The first 160 lines.
.کاپیتان میسمیس
ها؟
.بفرما، نوشیدنیای که دوست داری گرفتم
!ایول! شربت زنجبیل
.نهنه و جین شما هم بگیرین
.بیاین یهکم استراحت کنیم
آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ بهجای قوطی، شیشهای گرفتی؟
ها؟
.اوه، هیچ فکر خاصی پشتش نبود
!های های
میسمیس، الان کجایی؟
ریسا چان؟
اوضاع چطوره؟
بهخاطر اینکه کلی پرونده رو باید حفظ کنی که غرغر نمیکنی؟
.بههرحال، ایسکا چی
میشه یه توک پا بیای اینجا؟
به دفتر ریسا سان؟
.نه، به شورای امپراتوری
آخرین جنگ من و تو
یا شاید هم ظهور دنای نو
رویارویی: وارث فولاد سیاه و ساحرهی مصیبت یخی
.خب، وارث فولاد سیاه، ایسکا
.گزارشت رو مطالعه کردیم
.تو با ساحرهی مصیبت یخی جنگیدی و عقب روندیش
.تو واقعاً یه جواهری
.ولی نتونستم از رآکتور محافظت کنم
.بهت ماموریت داده شده بود که جلوی ساحرهی مصیبت یخی رو بگیری
.نه اینکه از رآکتور محافظت کنی
.امپراتوری قدرت مقابله با ساحرهی مصیبت یخی رو داره
.دونستن همین خودش دستاورد نظامی بزرگیه
.انقدر که بحث دوباره از حواریون کردنت پیش کشیده شد
...حواریون
.ما عزم تو برای صلح رو هم درک میکنیم
.به عوان حواری میتونی اجازهی ملاقات با اعلیحضرت رو بهدست بیاری
.ولی تو مجرم شناختهشدهای در امپراتوری هستی
.بنابراین شرایط جدیدی رو بهت پیشنهاد میکنیم
.ساحرهی مصیبت یخی رو دستگیر کن
.روت حساب باز کردیم
تو چرا این هنرمند رو دوست داری؟
راستی تو چند سالته؟
.پس من بزرگترتـم
میخوای از تمرین فردا غیبت کنی؟
حالت خوب نیست؟
.یه کاری توی شهر بیطرف دارم
ها؟ ولی همین دیروز با بلیا ریسا چان به نمایشگاه هنر رفتی، مگه نه؟
.نمیرم اونجا چیزی رو ببینم
.کسی هست که باید باهاش حرف بزنم
.و برای همین میخوای از تمرین غیبت کنی
بله. میشه انجامش بدی؟
.گمونم وقتی اینجوری میگی نمیتوم بگم نه
.ممنونم
...به یک شرط .منم فردا باهات میام
چی؟
.به پنجره نگاه کن
.شرط میبندم الان خسته بهنظر میای
.دیدی؟ نمیتونم بذارم یکی از همتیمیها توی این شرایط تنها بره
.به عنوان کاپیتان توی کتم نمیره
.متوجه شدم. پس لطفاً همراهم بیا
!حتماً
.اشتباه برداشت نکن
.فقط اینکه موزه رو نشونم دادی رو جبران کردم
.فقط همین
.آلیس ساما
.پروندهی اون شمشیرزن اپراتوری رو آوردم
اون کیه؟
.یکی از حواریون
!حواریون؟
.ظاهراً جوانترین فردیه که به این مقام رسیده
تردیدی نیست که اون یکی از بااستعدادترین .شمشیرزنهاییه که امپراتوری تا حالا داشته
پس چرا نمیشناختمش؟
.دلیلی براش هست
.بعد از ترفیعش، پاش رو توی میدان جنگ نذاشته
.ترفیعش پس گرفته و زندانی شد
و دلیلش؟
.ظاهراً روحافزاری که توی امپراتوری زندانی شده بود رو آزاد کرده
.درک نمیکنم
.توی جنگل نلکا، ایسکا اومد دنبال من
پس چرا...؟
.رین، بگرد ببین روحافزاری که آزاد کرده کی بوده
.قبلاً جستجو رو شروع کردم. چند روز دیگه وقت لازمه
.به نظر میاد که علاقهی زیادی به سرباز دشمن داری
!مادر
.امپراتوری دشمن ماست
،کشوری که پر از مردمیه که از ما متنفرن و سرکوبمون میکنن ...ما رو ساحره صدا میزنن
.رفتار امپراتوری با ما چیزی از شکار ساحرهها کم نداره
