The first 194 lines.
ترجمه و زيرنويس فرزانه
ایش
!هی
...اینو
!مدیر
معذرت میخوام
مدیر حالتون خوبه؟
جایتون اسیب ندیده؟
من خوبم
چیزیم نشد
فک کنم اشتی کردن
صبر کن ببینم،حالا که بهش فکر میکنم انگار سه سال بد شانسی من نیست بلکه بدشانسیه مدیره؟
قبل ازاینکه خیلی دیر بشه باید متوجهش بشی
یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد
خانم چوهونگم نزدیک بود از ترس غش کنه،نمیدونم الان حالش خوبه یانه
چوهونگ چطوره؟
نپرس اونی
حتی یه قطره ابم نمیخوره،یه جا نشسته با مُرده فرقی نمیکنه
خیلی خوب میشد اگه تا اخر اون هویت ما رو نمیفهمید
منشی کیم
بله بفرمایید
...میدونی،اگه کسی رو که دوست دارم
...ها؟دوست دارین
...اها،خانم چوهونگ میگید
اگه اون ازم بخواد که تبدیل به یک ادم خاص بشم به نظرت درسته که برطبق خواسته اون تغییر کنم؟
خوب به نظرم میشه
پس فکر میکنم ما میتونیم دوباره از نو شروع کنیم
من یه لحظه گیج شدم
فکر میکردم یه اتفاق بزرگ داره میافته
قرار گذاشتن مثل تکرار پی در پی یک جنگه
به نظرم شما خیلی دراین مورد چیزی نمیدونید چون تازه شروع به قرار گذاشتن کردین
اما فقط طبق خواسته هایِ اون پیش برید
...منم همینطورم...فقط اسمن کیم دونگ سوئم...طرز حرف زدنم،نحوه لباس پوشیدنم
حتی چیزی که میخورم...هم مالِ خودم نیست
من هرکاری که نامزدم میخواد رو انجام میدم...اینجوری خیلی راحت تره
من خوبم
...من مطمئنم که این احساسُ قبلا یه جا داشتم
...مطمئنم که همه چیز پاک شده
...این قطعا عشقه
چی؟- چی؟-
قضیه خیلی گیج کننده ست...یکم ساکت باشین ببینم دارم چکار میکنم
مطمئنم که تویِ بندهایِ قرارداد اومده
ملحفه ها باید برطبق استانداد هتل ها شسته و اتو بشه
...و لطفا دیگه با اون چابستیک کثیف برای من غذا نذارین
خوشم نمیاد
مطمئنم که حافظه اش پاک شده
امکان نداره که اونجوری با من رفتار کنه
چقدر مرد مهربون و خوبیه
کی؟- چی کی؟-
بخاطر شما دو تا نمیتونم تمرکز کنم
اصلا نمیتونم درست فکر کنم
مادربزرگها،شما چرا اونُ دزدیدین؟
شما حتی رویِ یک بچه چاقو کشیدین
لعنتی،تو واقعا این حرفا رو باور کردی؟
تو واقعا باور کردی که دوتا جادوگر چون نمیتونستن یه بچه رو بگیرن روش چاقو کشیدن؟
!مادربزرگ
!گرمه،چته؟ولم کن
پس برای همین اون روز طعم سوپ برنج ما تغییر کرده بود
بخاطر اینکه شما دوتا از همه جادوتون برای نجات اون بچه استفاده کرده بودین
مادربزرگت اون روز خیلی عذاب کشید و اذیت شد
مجبور شدیم چند روز رستوران ببندیم و اونم چند روز تو تخت موند استراحت کرد تا دوباره سرپا شد
ممنون مادربزرگ
خیلی خیلی ممنون- ای بابا-
چرا از من تشکر میکنی اخه؟
!برو اونور
...چوهونگ من اینا رو بهت میگم چون نگرانتم
میدونم چی میخواین بگید
بهتون که گفتم...دیگه کاری نمیکنم که نگرانم بشید
تازه فکرم نکنم شانسی برای ما وجود داشته باشه که بتونیم دوباره از اول شروع کنیم
حتی اگه دوباره هم شروع کنیم بازم به همینجا ختم میشه
چون نمیتونم هم اونُ دوست داشته باشم و هم برای همیشه هویتم رو مخفی کنم
بدش به من
بله؟
منم سونگ ته
نه از قصد جواب ندادم
و به منشی کیمم دستور دادم که جواب نده
وقتی تونستم افکارم رو کامل جمع و جور کنم میام سراغتون
تا اون موقع هیچ کاری نکنید
بهم زنگ نزنید و نیاین خونه و شرکت دیدنم
نه شما باید کاری که گفتم رو انجام بدین
من به یاد میارم که اون شب چه اتفاقی افتاد
و اینم یادم میاد که اون روز کی اون نوشیدنی رو بهم داد مادر
ببخشید
!تو این خونه واقعا حریم شخصی هیچ معنایی نداره
یادمه که تاکید کردم قبل وارد شدن در بزنی
ببخشید اشتباه کردم
یعنی واقعا این یه اشتباه ساده بود؟
چی؟
بیشتر یه قصد شیطانی نبود تا یک اشتباه؟
شیطانی؟
پس یه قصد شیطانی بوده...فکر نمیکنی داری خیلی تابلو میکنی؟خیلی ام عجله داری انگار
صبر کن ببینم
به نظرم رنگش تیره تر شده
!واقعا که عجب زنیه ها
تو که جایِ دیگه ات اسیبی ندیده نه؟
چرا انقدر نگران سلامتیه منی؟
من کی نگران بودم؟
به نظرم اعتراف خفن عاشقانه ات فقط از اثرات الکل نبوده
!عوضی
چیه؟
