The Whale

The Whale

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Whale 2011 1080p WEBRip x264 AAC-[YTS MX] 27109 1757519598
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian the whale 2011 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

webdl
Published on: 2025-11-28
Downloads: 11
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

: به نظر من، اون انگار تو یه مأموریته.

فقط خودش کاملاً می‌دونه که چی هست.

: اون واقعاً سمجه،

و خیلی، خیلی کارها رو امتحان می‌کنه.

و فوق‌العاده دوست‌داشتنیه.

: ما اینجا یه مشکلی داریم.

مسئله ایمنیه.

: اون فقط یه نهنگ نبود.

به یه دلیلی اینجا آورده شده بود.

: اون بزرگترین افتخار من بود،

اینکه می‌تونستم دوستش باشم.

: حتماً مثل

بچه ای بوده که تو سوپرمارکت گم شده.

داشت همین‌طور تو یه راهرو می‌چرخید،

برگشت...

و خانواده‌اش رفته بود.

بعد، رفت دنبالشون.

هیچ‌کس اونجا نبود.

این نهنگ کوچولو برای من خاصه.

من و اون از یه جا اومدیم.

من تو کانادا بزرگ شدم،

تو ساحل غربی بریتیش کلمبیا،

و اون تو دریا، نزدیک خونه من به دنیا اومد.

جایی که من بزرگ شدم، همه این اورکاها رو دوست دارن.

دانشمندان هر کدوم رو از روی علامت‌هاشون می‌شناسن.

خب، وقتی اون نهنگ کوچولو به دنیا اومد،

بهش یه شماره، ال-۹۸، و یه اسم مستعار، "لونا"، دادن.

خانواده من مثل بیشتر آدماست.

وقتی بچه‌ها بزرگ شدن، همه‌مون پخش شدیم،

اما برای اورکاها این‌طور نیست.

این خانواده‌های بزرگ تا آخر عمر کنار هم می‌مونن...

شکار می‌کنن، بازی می‌کنن و تو دریا سوت می‌زنن.

خاله و عمه‌ها، عمو و دایی‌ها،

برادرا، خواهرا،

مادربرزگا، دخترا، نوه‌ها.

شخصاً، این منو تا مرز جنون می‌برد...

اما برای اورکاها، کاملاً طبیعیه.

تو این خانواده‌های نزدیک، هیچ‌کس همین‌طور گم نمیشه...

اما، لونا یه جوری گم شد.

تو زمستون، این نهنگ‌ها خیلی دور سفر می‌کنن.

مردم زیاد نمی‌بیننشون،

واسه همین هیچ‌کس واقعاً نمی‌دونه چطور اتفاق افتاد.

اما، یه روز،

تو یه آبدره به اسم نوتکا ساند،

تو ساحل غربی جزیره ونکوور،

حدود ۲۰۰ مایل دریایی از خونه تابستونی خانواده‌اش،

لونا خودش رو تنها پیدا کرد.

کمتر از دو سالش بود.

خیلی بعدتر،

وقتی دانشمندا اومدن که با هیدروفون گوش بدن،

فهمیدن که لونا تو تنهاییش،

هر روز صدا می‌زده...

اما فقط صخره‌های عمیق جوابش رو می‌دادن.

یه روز، نه چندان وقت پیش،

مایک پَرفیت، روزنامه‌نگار، و همسرش، سوزان چیشلم،

برگشتن به شهر گلد ریور،

تو نوتکا ساند.

این آخرین سفر از سفرهای زیادی بود

برای ساخت این فیلم.

سال‌ها قبل،

فقط اومده بودن که یه مقاله کوتاه مجله بنویسن.

حالا برمی‌گشتن پیش دوستای قدیمی

و جاهای آشنا،

و داستان یه نهنگ گم‌شده

که زندگیشون رو تغییر داد.

وقتی اونا سال‌ها پیش اولین بار اومدن اینجا،

نقشه‌ای برای ساخت فیلم نداشتن.