.روحافزارهای زیادی قربانیشون شدن
.مهمترین خواستهی ما، روحافزارها، شکست و نابودی امپراتوریه
.هنرمندان امپراتوری هم مستثنا نیستن
.چندین نقاشی «شکار ساحره» و «محاکهی ساحره» رو میشناسی
.اونها هم مهرههای امپراتوری هستن
.جمعآوری همچین چیزهایی قابل قبول نیست
.بله، مادر
.فقط همین رو میخواستم بگم
.بهاندازهی کافی این وقت شب وقتت رو گرفتم
رین، اینجایی؟
.بله
اعلیاحضرت چی گفتند؟
آلیس ساما؟
.آماده شو تا فردا من رو به شهر بیطرف ببری
...دوباره؟! ولی اگه باز هم به اون سرباز، ایسکا، برخورد کنین
.برای همین دارم میرم
.میخوام نیت اصلیش نسبت به من رو بفهمم
خب ایسکا کون، اینی که باهاش قرار ملاقات داری کیه؟
.قرار ملاقات ندارم
منظورت چیه؟
.حس میکنم که میاد
...تا الان هیچوقت به سرنوشت یا تقدیر اعتقاد نداشتم ولی
.حس میکنم دوباره هم رو میبینیم
چرا میخوای ببینیش؟
.میخوام از چیزی مطمئن بشم
!اوه، خیلی کم پیش میاد! یه آلباتراسه
.دیگه زیاد ازشون توی قلمرو امپراتوری زندگی نمیکنن
.ولی فکر کنم چندتا از روستاهای مرزی رامشون کردن
.کاپیتان، لطفا تا ورودی برو و ماشین رو نگه دار
...بـ باشه
.واقعاً به هم متصلیم
یعنی زیر چه ستارهای به دنیا اومدیم؟
این خانم کی هستن؟
.کاپیتان میسمیس، رئیس من
.که اینطور. پس برای این اینجایی
امم، ایسکا کون... اون دختر زیبا کیه؟
...اون-- .مشکلی نیست. خودم خودم رو معرفی میکنم--
.خوشوقتم، کاپیتان اهل امپراتوری
.اسم من آلیسـه
.آلیسلیز لو نبولیس نهم
آلیس سان؟ ولی وایسا، نبولیس؟
.شاید مردم امپراتوری من رو با اسم ساحرهی مصیبت یخی بهتر بشناسن
!قـ قـ قـ قـ قضیه چیه؟
.بریم بیرون. دنبالم بیاین
در عجبم وقتی همچین شهرهای آرومی وجود داره چرا از هم متنفریم؟
.سوالی ازت دارم
.یک سال پیش یکی از سربازهای امپراتوری به جرم خیانت زندانی شد
یکی از حواریون که روحافزاری که توی .امپراتوری زندانی بود رو آزاد کرد
.اون تو بودی
.آره
چرا اون کار رو کردی؟
.اون فقط یه دختربچه بود
.دوازده یا سیزده ساله که قدرت روحانی ضعیفی داشت
ولی امپراتوری میخواد بدون استثنا .تمام روحافزارها رو سرکوب کنه
.خوشم نیومد
.کارهات متناقضه
.توی جنگل نلکا اومدی دنبالم تا اسیرم کنی
ولی یک سال پیش چون دلت براش میسوخت یکی رو آزاد کردی؟ .اصلاً قانعکننده نیست
زبونت رو موش خورد؟ چرا جواب نمیدی سرباز امپراتوری؟
.رفتارم متناقض نیست
چی؟
.نه پارسال و نه الان هدفم تغییری نکرده
هدفت؟
.مذاکرۀ صلح
.میخوام جنگ رو تموم کنم
ولی من هر کاری هم که کنم .امپراتوری گوش نمکنه
.خاندان نبولیسم همینطوره
...معلومه
برای همین تصمیم گرفتم .یکی از اعضای سلطنتی نبولیس رو گروگان بگیرم
یه روح افزار قدرتمند که توی امپراتوری .به جادوگر مصیبت یخی معروفه
فکر کردم اگه یکی از خاندان سلطنتی تو خطر بیوفته .ممکنه حکومت نبولیس رو دچار آشوب کنه
.و مردمشون هم نگران خواهند شد
پس حتی اگه خوششون نیاد .مجبورن تن به مذاکرۀ صلح بدن
.به نظر نمیاد دروغ بگی
.ولی این فایده نداره، هیچی رو تغییر نمیده
No comments yet. Be the first to leave one.