The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
فرد. ترتیب همه چیز داده شده. تو فقط استراحت کن.
- داری چی کار میکنی؟ - حق ندارم این نامهها رو داشته باشم.
نیک، تا حالا شده به فرمانده کمک کنی تا حکمی رو به شورای قوانین الهی، تقدیم کنه؟
بله خانوم. این اسناد به امضای فرمانده نیاز دارن.
مطمئنم که فرمانده از دخالتهای من چشمپوشی میکنه.
- سلام! - وای خدا!
یا خدا! چطوری اومدی اینجا؟
بعد از بمبگذاری تعداد ندیمهها خیلی کم بوده، واسه همین چندتامونو از مستعمرات برگردوندن.
خوب نیست؟!
فرمانده کوشینگ، خیابونهامون رو به منطقۀ جنگی تبدیل کرد.
اینها پیشنویس دستورات جدید امنیتیه.
تو ویراستاری. این پیشنویسها رو برام مرور کن.
یه خودکار لازمم میشه.
- قسمت ۸، کارِ زنجماعت قصۀ ندیمه
ما شبها کارمونو انجام میدیم.
اون مینویسه، من میخونم.
این روال جدیده...
و گناهی به پیشگاه خداست.
توی دنیایی متفاوت، شاید میتونستیم همکار باشیم؛
ولی توی این دنیا، ملحدیم.
من که از همون قبل جزو دخترهای شیطون بودم.
یه زناکار، یه زنِ «از راه به در رفته»، همونطور که عمه لیدیا میگفت.
اما به گمونم واسه سرینا، این تجربۀ کاملاً جدیدیه.
چه احساسی دربارۀ از راه به در رفتن داره؟
به نظر توی کونش جشنه.
دلت واسه کار کردن تنگ میشه؟
کار نکردن، فداکاریِ کوچیکی برای بازیابی لطف و عزت خداست.
از بافندگی واقعاً متنفرم؛
اگه بخوام رک باشم.
واقعاً نویسندۀ خوبی هستی.
ممنون.
کمکت رو فراموش نمیکنم.
- چطور از آب در اومده؟ - خوبه. بهتره.
به نظرم بازم میتونی این دوتا پاراگراف رو جابجا کنی و...
اگه خواستی میتونی اولشم یه کم زیر و بالا کنی. در غیر این صورت، آمادهست که فردا صبح بفرستیش بیمارستان.
نیازی به این کار نیست. فرمانده میتونه همینجا بخونتش.
فردا میاد خونه.
خدا رو شکر.
خدا رو شکر.
قشنگه.
آدم که هر روز میبینه، فراموش میکنه.
حقیقتاً که مورد لطف خداییم.
ریتا، رفتی سیب سرخ گرفتی؟
بله خانوم. در حال پختنن.
باز زیادی نپزیشون.
آففرد.
خب، خب، خب...
چه خوشامدگویی غیرمنتظرهای.
- روز همگیتون بخیر. - روزت بخیر. خیلی خوشحالیم که برگشتی.
- به خونه خوش اومدین، قربان. - ریتا، دلم برا دستپختت تنگ شده بود.
ممنون قربان. دارم غذاهای مورد علاقهتون رو درست میکنم.
فرمانده واترفورد، اینو واسه شما درست کردم.
- از طرف من و نیک. - چه دوستداشتنی.
هدیهای از طرف زوج خوشبخت. از هر دوتون ممنونم.
معجزۀ...
خدادادیمون.
خوشحالم که میبینم اینقدر...
سالمی.
همهمون بابت بهبودی شما شکرگزاریم.
خدا رو شکر.
آمادهم که باز روی تخت عرش بشینم!
پس بیا بریم جاتو درست کنیم.
به نظرت از هدیهم خوشش اومد؟
مطمئنم که دوسِش داشت.
همه چیز سر جای خودشه.
کارهای امروز و برنامۀ امور فردا.
فقط جلسات ضروریه؛ به نیک گفتم بقیه رو عقب بندازه.
- نیازی نیست فوراً دست به کار شی. - تو به خاطر من خطرات زیادی رو به جون خریدی.
نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم.
مطمئنم حالا... از این که اوضاع به حالت عادی برمیگرده، خوشحال میشی.
در ضمن یه پیشنویس اولیه، برای دستورجلسۀ نشستت با کاناداییها نوشتم؛
تا به اعضای کمیته ارائه بدی.
بعداً یه نگاه بهش میندازم.
منم از همکاری باهات خوشحال شدم.
- سلام. - سلام.
حتماً حالا که فرمانده برگشته، خیال خانوم واترفورد راحته.
اوهوم.
حالا دیگه مجبور نیستی یه عالمه از وقتتو واسه بیمارستان رفتن بذاری.
آره، نه. حالا که برگشته خیلی سرم شلوغتر میشه.
درک میکنم.
بگیر.
ممنون.
قابلتو نداشت.
داشتم فکر میکردم اگه شد دستی به سر و روی خونه بکشم و دنجترش کنم.
خوب میشه.
چه رنگهایی رو دوست داری؟
من از زرد خوشم میاد.
خیلی روشن و شاده.
مادرم همیشه میگه: «خونه که شاد باشه، شوهرم شاده.»
هر چی تو بخوای.
- خدا رو شکر. - اوهوم.
در ضمن بازم عسل بگیر.
ایدن اومد ازم قرض گرفت. بعید میدونم دیگه رنگشو ببینم.
