The first 200 lines.
امشب میتونستم تو خونه، گرم و نرم و در امان باشم
ولی به جاش اینجا پیشِ توام
واسه همینه که انقدر دوستِ خوبی هستی
نه، واسه همینه که حسابی به هم ریختم
رو، اگه امشب غش کردم، همهاش تقصیرِ توئه
غش نمیکنی، سالی
همین الانش هم سرم داره گیج میره
تو اون خونه ۱۵ دقیقه هم دووم نمیارم
آخه چرا مجبور بودی با جک شرط ببندی؟
میخواستم به آرتور نشون بدم
که مطمئنم میتونه اون شوت رو گل کنه
من نمایندهی کلاسم
وظیفهمه که حامیِ تیم فوتبال باشم
ولی وظیفهات نبود که من رو تو یه شرطبندیِ بد گیر بندازی
مگه رفتن تو اونجا و ۱۵ دقیقه
حوصله سر رفتن چه عیبی داره؟
چون قرار نیست حوصلهمون سر بره
اینجا خونهی «انشاو»ئه. کاملاً جنزدهست
جنزده نیست
چیزی به اسم... وجود نداره
روح
فقط مِهه
پس چرا داری دنبالش میری؟
اون رو دیدی؟
اون نور رو؟
رو، جرئت نداری بری اون پایین
پخ
ترسیدی، سالی؟
جک، چرا انقدر بدجنسی؟
فقط میخواستم مطمئن شم
که شما دوتا نمیخواین از زیرِ این شرطبندی در برین
نمیخوایم
حاضریم بریم تو خونه
به نظرم آرتور هم باید باهامون بیاد تو
اون شوت رو گل نکرد و باعث شد بازی رو ببازیم
راست میگه رفیق. تو باعث باختمون شدی
من میرم تو
من با روحِ پیرمرد انشاو هیچ مشکلی ندارم
پس بیاین زودتر تمومش کنیم
نبینم قبل از اینکه ۱۵ دقیقه تموم شه بیاین بیرونها
خب، «ازرا انشاو» تاجرِ چوب بود
و این خونه رو واسه زنِ جدیدش ساخت
ولی کمتر از یه سال بعد از ازدواجشون
اون مُرد... از یه چیزی
تبِ مخملک
حالا هر چی
خلاصه اون مُرد و ازرای پیر دیگه آدمِ سابق نشد
خودش رو همینجا حبس کرد تا وقتی که خودش هم مُرد
ازرای بیچاره
حالا روحش تو این خونه سرگردونه
و دنبال عروسش میگرده
بهش محل نذار
فقط میخواد ما رو بترسونه
اون چی بود؟ روح ازرا
اون جک بود
صداش رو میشناسم
«برین بیرون»؟
رو، روحِ اینجا نمیخواد ما اینجا باشیم
باید بریم
این مالِ فیلمِ «وحشت در آمیتیویل»ئه
خیلی تکراری بود
کی این به فکرش رسید؟ آرتور تو یا جک؟
فکر میکنی کارِ ما بوده؟
بویِ رنگِ تازه میآد. بهت نشون میدم سالی
حتماً پام به یه چیزی خورد
انگار یه راهِ مخفیه
وای
مثلِ تو فیلماست
تمومش کن رو
نمیدونی اون پشت چی ممکنه باشه
اینها پلههاییئه که میره پایین
پایین به کجا؟
نمیدونم
ولی میخوام بفهمم
رو، صبر کن
خیلیخب، دیدیمش
بیا بریم
رو
یه جنازه
سالی. انقدر ترسو نباش
اون من نبودم! اون
آرتور بود
پس اونی که آخرش کارآگاهِ جنایی شد
وقتی جنازه دید جیغ کشید و فرار کرد؟
تا حالا جنازه ندیده بودم
خیلی ترسناک بود
وحشتناک بود
میدانم قبلاً این داستان رو برام تعریف کردی
همون پیدا کردنِ جنازه رو
ولی فکر نکنم گفته باشی کی بوده
اسمش فرانک برونلی بود. یه شکارچیِ روحِ محلی
یه «شکارچیِ روح»؟ مثلِ تو تلویزیون؟
آره. - خب، کی کشتش؟
اوه، نه. به قتل نرسیده بود
از پلههایی که به اتاقِ مخفی میرفت پرت شد پایین
سرش محکم به جایی خورد
درجا تموم کرد
فکر کنم روحِ ازرا انشاو انقدر ترسوندش
که پرت شد
همیشه برام سؤال بود که آیا واقعاً تصادفی بوده یا نه
یادمه خونِ زیادی نریخته بود
ممکنه بر اثرِ ضربه جسمِ سخت بوده باشه
و بیشتر خونریزیِ داخلی بوده
درسته
و یه چیزی هم دربارهی
جوری که جنازهاش اونجا افتاده بود، وجود داشت
لیزی! سخنرانیت امشب عالی بود
