد!
دری که اون اونقدر محکم بود...
چون رو قدرتهای این بیرونش تمرکز نمیکنه، یه جوری جواب داد.
الان میتونیم بریم بیرون.
آمبولانس خبر کنین!
زخمیها رو ببرین بیرون!
فرار نمیکنی؟
شیگئو رو دیگه نمیشه نجات داد.
چرا نمیای؟
چون بهش اطمینان دارم.
تو این شرایط؟ واقعاً اینقدر احمقی؟
آره، هستم.
این احتمالاً اولین بارته که کسی اینهمه بهت اطمینان کرده، نه؟
موب بهمون اعتماد داره... چون یه احمقه.
من هنوز کلی کار باهاش دارم.
و با توجه به این، معلومه که فرار نمیکنم.
آره واقعاً. منم خودم تنها نمیتونم از قدرتهای نهفتهی شیگئو استفاده کنم.
در این صورت، بهتره هنوز از پشت پرده بازیش بدم.
تصمیم عوض شد. منم میمونم.
خب، بیا صبر کنیم.
نه. صبر کردن شیگئو رو برنمیگردونه.
گمونم خودم باید دست به کار شم.
دیگه تحمل نداری؟ عصبانیای؟
ازشون متنفری؟ بیزاری؟
اونا انگلها اجتماعن.
دیگه نزار ازت استفاده کنن.
به عنوان همفکر من دوباره متولد میشی.
بهت قدرت میدم...
بزار احساسات منفیت فوران کنن و ازشون بر ضد دنیا استفاده کن!
نمیتونم برم تو... شیگئو واقعاً از این حفاظ رد شده؟
لعنتی...!
هی، قدرتهای روحیم دارن بیشتر میشن.
الان باید بشه!
جواب داد؟
بهم مدیونین.
الان که کمکتون کردم، بهتره ببرین.
تو دیگه چیای؟
می-میتونم هر وقت بخوام به بادیگاردهای بابام بگم حسابتـو برسن!
خب که چی؟
عذرخواهی کن.
آره... از هستی ناپدیدش کن.
عذرخواهی کن.
م-معذرت میخوام...
اگه یه بار دیگه مزاحمم بشی...
بمیر هیولا!
تو فقط باید بیفتی بمیری.
مگه من با شماها چیکار کردم؟
هیچی به فکرم نمیرسه...
اما مهم هم نیست...
هیچ کدوم از اینا مهم نیست.
کامل شد. بالاخره تغییر کردی.
تو خیلی شبیه من بودی،
و برا همین بود که نمیخواستم اون راهی رو که من رفتم، تو هم بری.
هی.
آب دماغ حرف زد؟
ورود ممنوع ملک تصرف شده
آه، دیگه تقریباً از دست رفتی، ها؟
هی، منو میشناسی؟
این موجود دیگه چیه؟
راستیش، قبلش...
اوناهاشش.
قایمکی نگاه نکن.
لعنتت کنن که گول این توهماتـو خوردی.
چارهای نیست.
باید از تمام قدرت روحیای که تا الان جمع کردم، استفاده کنم، اما...
وقته شوک تراپیه!
به یاد بیار، شیگئو.
ریگن و من بیرون منتظرتیم!
No comments yet. Be the first to leave one.