The first 53 lines.
بگذار یه چیز بهتون بگم
سال 1968 سالی بود که زمین احتیاج به کار داشت
و بارون به اندازه کافی نبود
ولی اولین سالی بود که رزی
هر روز ناهارم رو میاورد سر زمین
جــويــبــاري
تو دستت رو روش میگذاری
ریشهات رو توش میکاری
(با چکمه روش میرقصی و گرد و خاک راه میندازی (خاک
تو اسمش رو روش مینویسی
چرخ ماشینت رو روش میچرخونی
مزرعه ذرت و ویسکی توش میسازی
(و توش آتیش راه میندازی (خاک
تو جونت رو روش شرط میبندی
اونجا جاییه که زیر سایه نارون
توی جاده قرمز خاک رسش بزرگ شدی
توی زمین شخم زدهای که
که پدرت میگفت براش خوششانسی میاره
اون زمین جشن بعد از بازی
که دورش میچرخیدی
و وقتی بارون میومد
توش گیر میکردی
اون ابر شناوری که
آخر اون جاده روستایی
همراهش میدویدی
اون گِل روی شلوار جینش
که همیشه پاکش میکرد
و بعد آویزونش میکرد
اون چشمهای آبی
خندههای تابستونی
اونقدر زیبا بود که قلبت به درد میومد
باعث میشد بخوای
با یه وام 10 درصد
توی این خاک یه خونه با حصار سفید بسازی
من و رزی پنج بار بچه دار شدیم
یکیش موقع تولد مرد
زمان سختی بود سالهای سختی بود
ولی باز خوب بود
تو عرق کردی و براش زحمت کشیدی
توش با بیل کار کردی
توش تابلو و نشونه کاشتی
(و علامت گذاریش کردی (خاک
(میدونی که از همین خاک اومدی (خاک
و یه روز به همین خاک برمیگردی
اونجا جاییه که زیر سایه نارون توی جاده قرمز خاک رس
بزرگ شدی
توی زمین شخم زدهای که
که پدرت میگفت
براش خوششانسی میاره
اون زمین جشن بعد از بازی
که دورش میچرخیدی
و وقتی بارون میومد
توش گیر میکردی
No comments yet. Be the first to leave one.