The first 189 lines.
مترجم: Negar FD
آره، پس واقعا خبر بدی ندارم.
نمراتش عالین و توی کلاس کارش خیلی خوبه
سوالای خوبی میپرسه و نظرات شخصی خودش رو داره
و مطمئنم وقتی بزرگتر بشه
میتونه هر کاری که میخواد تو زندگیش بکنه.
درسته
ببخشید؟
نه، ممنونم خیلی لطف دارین.
جدی میگم!
نه، میدونم جدی میگین.
-باشه، خب، سوالی هست...؟ -من فقط...
قبلا مثل اون بودم.
-چه عالی! -آره آره
اوه خدا، وقتی 11 سالم بود فقط 20 میگرفتم.
-چه خوب. -اوه خدای من.
و کلاس پنجم!؟ بیخیال! مخ ریاضی بودم!
-تو تمام تستای ریاضیم 20 میگرفتم. -عالیه.
میدونی، واقعا اهمیتی نداشت ولی اون زمان حس خوبی میداد.
و همه همین چیزا رو بهم میگفتن، میدونی؟
"خیلی باهوشه. رو هر کاری تمرکز کنه میتونه انجامش بده!"
حالا به کجا رسونده منو؟
اوه نیاز دارین جواب بدین؟
-نه نه نه -نه، مشکلی نیست. اشکالی نداره.
باید برم در هر صورت. تو برو به اون برس.
-و ممنونم. نه، اشکالی... -واقعا مشکلی نیست. میتونیم...
مشکلی نیست. ممنونم برای وقتی که گذاشتین.
باشه ممنونم.
-بای -بای بای
هی! میشه با بابات صحبت کنی لطفا؟
-بهت زنگ زده؟ -بهم زنگ میزنه رفیق!
-بهت گفتم شمارت رو بهش نده! -10 سال پیش گفتی!
-میخوای چی کار کنم؟ -فقط جواب نده.
-رفیق، تمومش نمیکنه زنگ زدن رو! -گوشیت رو خاموش کن.
من یه دختر دارم رفیق، نمیتونم گوشیم رو خاموش کنم.
-میتونی... بعد یه مدت بس میکنه، باشه؟ -لطفا گوشی رو جواب بده!
-نمیتونم! نمیتونم! نکن این کار رو! -میخوام گوشی رو جواب بدم. آره جواب میدم.
هی آرتی سلام. چطوریایی؟
سلام؟ ویکتور؟
سلام، بابا
جاش، خدایا... خداروشکر.
نمیتونی نصف شب به ویکتور زنگ بزنی
دارم سکته میکنم! میشنوی صدام رو؟
لطفا، ترسیدم...
صدات خوب به نظر میاد
-باید برم بیمارستان -پس برو بیمارستان
-ماشین ندارم -دفعهی آخری که دیدمت داشتی
آره، خب... یعنی اون چند وقت پیش بود؟
ببین اگر واقعا داری سکته میکنی باید زنگ بزنی به آمبولانس.
نه، هیچوقت به موقع نمیرسن.
محض رضای خدا! فکر کردی دارم چرت و پرت میگم؟ اینطور نیست!
از ساعت 7:30 به بعد دست چپم رو حس نکردم!
همون موقع برای اولین بار زنگ زدم اما جواب ندادی!
و داره بدتر میشه، خیلیخب؟
درد قفسهی سینه دارم، نمیتونم نفس بکشم.
سرم داره گیج میره، اوه خدا... الان سرم داره گیج میره.
دارم میچرخم، دارم میچرخم، دارم میچرخم...
اوه خدای من، دارم میچرخم...
خدایا
-پشت بشین! -چی؟
تو پاندمی هستیم! حتی ماسکم نزدی!
-بشین پشت! -باشه.
-خونهی خوبیه. -میشه لطفا رانندگی کنی؟
تو یه کارت اعتباری به اسم من گرفتی
چی؟
گفتم یه کارت اعتباری به اسم من گرفتی.
-اصلا نمیدونم راجع به چی حرف میزنی. -سازمان جمعآوری رو فرستادن دنبالم!
اونا همشون کلاهبردارین.
یه صورتحساب برای شزجی تو سانتا مونیکا ثبت شده بود!