یه جوری حرف میزنی انگار خیلی کاره خفنی کردی که داری از حرفایِ موقع مستیه من علیه ام استفاده میکنی...چه بچگانه
داری چکار میکنی؟
یعنی واقعا اون حرفا فقط از سرِ مستی بود؟
صدات وقتی داشتی اون حرفا رو میزدی خیلی صادقانه به نظر میومد..حتی عملی هم یه کاری کردی
ما سونگ ته،کسی که بیشتر از همه تو این دنیا دوستش دارم
من که کلی شب شام خوردم،چرا هنوز احساس گشنگی میکنم
یعنی چی...شماها اینجا دارین چکار میکنید؟
من رفته بودم حموم
منم قراره برم حموم
اوه راستی
من قرار بود الان برم حموم
منم حموم کردم
انقدر گرسنمه که نمیتونم بخوابم
مدیر ما یکم دیر اومده بیرون برای همین بهتره بیاین یکم برنج بخورین و اینجا منتظرش باشید
بیرون خیلی گرمه
...من که گفتم مشکلی ندارم ولی حالا که خیلی اصرار میکنید
بله
!خیلی خوشمزه ست
چرا انقدر صبح زود اومدین؟اتفاقی افتاده؟
نه چون دیروز یکم دیر اومدم و نزدیک بود اون تصادف اتفاق بیافته
از الان به بعد تصمیم گرفتم زود بیام و پایین منتظر مدیر ما بمونم
حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم دیروز حتی سرشونم زخمی شد
نزدیک بود بمیره
چی؟
!یه لاستیک سالم یکدفعه بدون دلیل ترکید...باورتون نمیشه اصلا
...اگه بخاطر مهارت هایِ رانندگی و کنترل سریع من نبود،الان مدیر ما عزیزم
زنده نبود
...صبر کن ببینم،اون روز تو اسانسورم یه اتفاقی افتاد
...برای همین چوهونگ
اون تو سه سال بدشانسیشه...حالا باید برای مدیر ما چکار کنیم؟
اینجا چه خبره؟
هیچی
این موقع صبح چه اتفاقی میخواد بیافته اخه؟
بریم مدیر
اگه از اول اونُ نمیدیدم میتونستم درست زندگیمو بکنم
اما نمیتونم اینجوری زندگی کنم
صاحبخونه
الو؟
چرا انقدر غافلگیر شدی؟
نکنه تو اتاق منی؟
چی میگی؟من الان تو اشپزخونه ام
من که صدایِ ظرفی نشنیدم
چه عجیب...الان اینجا خیلی سروصداست
مادربزرگ یکم ارومتر
الان یکم اروم تر شد...بگو چی میخوای
تو که تو اتاقم رویِ تختم دراز نکشیدی و در غیاب من کارهایِ عجیب و غریب اونجا نمیکنی؟
فکر کردی من منحرفی چیزیم؟
وقتی دوربینُ چک کردم متوجه میشم
نمیتونی این کارو بکنی- چی؟-
حتی اگه سرت شلوغه لطفا شخصا برام بیارش
از کسی دیگه ای نخواه که بیارش
احیانا برای من نیست؟
کی میخواد خوب به نظر برسه؟توهم زدی...بیا همینه پرونده ابی؟
واقعا که خیلی فراموش کاری
یه لحظه صبر کن...همینجوری میخوای راهتُ بکشی و بری؟
پس چی..میخوای بمونم همینجا زندگی کنم؟
منظورم اینکه تواین همه راه تا اینجا اومدی حداقل باید یه ناهاری بخوری بعد بری
اگه همینجوری بری من عذاب وجدان میگیرم
رستوران خیلی شلوغه برای همین باید زودتر برم
...منظورم این نبود که
....من کسی رو ندارم که باهاش غذا بخورم و خیلی ام حال نمیده که تنهایی غذا بخورم برای همین
مدیر بهتره بریم ناهار بخوریم،دارم از گرسنگی میمیرم
چوهونگ خانم
منشی کیم- بله قربان-
این پرونده رو قراره تو جلسه مدیران امروز ازش استفاده کنیم
جلسه مدیران؟
ولی ما که امروز هیچ جلسه ای با مدیران نداریم
یعنی چی؟دارن تنهایی میرن غذا بخورن؟
....من دارم از گرسنگی میمیرم
اینجا خیلی قشنگه...تو همیشه تو همچین جایی غذا میخوری؟
تنهایی؟
من مدتی اینجا نبودم
بعد از اینکه اومدم خونه شما،مادربزرگات برام غذا درست میکنن
پس یعنی قبلش تنها غذا میخوردی
تنها میرفتی هتل و تنها میخوابیدی
خوب اره فک کنم
فقط گوشت نخور،اینم امتحان کن
خوشمزه ست
اوه راستی گفتی که خوشت نمیاد کسی برات غذا بذاره
اونقدرام حساس نیستم
واقعا؟
جدی گفتم
به محض اینکه منُ بشناسی میفهمی که ادم خوش قلب و منعطف ایم
...برای همینم بود که بهت گفتم جوابِ سوالت رو میدم که
...چیزه- چی؟-
قبل از اینکه چیزی بگی ازت میخوام یه لطفی در حقم بکنی
بگو
به نظرم یه ادم خوش قلب و منعطف حتما میتونه این لطف در حقم بکنه
این چه کاریه که انقدر درگفتش شک داری؟
نمیشه بری؟
چی؟
از خونه ما برو
تو اونجا هیچ حریم شخصی نداری...از تمیزی اونجا راضی نیستی و غذایِ ما رو هم دوست نداری
همه چیز برات ناراحت کننده ست پس چرا اونجا موندی؟
No comments yet. Be the first to leave one.