The first 200 lines.
در تاريخ 20 تا 22 جولاي 2001 اجلاسِ جي – 8 در شهر جنفا برگزار شد
در شهر کاملا ميليتاريزه شده توسط پليس
بيش از 300 هزار نفر عليه نشست تظاهرات نمودند
طي دو روز درگيري، 200 نفر دستگير يکهزار زخمي و يک نفر جان باخت
مرکز سازماندهي تظاهرات فورم اجتماعي شهر جنوا بوده
که در هماهنگي با انجمن رسانه اي در مدرسه دياز قرار داشت
پليس در 22 جولاي، مدرسه را بعنوان ستاد فرماندهي گروه بلک بلوک شناسايي
و آن را مسئول ضربات وارده بر پيکره فرتوت نشست سرکردگان جي – 8 دانست
دي گنارو، فرمانده کل پليس در جريان نشست جي - 8
طبق گزارش هاي جاسوسي مي توانستيم معترضان را بر اساس
خصوصيات اعتقادي – ايده ئولوژيک به دو گروه تقسيم نموده
و روي خطرناکترين گروه يعني بلک بلوک تمرکز داشته باشيم
که از 500 ايتاليايي و 2 هزار فعال خارجي تشکيل شده بودند
بر اساس آنچه که در ساعات اوليه اعتراضات
و درگيري هاي شديدي که با گروه سياه جامگان روي داده بود
مي بايست برخي مسايل را مد نظر قرار مي داديم
بلک بلوک ها، با لباس هاي پوشيده ، و بصورت ناشناس حرکت نموده
مراکز و پاتوق مشخص نداشته و جلسات منظم و سر ساعت نمي گيرند
ولي از سراسر جهان براي شرکت در اعتراضات مهم مي آيند
البته با شناخت کامل از منطقه و تجهيزات تهاجمي
بلک بلوک – سياه جامگان
برلين
تا سال 1990 مصادره خانه ها در اولويت کارمان بود
تمام خانه هايي که الان قرارداد دارند
قبل از اتحاد مجدد آلمان مصادره شده بودند
اولريش رايچل – مولي
سال هاي 95 – 94 که جوان بودم ديگر خانه مصادره اي وجود نداشت
در طول دورانِ جنون موزيکي ام يا آپارتمان ها را مصادره مي کرديم
يا مي خواستيم داخل خانه هاي مصادره اي زندگي کنيم
سال 2002 و بعد از حوادث جنوا به خانه فعلي ام نقل مکان کردم
اوايل، جنگ بخاطر اين بود که چه کسي مي خواهد مذاکره کند و کي نمي خواهد
بعضي ها مي گفتند : فقط مصادره کرده و نيازي به قرارداد نداريم
اين وظيفه ما بوده و حق مسکن همگاني است
و کسي نبايد زمين را به تملک خويش درآورد
يا از بقيه کرايه خانه بگيرد
، بقيه هم مي گفتند : اين درخواست از لحاظ سياسي مي تواند درست باشد
اما در جهان بيرحمي که زندگي مي کنيم يک آرمانشهر محسوب مي گردد
خوشحالم در خانه اي زندگي مي کنم که به لطف مذاکرات
اکنون در اختيارِ يک کمون قرار گرفته است
و اين يعني از دستِ بازار سوداگرانه خارج شده است
من هيچ وقت نتوانستم از آنها پيروي نمايم
شايدهم به همين دليل در 13 سالگي طرفدار موزيک پانک شدم
من يک نمونه عادي بوده
و دوران کودکي خوبي بهمراه والديني فوق العاده داشتم
لحظات سرنوشت ساز براي من در سن 14 و دوران مدرسه بود
زيرا در تمامِ مدرسه : روحيه رقابتي بسيار بالا بود
! همه عليه همه
همه در فکر ايجاد بسترهاي شخصي بمنظور موفقيت خودشان بودند
اما من قادر به انجام رقابت نبودم
زيرا خلاف دنياي تصورات من بود لذا هرگز مکان خويش را پيدا نکردم
: با خودم فکر مي کردم تسليم اين لعنتي نمي شوم
لذا از آنجا رفتم
به يکي از کمپ هاي اشغال شده توسط کاروان ها، بنام منطقه شرقي
تقريبا هزار نفر داخل کمپ زندگي مي کردند
با تصاوير و صحنه هايي بسيار افراطي که بيشتر پانک - راک بودند
نمي دانم چرا، ولي فورا احساسِ در خانه بودن بمن دست داد
احساسِ ... بودن با هم
متفاوت بود از اينکه چگونه آن را تجربه مي کني
متفاوت تر از چيزي که در مدرسه بود يا از رقابتِ طرفداران فوتبال
نمي خواهم تحت تأثير اراده جامعه باشم برعکس مي خواهم بر آن تأثير بگذارم