قطعاً برنامه‌ای نداشتن

که خودشون درگیر داستان بشن،

و برنامه‌ای هم برای شکستن هیچ قانونی نداشتن...

اما همه اون اتفاقات افتاد،

و خیلی چیزای دیگه که هیچ‌کس انتظار نداشت...

...و سوزان و مایک و من اینجا هستیم تا به شما بگیم چرا.

: اینجا جاییه به اسم خلیج مویاه.

پشت اونجا یه کمپ چوب‌بری هست،

و اینجا یه جای نسبتاً گشاده تو نوتکا ساند.

و اینجا جایی بود که لونا پیدا شد،

تو این قسمت از نوتکا ساند.

: و همه چیز دقیقاً از همینجا شروع شد،

درست مثل یه داستان ماجراجویانه قدیمی.

می‌دونید – دریا، یه کشتی، یه سفر.

اون کشتی باربری قدیمی به اسم اوچاک ۳

تقریباً هر روز تو نوتکا ساند بالا و پایین میره،

برای کمپ‌های چوب‌بری لوازم می‌بره

و به اقامتگاه‌های ماهیگیری پخش شده در امتداد سواحل.

یه روز در ماه جولای،

دانا اشنایدر، آشپز کشتی،

از در آشپزخونه نگاه کرد بیرون،

و چیزی رو دید که تا ابد یادش می‌موند.

آره.

ما اون رو دقیقاً تو همین منطقه دیدیم، خلیج مویاه.

خیلی وقتا، من به جایی که بودیم نگاه می‌کنم،

پشت سرم رو نگاه کردم،

و می‌تونستم اون نهنگ رو تو رد کشتی‌مون ببینم...

پس دویدم سمت شان و اون گفت: "من داشتم به همون نگاه می‌کردم،"

و بعد گفت: "فکر کنم یه نهنگ خلبانه."

و بعد برگشتیم، و بعد اون رو دیدیم،

من گفتم: "شان، اون یه نهنگ خلبان نیست،"

اون یه وال قاتله.

برای همین ما هم فقط از کنارش رد شدیم.

می‌بینیش، بعد با خودت می‌گی،

"خب، دیگه نمی‌بینیمش."

ولی هی ظاهر می‌شد، هی ظاهر می‌شد.

بعد که هی می‌دیدیمش،

یه جورایی با خودمون گفتیم، "یه چیز عجیبی اینجاست."

خیلی‌ها امیدوارن

که یه روزی یه موجود باهوش رو ببینیم

از یه دنیای دیگه.

هالیوود بهمون می‌گه این غریبه

با یه سفینه فضایی می‌آد پایین،

و یه کم شبیه ماست.

مهم‌تر از همه، مغزش شبیه ماست...

و ما هم سریع می‌فهمیم چطور باهاش ارتباط برقرار کنیم.

اما شاید این‌طوری نباشه.

شاید این‌طوری باشه.

چند ماه بعد از اولین باری که لونا دیده شد،

شروع کرد به ظاهر شدن

کنار قایق‌ها و اسکله‌ها توی خلیج مویا،

انگار که بگه "سلام!"

چطوری؟ مدتیه ندیدمت.

اون وال نیاز داره، می‌خواد، و مشتاق توجهه.

خیلی عجیب و باورنکردنی بود،

و یادمه شگفت‌زده شده بودم

که اون به اندازه ما دلش می‌خواست ما رو ببینه.

آدم‌های اینجا واکنش نشون دادن

با ترکیبی جالب از هیبت و ناباوری

و دلسوزی.

فکر کنم وقتی اون وال کوچولوی تنها رو دیدن،

متوجه شدن که یه چیزی نیاز داره.

ما یک بعدازظهر یکشنبه داشتیم برمی‌گشتیم.

توی خلیج مویا بود،

و اون درست اومد کنار قایق.