شنیدن دربارهی قتلهای آمیتیویل
همیشه من رو یاد اون شب میندازه
فکر کردم تو بحثش رو باز کردی
چون عمه آیدا تازه اون خونه رو خریده
چی؟
مادرم خونهی انشاو رو خریده؟ تو... تو این رو میدونستی؟
اولین باره که میشنوم
خب، تو ماهِ عسل بودی
قصد داره تمومش کنه
بازسازیهایی رو که صاحبِ قبلی شروع کرده بود
و بعدش بفروشدش
باهاش رفتم تا اون بازرس رو ببینه
قبل از اینکه معامله تموم شه، و باید بگم
قطعاً یه چیزِ عجیبی در مورد اون خونه وجود داره
خب آرتور، حدس میزنم هالووین
تعطیلاتِ موردعلاقهات نباشه، نه؟
احتمالاً برات یه ذره زیادی ترسناکه
باشه، بخندین
بچهی خیلی زودباوری بودم
اون موقعها احتمالاً به روح اعتقاد داشتم
چرا اعتقاد به روح یعنی زودباوری؟
سالی، میدونی که چقدر برام عزیزی
ولی زودباوری تو ذاتته
میبینم که مغزت داره کار میکنه
فرانک برونلی اولین مرگِ مرموزی بود
که باهاش مواجه شدم
خب، اگه تصادف بوده که دیگه مرموز نیست
خب، واسه من هست
معمایی که هیچوقت حلش نکردم
معما نیست
یه تصادفه
چطور میتونی مطمئن باشی
وقتی خودت اون موقع فقط یه بچه بودی؟
یعنی اداره پلیسِ لارنستون هنوز پروندههای به این قدیمی رو داره؟
اوه، اصلاً پروندهای وجود نداره
وقتی تحقیقِ قتلی در کار نبوده
که نبود... واسه همینه که انقدر مطمئنم
رو، بیخیالِ این یکی شو
عمراً بیخیال شه
اوه
مادرم فردا میره خونهی انشاو
میتونم یه گشتی اون دور و بر بزنم
میخوای برگردی اونجا؟
من عمراً دیگه پام رو تو اون خونه بذارم
اوه، چه بد شد
میدونی، داشتم فکر میکردم
حالا که مادرم داره یه همچین خونهی تاریخیای رو بازسازی میکنه
سوژهی خیلی خوبی واسه روزنامه میشه
جالبه، نه؟
جوری که سعی میکنه گولم بزنه برگردم اونجا؟
شرط میبندم «رو» تا ۲۴ ساعتِ دیگه میکِشدش تو اون خونه
نه، به نظرِ من ۱۲ ساعت
شنیدم چی گفتین! و باور کنین
حتی آئورورا تیگاردن هم نمیتونه راضیم کنه
دوباره به اون خونهی جنزده پا بذارم
سالی، روزِ روشنه
برام مهم نیست
ببین، من قبول کردم یه گزارش بنویسم
قبول نکردم برم تو خونه
پس میخوای چیکار کنی؟
همینجا تو ورودیِ خونه باهاش مصاحبه کنی؟
بله! خیلی ممنون میشم
اگه بری تو و ازش بخوای بیاد بیرون
میدونی الان چی میشه، آیدا؟
میخوام ازت شکایت کنم
به اتحادیهی املاک
بهخاطرِ نقضِ اخلاقِ حرفهای
حتماً این کار رو بکن، تام
مطمئنم اونها هم قبول دارن که اخلاقِ من
بیعیب و نقصه
آره، حالا میبینیم
انگار نمیدونه تو عضوِ هیئتمدیرهی
اتحادیهی املاک هستی
حالا فهمیدی چرا مجبور شدم انقدر سریع این خونه رو بخرم؟
و خوشحالم که داری یه گزارش از این خونه تهیه میکنی، سالی
ما باید از گنجینههای تاریخیِ لارنستون محافظت کنیم
در برابرِ سازندههایی مثلِ تام ویلکی
اوه، بله! حالا که حرفش شد
خیلی دوست دارم بیشتر در این باره بشنوم
خب پس عالیه، بیا تو خونه
همه چیز رو بهت میگم
اوم، مامان
سالی میترسه اگه بیاد تو
یه وقت روح ببینه
مسخرهست. سالی یه گزارشگرِ با تجربهست
اون بهخاطرِ یه سری خرافاتِ احمقانه
از انجام دادنِ وظیفهاش دست نمیکشه
صاحبِ قبلی یه شرکت بود
که میخواست اینجا رو تبدیل به یه مسافرخونه کنه
ولی بعدش ورشکست شدن
اون هم قبل از اینکه بازسازی رو تموم کنن
واسه همین هم طبیعتاً نتونستن بفروشنش
شاید علتش این بوده
No comments yet. Be the first to leave one.