- داره سعیشو میکنه. - آره. همینطوره!
خدا بهم صبر و طاقت بده.
همه چیز روبراهه خانوم واترفورد؟
بله، خوبه.
حال آنجلا کوچولو خوب نیست.
احتمالاً یه سرماخوردگی سادهست، ولی...
خوب میشه اگه کنار نائومی باشم.
منم واسه...
خانوادهشون دعا میکنم.
سلام!
برکت به میوۀ دل.
نیرو به همراهت باشه. (جملهای معروف در دنیای «جنگ ستارگان»)
حالت چطوره؟
- خوبم. - جدی؟
احتمالاً چند روز دیگه به قسمت باحالش میرسی.
پای بچه به شکمت فشار وارد میکنه؛ مثل توی فیلم «بیگانه».
شارلوت قبلاًها همیشه این کارو میکرد.
تا حالا «بیگانه» رو ندیدی؟
دیدم، فقط به نظرم قسمت دومش بهتر بود.
مخت تاب برداشته.
روزتان بخیر. مرکبات موجود است.
پس از این هفته، تا آخر فصل، نان گندم نخواهیم داشت.
فرد برگشته؟
مرحمت خدا رو شکر میکنیم.
خدا رو شکر که تو حاملهای.
خونهای که من مستقرم، عالیه. فقط مراسم داریم.
خبری از ساک زدن نیست.
جدی میگم، مثل نعمتی از سمت خداست.
این که بهت تجاوز کنن، نعمت نیست.
هیس!
به درک! نعمت واقعی اون بمبه بود.
هر کسی که به گیلیاد کمک کنه، حقشه که منفجر و هزارتیکه بشه.
اگه امیلی میدونست که به سرینا کمک کردم تا جای فرمانده رو پر کنه،
مرگ منو هم آرزو میکرد؟
امیلی این وسط بیگناهه.
اگه به اندازۀ کافی توی گیلیاد بمونی، کمکم کاملاً از درون خورده میشی.
یکی از کارهاشون همینه.
وادارت میکنن که دست به کشتن بزنی، توی عمق وجودت.
وای خدا! نه!
آمبولانس بچهست.
آمبولانس بچهست.
بچۀ کی مریضه؟
شنیدم آنجلاست.
بچۀ پاتنماینا.
چی؟
مارتای خونهمون گفت.
خب اشتباه کرده!
- شارلوت مریض نشده. - آروم باش.
چیزی نیست. بهتره واسه بچۀ هر کی که هست دعا کنیم، ها؟
باشه.
بیا دعا کنیم. چیزی نیست.
بیاین دعا کنیم.
چرا همچین حرفی دربارۀ شارلوت زدن؟ چرا بریانا همچین چیزی گفت؟ مطمئنم شارلوت مریض نیست.
- برگرد عقب! - چیزی نیست. حواسم بهش هست. بیا.
حالش خوبه.
نمیدونم واسه چی همچین حرفی در موردش زدن.
- باشه. بیا این وَر. - کس دیگهای بود. شارلوت مریض نیست.
میخوام ماجرا رو بهت بگم، باشه؟ ولی ازت میخوام آروم باشی.
امروز صبح خانوم واترفورد رفت خونۀ پاتنماینا.
- حال بچه خوب نیست. - وای خدا!
ولی نمیدونم چقدر مریضیش جدیه.
- واسه چی هیچی بهم نگفتی؟ - چون نمیخواستم ناراحتت کنم.
چه شده؟ چی به سرش اومده؟
چیزیش نیست! حواسم بهش هست!
- جنین، ازت میخوام آروم باشی. - بهم نگو آروم باشم!
ازشون سؤال میکنم، باشه؟ سر در میارم چی شده.
قول میدم.
باشه؟
باشه.
باشه.
باید ببینمش.
جنین، میدونی که امکانش نیست.
شدی عین اونها!
گندش بزنن.
چه خوب. خوشحالم که به دستت رسید.
ممنون.
بابت گل هم ممنونم.
حال آنجلا کوچولو چطوره؟
زیاد خوب نیست.
نمیدونن مشکلش چیه.
دارن هر کاری از دستشون بر میاد، انجام میدن،
ولی حالش بدتر و بدتر میشه.
خیلی متأسفم.
راه دیگهای ندارن؟
خب... یه راهی هست که شاید کمک کنه.
برابر با دور زدن قانونه.
از این که مقامات گیلیاد به سراغ همۀ دکترهای قابلدسترس رفتن، اطمینان ندارم.
که اینطور.
نظر تو چیه؟
خب به نظرم اگه بچۀ من بود،
به هر دری که میشد، میزدم.
چه قانونی باشه، چه نباشه.
چایی میل داری؟
چه مهربون.
ببخشید که روز اولِ برگشتنت زیاد دور و برت نبودم.
نیازی به عذرخواهی نیست.
راستش، از پس کارها خیلی خوب بر اومدم.
حتماً حس خوبی داره.
آره، فردا حتی بهترم میشه.
کاشکی در مورد آنجلا کوچولو هم میتونستم همین حرفو بزنم.
ولی هنوز امید هست.
خدا یکی از بهترین نوزادشناسهای دنیا رو به گیلیاد بخشیده.
چه عالی.
این آقای نوزادشناس کی از راه میرسه؟
خانومه.
در حال حاضر به عنوان مارتا خدمت میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.