زیر قایق بود.

خیلی تنها به نظر می‌رسید.

درست مثل یه توله سگ گم‌شده کوچولو بود.

با این حال، ترک کردنش دل آدم رو می‌شکست،

چون می‌دونی کاملا تنهاست

و فقط اون ارتباط رو می‌خواد.

همون اولش، با خودت می‌گی،

"اوه، پسر، این موجود مثل یه خزنده یا چیزی نیست،

احساسات داره."

یعنی، اون غول بزرگ نگاه می‌کرد و چشمش رو درست می‌آورد اونجا،

و مستقیم بهت نگاه می‌کرد.

مثل یه سگ نبود که پاتو بو کنه یا چیزی.

داشت ارتباط برقرار می‌کرد.

می‌اومد بالا و به پهلو می‌چرخید،

و مستقیم بهت نگاه می‌کرد.

می‌دونی، اون یه شکارچی یا همچین چیزی نیست،

اون یه نفر بود که فقط می‌خواست صمیمی بشه.

اگه تو چشماش نگاه کنی، می‌دونی،

اونجا بیشتر از اکثر مهمونای من حس و حال هست.

اُرکاها تقریباً به اندازه آدم‌ها زندگی می‌کنن،

و لونا فقط دو ساله بود.

دانشمندا مطمئن نبودن که می‌تونه تنهایی زنده بمونه.

یه وال قاتل این‌قدر جوون، کاملاً تنها،

برخلاف هر چیزی بود که فکر می‌کردیم می‌دونیم

راجع به وال‌های قاتل.

فکر می‌کردیم که انگار

یه بچه رو توی جنگل رها کردی.

اون «موگلی، پسر جنگل» بین وال‌هاست.

توی زندگی آدم وقت‌هایی هست

که به یه نقطه‌ای می‌رسی و می‌گی،

"این تا روزی که بمیرم باهامه."

به اِد توربرن، افسر شیلات، گفته شد

که حواسش به اون وال کوچولو باشه.

قطعاً داره هلش می‌ده به سمت ما،

این دیگه حتمیه.

می‌خوای خیسمون کنی، آره؟

معلوم شد

که لونا ماهی به اندازه کافی می‌خورده.

اصلاً گرسنه به نظر نمی‌رسید،

ولی هی می‌اومد کنار قایق اِد،

و کارهایی مثل این می‌کرد...

به به، چه منظره‌ای.

خب، اون یه تیکه چوب کوچیک داشت،

بعد اومد و روی بینیش نگهش داشت،

و بعد فقط پرتابش می‌کرد پشت سوراخ تنفسیش...

فکر می‌کردم داره خودش رو سرگرم می‌کنه،

و نمی‌دونستم

که احتمالاً به اجتماعی شدنش هم مربوط می‌شده.

اگه گرسنه نبود،

شاید فقط...

تنها بود.

وال‌های قاتل نیازهای اجتماعی دارن

که به اندازه نیازهای آدم‌ها قوین،

شاید هم بیشتر.

در واقع، فکر کنم حاضرم بگم

که اونا واقعاً از آدم‌ها قوی‌ترن.

مطمئنم که می‌تونی از نظر روانی به یه وال آسیب بزنی

با، می‌دونی، با محروم کردنش از ارتباط.

اما لنس داشت درباره‌ی

ارتباط با وال‌های دیگه صحبت می‌کرد.

این کوچولو هیچ وال دیگه‌ای نداشت.

پس، ظاهراً تصمیم گرفت

که اگه نمی‌تونی با گونه خودت باشی،

با گونه‌ای که کنارشی دوست شو.

از نظر شخصیتی، می‌گم که یه جورایی می‌دونست چی می‌خواد.

می‌گم اون یه جورایی جسور بود، پرجنب و جوش بود، و جذاب بود.

یه جورایی سمج بود.

باید بگم یه جورایی

The Whale subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left