-خیلیا میرن اونجا! -من اونجا نمیرم، تو میری.
خب که چی؟ میدونن بابات دوست داره کجا غذا بخوره.
فهمیدنش سخت نیست.
میتونم بهت بگم بابای اون یارو دوست داره چی بخوره.
میدونی، تا فردا بهم وقت بده. این اطلاعات رو برات در میارم.
کد ملیت رو که بهشون ندادی، دادی؟
خیلیخب، شب به خیر.
چی؟ میخوای مثل راننده تاکسیا فقط پیادم کنی؟
آره، نیاز به ماشین داشتی.
-آره -پس برو
باهام نمیای؟
نه قرار نیست الان باهات بیام تو یه بیمارستان.
اصلا توجهی به اوضاع دنیا داری؟
باشه. خب، اگر تو نمیای، منم نمیرم.
-البته که میری. -چرا؟ کاری که نمیکنه.
-اگر داری سکته میکنی کار میکنه! -نه لزوما.
باشه. پس واقعا داشتی سکته نمیکردی.
اوه نه، داشتم میکردم. فقط دیگه حسش نمیکنم.
چیه، چیز بدیه؟ ترجیح میدادی در حال مرگ باشم الان؟
منظورم اینه که، یه سری علائم نگران کننده داشتم ولی الان دارن محو میشن خداروشکر.
پس بیا بریم یه نوشیدنی بگیریم.
-برو بیرون. -بیخیال!
-کجا میری؟ -میرم خونه.
-میخوای اونجا چی کار کنی؟ -بخوابم. ساعت 2 صبحه.
اگه الان بری خونه در هر صورت نمیتونی بخوابی.
بیخیال، یه شب بیرونه!
-بارها بستهان. -یه جایی رو میشناسم که میتونیم بریم. فقط یه...
میدونی که من هوشیارم. درسته؟ از وقتی 13 سالم بود هوشیارم.
یادت نیست این رو؟
باشه، خب بیا بریم قهوه بگیریم.
-همه جا بستهست بابا. -پس میریم به یه مکدونالد کوفتی!
من قرار نیست برم تو مکدونالد!
میشه فقط یکی رو بگیری... برای تو گرفتم!
نه، ممنون
باشه. خب، من فقط به یکیشون دهن میزنم
تا اگه نظرت عوض شد ازم بگیری.
-قرار نیست نظرم عوض بشه. -باشه.
اوه لعنت. فکر کنم به جفتشون دهن زدم!
-برام مهم نیست. -خیلیخب.
خب... حالت چطوره؟
خوبم، تو چطوری؟
خب، میخوای چطور به این سوال جواب بدم؟
واقعا کنجکاوی بدونی حالم چطوره یا فقط میخوای آرومم کنی؟
-این روزا چی کارا میکنی؟ -چرا میخوای بدونی؟
میخوام بدونم چون من واقعا کنجکاوم بدونم حالت چطوره.
منظورم اینه که، شاید تو نسبت به من کنجکاو نباشی، ولی میدونی... من پیرم... حوصلهسربرم.
و تو جوونی. تو حتما یه سری اتفاق مهم تو زندگیت داری.
خب، متاسفم که ناامیدت میکنم
-بیخیال؛ تو هیچوقت... -چی میخوای؟
چیزی نمیخوام. فقط میخوام راجع بهت بدونم!
میخوام از زندگیت بشنوم! میدونی... چیزی که تو ذهنته.
میدونی، تو پسرمی. میخوام همهچیز رو بدونم.
بیخیال! هر چی بگی خوبه! امروز چی کار کردی؟
مثل بقیه داری نون میپزی تو هم؟
همش میشنوم همه دارن تو این اوضاع نون میپزن.
میدونی همه مخمر میخوان و هیچکس نمیتونه گیر بیاره.
تو همه مخمرهارو گرفتی؟
نه، فقط کار میکنم.
-عه کارای موقت انجام میدی؟ مثلا تو اسکایپ... -موقت نه، یه شغل ثابته.
اوه نه، میدونم شغل جدی محسوب میشه وقتی برای زندگیت انجامش میدی
من یه معلمم.
اوه درسته، باشه. چه جور معلمی؟ خصوصی؟
معلم کلاس پنجمم. دبستان وننویز وست.
