The first 200 lines.
SANDS Movie
امشب اینجا در امانیم.
لعنتی، کوپ.
چطور از پس هزینهش بر اومدی؟
گفتم یکم ولخرجی کنم.
میخوای دوش بگیری؟ من مواظب دمِ در هستم.
آره. آره، ممنون.
اوم.
خدایا، واقعاً عاشق سرویس اتاقم.
- کی نیست؟ - اوم.
باید وقتی فرصتش رو داشتم باهات ازدواج میکردم.
ببین، من از پسش بر میام، باشه؟
کاپیتان کوپ همه چی رو ردیف کرده.
کاپیتان کوپ؟
کاپیتان کوپ.
درسته. خب، من یه جور دخترِ بی پناه و درمونده نیستم، باشه؟
مفهومه.
خب، من میرم یکم دراز بکشم.
این همه قضایای جاسوسی یه جورایی خسته کنندهست.
اوم...
میخوای که من...
اوه، اون بزرگ تره رو بردار.
در ضمن، ممنونم.
این... همه چی خیلی دیوونه واره...
و واقعاً نمیدونم اگه اینجا نبودی باید چیکار میکردم، برای همین...
البته.
دوستت دارم.
بفرما، بالاخره گفتمش.
ولی واقعاً دوستت دارم. من... دوستت دارم، کوپر.
درود بر تو ای مریم، پر از فیض، خداوند با توست.
تو در میان زنان مبارک هستی، و مبارک است میوه رَحِم تو، عیسی.
ای مریم مقدس، مادر خدا، برای ما گناهکاران دعا کن...
اکنون و در هنگام مرگمان.
درود بر تو ای مریم، پر از فیض، خداوند با توست.
تو در میان زنان مبارک هستی...
رها کن.
جویی، جویی، اشکالی نداره. بابا اینجاست.
همه چی درست میشه. فقط رها کن.
ببخشید آقا. باید برید عقب.
اشکالی نداره.
اشکالی نداره. اشکالی نداره.
این چه وضعیه؟ من فقط برای مثلاً دو دقیقه رفتم بیرون...
بسه. ماساژ قلبی رو متوقف کنید. دوباره دنده هاش رو میشکنید.
- جولیانا، مشکلی نیست. - فقط ولم کن. کجا بودی؟
بیدار نشدی؟ خواب بودی؟
بیا...
وضعیت بیمار پایدار شد.
اوه.
اوه، خدایا شکرت.
خدایا شکرت. خدایا شکرت.
برگشتی پیشم. برگشتی.
آره، خوبه.
میدونستم که برمیگردی.
حالت خوبه.
حالت خوبه. حالت خوبه.
«شب بخیر ستاره ها، شب بخیر آسمون.»
«شب بخیر به همه صداهای دنیا.»
تمام. این یکی هیچ وقت تکراری نمیشه.
- بابا؟ - همم؟
میتونم... یه چیزی بگم؟
باشه.
اتاقم، جوریه که انگار یه بچه اینجا زندگی میکنه.
تو همیشه بچه کوچولوی من میمونی.
ولی من دیگه نوجوونم، مگه نه؟
منظورم اینه که، میتونم اتاقی داشته باشم که شبیه اتاق بچه ها نباشه؟
شاید چند تا پوستر از چارلی ایکس سی اکس.
اوه...
حتماً. باشه. ردیفش میکنیم.
حله، خیالت راحت.
من شیفت ۱۲ تا ۴ رو برمیدارم. تو ۴ تا ۸ رو بردار، باشه؟
من فردا باید برم سر کار.
کار اصلی همینه، مایر.
این کارِ تمام زندگیمونه.
باید صبح بخوابم. از پا در اومدم.
- این هفته دو تا شیفتِ دوبل داشتم. - باشه.
خیلی خب. باشه. خودم ردیفش میکنم.
- بشین. - میخوام برم یه سری بهش بزنم.
بشین. باید با هم حرف بزنیم.
باشه.
دفعه بعدی که جویی دچار ایست قلبی شد...