چطور، حتي مي توانم احساسم را بيان کنم
زندگي من نمي تواند فقط داخلِ يک جامعه مصرفي و بيمار طي شود
نمي خواهم فقط يک برده صرف باشم
چرا به جنوا آمدم ؟
زيرا وقتي آدم از چيزهاي مهم انتقاد مي کند
وقتي که ... تجربه مي کني
اين درست که مي توانند تظاهرات ها را ناديده بگيرند
: ولي بايد به خيابان رفت و فرياد زد کاپيتاليسم، ته لجن و بيماري است
سؤال اينست : چه کسي اهميت داده و کي به من گوش مي دهد ؟
: مشکل بزرگ جوانان اينست کي به آنها گوش مي دهد ؟
در پراگ خوشحال بودم، چونکه بطور مستقيم در تظاهرات شرکت کرديم
در واقع، ما قادر بوديم تا اجلاس را قطع کنيم
جلسات فالانژهاي صندوق بين المللي پول
و اينکار درهاي بيشتري را بر روي من باز کرد
بنابراين، بعد متمايل شدم تا به هر قيمتي در جنوا شرکت کنم
خاطرات زيادي از آنجا دارم
اينکه چگونه با مردمان مختلف جمع شديم
بنظرم يک تجربه ناب از زندگي بود
ديگر هيچوقت، بودن با هزاران انسان ديگر را تجربه نکردم
، افرادي کلا متفاوت با انگيزه هاي سياسي متفاوت
از گروههاي مختلف و با اهداف گوناگون
، روشي که آنها باهم در ارتباط بوده و تعاملي که باهم داشتند
، از روي علاقه متقابل کنجکاوي و احساس مشترک بود
کشاورزاني که براي اعتراض به سياستهاي کشاورزي آمده بودند
و خود را در ميان و کنارِ آنارشيستها و پانک ها يافتند
در يک راهپيمايي آرام و اعتراضي مسالمت آميز
آنها هيچ نوع پرخاشگري نسبت به همديگر نداشتند
تغييرات
خيلي سريع تر از چيزي که مي ديدم اتفاق افتادند
صبح روزي که مسايل شروع شدند تنش هاي فراواني وجود داشت
حملات اوباش پليس به گروه توته بينانچ يا آنارشيستهاي ميليتانت ايتاليا
خيلي ناگهاني و بدون پيش هشدار اتفاق افتاد
منظورم، انبوه گاز اشک آور بود که بکار مي بردند
اين بود که مردم هيچ شانسي براي مقاومت نداشتند
تروريسم صرف آنها را درهم مي شکست
هرگز چنين چيزي نديده بودم
و ديگر نمي خواهم ببينم
زيرا خشونتِ اين بار اصلا مثل مداخله روزمره پليس نبود
بلکه بنظر من يک حمله نظامي وسيع بود
و مثل خيلي ها، بخاطر حفظ جانم لحظاتي را با ترس و بيم گذراندم
اين را فيلم بگير لعنتي ها، اين جوان ... خداي من
آدمکش ها آدمکش ها
تنها در داخل استاديوم کارليني بود : که خبردار شدم
در فاصله اي نه چندان دور از ما پليس، کارلو جيواني را کشته است
روز بعد، وقتيکه بازهم شليک گازها را شروع کردند
ديگر نتوانستم جلوتر بروم
تظاهرات در امتداد جبهه روبروي دريا ادامه داشت
نفس کشيدن برايم خيلي سخت شده بود
با شروع عقب نشيني وحشت بر تظاهرات سايه انداخت
در ميان جمعيت گير کرده و نمي توانستم تکان بخورم
حتي نمي توانستم قدم بردارم
داشتم له مي شدم اگر پايم را بر نمي داشتم
مردم نيز مچاله نمي شدند اگر گازهاي اشک آور امان مي داد
حتي ديگر پاهايمان به زمين گير نبود
! دمکراسي کذايي
حقيقت دموکراسي و حقوق بشر ابزاري – غربي
بعد از روز دوم تظاهرات ... فضا در جنوا ملتهب بود
تعداد سگانِ بدسگال پليس در خيابان ها بحدي بود تا همه چيز تيره و تار گردد
کسي جرأت نداشت بيش از 50 متر به آنها نزديک شود
ديدگاه من در موردشان کاملا درست بود
آنها دقيقا مثل ارتش متخاصم و اشغالگر بودند
ار لحاظ روحي داغان و تا حدي خسته بودم
حتي نمي خواستم به استاديوم برگردم
زيرا براي ذهن من بسيار آشفته و خطرناک بود
بعدا متوجه شدم که تصميم اشتباهي گرفته ام
حتما در ميان 10 هزار نفر از رفقاي داخل خيابان ها، امنيتم بيشتر مي بود
تا اينکه به مدرسه دياز بروم