صبر کن تو... داری تو مدرسه تدریس میکنی؟
آره، یعنی الان تو زوم تدریس میکنم ولی آره
-نیاز به مدرک نداری ؟ -یه مدرک معلمی گرفتم.
خدایا
و خب... چطور پیش میره؟
عاشقشم.
خب این عالیه. راستش خیلی بهت افتخار میکنم.
یعنی واقعا روزم رو ساختی! سال کوفتیم رو ساختی!
یه کاری پیدا کردی که عاشقشی و داری انجامش میدی!
دیگه چی میمونه؟ و داری تدریس میکنی! به بچهها کمک میکنی!
فقط از کنار تو بودن حس میکنم آدم خوبیم!
میخوام به هرکسی که میشناسم زنگ بزنم الان و بهشون بگم پسرم یه معلمه.
باشه.
به هر حال، فکر میکنم کاری که انجام میدی خیلی خوبه.
-واقعا اینطور فکر میکنم. -خب، ممنونم.
خب، تو چی کار میکنی؟
من؟ اوه، میدونی...
راستش زیاد کتاب میخوندم...
میدونی فقط تلویزیون رو خاموش گذاشتم، کتاب باز کردم...
-تا حالا کتاب جرم و مجازات رو خوندی؟ -نه.
عالیه. یعنی... خیلی روسیه!
راجع به یه مردهست که یه پیرزنیو کشته
و نه برای پول و این چیزا.
هیچ دلیل خاصی برای کشتنش نداره
ولی نکتهش اینجاست، که درک میکنی چرا انجامش داده!
داره دیوونه میشه، ولی میدونی... تو باهاش ارتباط برقرار میکنی چون
-کسی رو نداره تا باهاش صحبت کنه... -چی کار داریم میکنیم؟
چی... خب من دارم حرف میزنم. داریم دوباره حرف میزنیم.
-ولی داریم راجع به چیزی صحبت نمیکنیم. -باشه، میخوای راجع به چی صحبت کنی؟
میدونی چیه؟ چرا برنمی..
-فقط برمیگردم. -بث چطوره؟
-بچهها چطورن؟ -خوبن.
-میدونی، زیاد نمیبینمشون. -خب، بازم بیشتر از من میبینی.
یعنی اون کوچیکه رو اصلا ندیدم. سارا، اسمش همینه، درسته؟
-آره. -خب مطمئنم نیاز نیست به تو بگم
که چه قدر برام دردناکه
که یه نوه داشته باشم و اجازهی دیدنش رو بهم ندن.
اصلا نظری داری دلیلش چیه؟ چون راستش، گیج شدم!
منظورم اینه که، خواهرت همیشه به همه چیز بیش از حد واکنش نشون میده
ولی این یکی دیگه خیلی زیادیه!
چند بار دیر میرسم به پارک و یهویی
به خاطر دیر اومدنت نیست. چت بودی، و دیوید رو هم انداختی.
-ببخشید من اون روز چت نبودم. -من اونجا بودم!
-میدونم قبلا چت دیدی منو! -تو 100% اون روز چت بودی.
-گوش نمیکنی اصلا... -به چی گوش نمیکنم؟
سعی داشتم اون یکی بچه رو نجات بدم که نیوفته!
نمیدونم یادته یا نه، چون مشخصه تصمیم گرفتی
این داستان رو جوری بگی انگار من یه خرابکار بزرگم!
ولی یه بچهی دیگه داشت از اون چیز بالا میرفت، هرچی که اسمشه!
و مادر و پدرش اصلا اون اطراف نبودن، احتمالا سرشون تو گوشیشون بود یا هرچی
و من تنها کسی بودم که تو زمین بازی بود و اون بچه شروع کرد به افتادن، خب؟
و تونستم یکی از دستام رو بگیرم زیرش
اگر این کار رو نمیکردم، احتمالا اون بچه گردنش میشکست!
و بله، مجبورم شدم یکی از دستام رو از روی دیوید بردارم
و بله، سر خورد افتاد روی زمین، میدونی... رو پشتش فرود اومد!
اصلا زخمی نشد، فقط ترسید
ولی ظاهرا درسی که اینجا گرفتیم، اینه که من یه خطرم!
No comments yet. Be the first to leave one.