نگو. مایر، این حرف برات عاقبت خوبی نداره.
میخوام دستورِ «عدم احیا» رو صادر کنم.
خدای من. داری باهام شوخی میکنی؟
اون دخترِ ماست.
هیچ درمانی برای «پروجریا» وجود نداره.
اون شاید ۱۵ سالش باشه، ولی قلب یه آدم ۹۰ ساله رو داره.
- نه، نه، نه. - منم توی این مورد حق نظر دارم!
این نوع زندگی در شأن اون نیست.
یا در شأن ما.
من اصلاً نباید باهات هم خوابه میشدم، یا باهات ازدواج میکردم.
- تو این کار رو کردی. - من این مریضی رو بهش دادم؟
جولیانا، واقعاً داری این حرفِ مزخرف رو میزنی؟
- چند تا قرص خوردی؟ - اوه، برو گمشو.
اسپرم تو خیلی پیر بود. ۴۵ سالت بود...
- تحلیل رفته، فاسد، پیر. - سن من هیچ ربطی به این موضوع نداره.
- این یه بیماری ژنتیکیه، خودت هم میدونی. - پیر، لعنتی و از رده خارج، فاسد...
اسپرمِ کهنه و ناقص. در حالی که من زیبا بودم.
من ۳۰ سالم بود. میتونستم با هر کسی باشم.
ولی تو عاشق من شدی.
آره، اشتباهِ من بود.
من تسلیم نمیشم.
تا آخرش پیشش میمونم.
البته، به خواست خدا. قرار نیست دستگاه رو قطع کنم.
شاید تو ناقل بودی.
چی بهم گفتی؟
- هیچی. - چی گفتی؟
- هیچی. - چی گفتی؟
آه، آقای ویلیامز.
سلام، بایرن فورست هستم. خوشبختم.
میدونم، گیج شدی.
شبیه اون عکسی که روی جلد مجله تایم بود نیستم.
به اون هم میرسیم.
فعلاً، فقط چند لحظه از وقت و حوصلهت رو میخوام. اجازه هست؟
مشکلی نیست.
نگاه کن، ایناهاش. خودشه.
خانم ویلیامز. بایرن فورست. نگاهت کن. وای.
تخت بیمارستانی بچه توی اتاق بازیِ پذیرایی.
این... این سخته.
من فعالیت زیادی توی بنیاد «آرزویی بکن» دارم.
پشت پرده.
جان سینا ادعا میکنه که بیشترین آرزوها رو برآورده کرده، ولی به نظر من همش چرته.
اون آدم همینجاست.
آقای ویلیامز، تو مرد خیلی خوش شانسی هستی. منظورم اینه که تمام اون سال ها فعالیت در حوزه مد...
واقعاً سلیقه و درکت رو از استایل پخته و ظریف کرده.
تو سردبیر بخش مطالب ویژه توی مجله «اِل» بودی، درست میگم؟
- آره. - آه، درسته.
نگاه کن. مرد قانون و عاشقِ مد.
مثل یه داستان عاشقانه کلاسیک آمریکاییه. بیاید بشینیم.
این دیگه چه کوفتیه؟ تو کی هستی؟
اوه، کسی که پرونده دخترت رو خیلی دقیق دنبال میکرده.
از طریق بنیاد «آرزویی بکن»؟
یادته؟ اونجا درخواست داده بودیم.
ام، جویی میخواست با بازیگرهای سریال «خرس» آشپزی کنه...
ولی اونا نتونستن ردیفش کنن.
بچه ها، من واقعاً از خانواده شما الهام گرفتم.
ببخشید؟
امید به زندگی در چنین مورد شدیدی از پیری زودرس، خیلی کمتر از ۱۵ ساله.
لوافارنیب میتونه داروی خشنی باشه...
ولی تحملِ اون واقعاً شگفت انگیز بوده.
ولی در نهایت، اوضاع اصلاً خوب نیست.
بچه ما یه جنگجوئه.