البته من هم مثل خيلي ها مي خواستم از جنوا خارج شوم
لنا، 34 ساله
موج خشونت افسارگسيخته پليس نگرانم کرده بود
لذا تصميم گرفتيم که آن روز را جايي نرفته
و شب را کنار ساحل روز بکنم
اما بعد تصميم گرفتيم تا به مدرسه دياز برويم
زيرا خبردار شده بوديم که آنجا بما اجازه خوابيدن مي دهند
نيلز، 34 ساله
تقريبا در مقابل دروازه مدرسه توقف کرديم
من و لِنا رفتيم داخل
و دنبال جايي براي خودمان گشتيم
مي خواستيم فقط خودمان باشيم
بعد از اينهمه اتفاقات به استراحت نياز داشتيم
مينا، 37 ساله
ماشين را پارک کرديم استفانيا و والريا رفتند، بخوابند
من هم داشتم مي رفتم
کمي با بچه ها صحبت کرده و منتظر نوبتِ کامپيوتر شدم
مايکل، 46 ساله
داخل يک کافه زيبا بهمراه دو خانم بلژيکي که معلم بودند، نشستم
کمي در مورد تأتر صحبت کرديم ساعت حدود 11 شب بود
گفتگوي خوبي داشتيم
لبخند زنان گفتم که من يک اشتباه کوچک مي کنم
: زيرا آنها گفتند يک آبجوي ديگر مي نوشي ؟
: در جواب گفتم نه، نه، بايد بروم، خسته ام
کل مسئله پنج دقيقه بيشتر طول مي کشيد
اگر با آنها يک آبجوي ديگر مي نوشيدم
و نمي رفتم به مدرسه دياز تا آنهمه ضرب و شتم بشوم
دن، 46 ساله
قبلا از مرکز تبليغات بازديد داشتم لذا ديگر آنجا رفتيم
مي دانستيم که يک مدرسه دست رفقا بوده و مي توان آنجا خوابيد
و فکر کرديم که ! مي تواند جاي امني باشد
زيرا در نزديکي مرکز رسانه اي واقع شده
و هيچ چيزي در مقابل چشمان ! رسانه اتفاق نخواهد افتاد
يک اتاق خالي را در طبقه بالا پيدا کرديم
ولي از راه درِ اتاق نمي توانستيم داخل شويم
چونکه ساختمان نوسازي شده بود و درب اتاق دستگيره نداشت
بنابراين مي بايست از راه داربست و پنجره وارد مي شديم
فقط من، سام و نورمن داخل اين اتاق بوديم
بهمراه مقداري شراب قرمز و پيتزا
روي داربست که مثل بالکن مي ماند نشستيم و شهر را نگاه مي کرديم
چابي، 46 ساله
بعد از انجام همه اين کارها
تصور مي کرديم که آخرهاي برنامه بوده
و دست آخر مي توانيم در آرامش استراحت نماييم
سپس ناگهان
: صداي فرياد ها را شنيديم پليس، پليس
در آن لحظات، مسواک بدست داخل نوبت ايستاده بودم
: کسي فرياد مي زد واي، پليسها جلوي در هستند
: و من هم گفتم ... ديگر واي کمک نمي کند
: تو آنجا ايستاده اي با يک احساس بياييد بچه ها، يعني ديگر تمام شده
: زياد مطمئن نبودم، ولي بچه ها گفتند بيرون را ببينيد، چقدر اوباش پليس ريخته
بيرون را نگاه کردم، اوف .. ديدم که صدها نفر از پليس ضد شورش هست
فورا بسوي طبق اول که وسايلم بود، دويدم
يک واکنش ناشي از ترس و وحشت
: فکر کردم وسايلم را برداشته و فرار کنم
اگر پليس ها اينجا را هم خراب کنند ديگر نمي خواهم باشم
سعي مي کردم فرار کنم
درست در آن لحظات به فکر کوله پشتي ام بودم
پليس ها را در حال کوبيدن بر دروازه ورودي ديدم
حياط مدرسه پر از واحدهاي ضد شورش بود
که دروازه را شکسته و وارد شده بودند
پليس هاي سرمايه داشتند در و پنجره ها را مي شکستند
همه چيز را با باتوم خُرد مي کردند
در آن لحظات وجودم لبريز از وحشت شده بود
و مي دانستم که بايد ! امنيت خودم را حفظ کنم
آنها در را شکستند
بعدا ديدم که دهها پليس بزور وارد شدند
، فکر کنم، مسواک دستم بود پا به فرار گذاشتم
در آن فضاي آشوب زده ، همه وحشت کرده بودند
مي ترسيدند و گروهي در حال فرار بودند
کساني بودند که تازه از خواب بيدار شده
يا هنوز داخل کيسه خواب ها نيمه خواب بودند
مي بايست به آنها مي فهمانديم که چه اتفاقي افتاده است
No comments yet. Be the first to leave one.