و برای دسترسی به این اطلاعات، چند تا قانون رو زیر پا گذاشتی؟
آقا و خانم ویلیامز...
من اینجام چون خانواده شما رو به دلیلی انتخاب کردم.
من یه زیست فناوری پیشگامانه جدید ابداع کردم...
و معتقدم دخترتون گزینه ایده آلیه.
ما هر آزمایش بالینی که میتونستیم پیدا کنیم رو دنبال کردیم.
ولی واقعاً گزینه های زیادی اون بیرون نیست.
دیگه زمانی برای این «بنجامینا باتن» باقی نمونده.
آقا، ازتون میخوام همین الان اینجا رو ترک کنید، خواهش میکنم.
بنیاد تحقیقات پیری زودرس از سال ۱۹۹۹...
فقط نُه میلیون دلار ناچیز هزینه کرده.
این مبلغ آدم رو خیلی جلو نمیبره.
این نوع جهش در ژن «لامین» میتونه موجود دمدمی مزاجی باشه.
و چیزی که من دارم بهتون پیشنهاد میدم، صرفاً یه درمان یا معالجه نیست.
خیلی فراتر از این حرف هاست.
این مرد جوان، آتروفی عضلانی نخاعی نوع ۲ از نوع تهاجمی داشت.
این سطح از وخامت...
اون هیچ وقت به تولد ۲۵ سالگیش نمیرسید.
واقعاً داری ادعا میکنی که این همون آدمه؟
اثباتِ این ادعا...
درست جلوی چشم هاتونه.
حالا باور میکنید که ممکنه دارید با خودِ «بایرون فورست» حرف میزنید؟
میدونم. ببینید، میدونم. میدونم.
همه اینا دیوونه وار به نظر میاد. مثل یکی از اون برنامه های ویژه دکتر آز...
که توش یه دونه میوه ناشناخته تمام مشکلاتت رو حل میکنه.
- خیلی دیوونه وارتر از این به نظر میاد. - آره.
ببینید، اگه میخواید برم، همین الان میرم.
ولی ترجیح میدم به شما و جویی کوچولو کمک کنم.
بذارید بهتون معرفی کنم...
«زیبایی» رو.
معتقدم خانوادهتون شایستگی این رو دارن که زودتر طعم چیزی رو بچشن...
که به زودی تمام دنیا خواهانش میشن.
خدای من.
برام مهم نیست چقدر هزینه داره. خونه رو میفروشیم.
لطفاً اسم ما رو توی لیستت بذار. به هر قیمتی که شده.
خانم ویلیامز، تقریباً بهم برمیخوره که فکر میکنی قراره ازتون یه قرون پول بگیرم.
فکر کنم به اندازه کافی شنیدم.
فکر کنم، اوم...
وقت یه نوشیدنیه.
اهل ویسکی هستی، آقای فورست؟
طعم مورد علاقه منه.
مطمئنم از اون چیزهایی نیست که بهش عادت داری.
گرفتیمش.
- و تو اون رو برمیگردونی. - درسته.
حالش خوب میشه. قول میدم.
اینجایی.
یا عیسی مسیح. مایر، چه غلطی داری میکنی؟
خیلی رو میخواد که پات رو گذاشتی اینجا.
از اسم دخترمون و بیماریش سوءاستفاده میکنی.
باید بگم که این خیلی کسل کنندهست.
واکنش های قانون مدارانهت.
آمار مرگ و میر ناگهانی بالا رفته، افراد زیبای مرموزی در سراسر جهان.
مامورهای من همه جا تحت تعقیب هستن.
تو چیزی در این مورد نمیدونی، مگه نه، آقای فورست؟
- این کوفتی داره آدم ها رو میکشه. - این حقیقت نداره.
من نمیتونم بخش تاریک بشریت رو کنترل کنم.
ببین، مردم بد رفتاری میکنن...
چیزهای خوب رو میگیرن، و باهاشون کارهای وحشتناکی انجام میدن.
ولی تو به یه چیزی نیاز داری.
No comments yet. Be the first to leave one.