The first 200 lines.
لطفاً اسم هاتون رو بگید تا ثبت کنیم.
هنک گیلیس، خلبان آزمایشگر.
آرتور کانوِی، برج کنترل عبور و مرور هوایی.
و معتقدید که درزگیری که اینجا استفاده کردیم...
داره تأثیرات مضری روی سلامت می ذاره؟
بله. به خاطر همین اومدیم اینجا.
اونا افشاگری کردن.
می خواستن به مردم هشدار بدن که استراتا داشته چیکار می کرده.
یعنی یه چیز مثل ما؟
و فکر می کنم به خاطر همین استراتا رفته سراغشون.
فکر می کنم به خاطر همین یه نفر هواپیمای هنک رو خراب کرده.
صبر کن ببینم، شماها فکر می کنید اونا بابای سم رو کُشتن؟
اینجا داره گرم می شه.
من عرق کردم. شماها هم عرق کردین؟
ولی نمی تونیم اثباتش کنیم.
آره، چون همه ـش حدس و گمان ـه.
کلمۀ قشنگی بود. شماها هم دور سرتون ستاره می بینید؟ آخه من دارم می بینیم.
ولی نمی تونیم ثابت کنیم که استراتا از کادمیم خبر داشته.
پس می دونستن خطرناک بوده،
ولی بعدش تصمیم گرفتن لاپوشونیش کنن.
اونوقت الان کارگرهاشون، یعنی آدمایی مثل بابابزرگم...
به خاطر اونا مریضن و دارن عذاب می کشن.
این می شه داستان خبریمون!
حق با توئه.
این قضیه رو برای همه فاش می کنیم.
اونا روحشون هم خبر نداره که چی قراره به سرشون بیاد.
[خبر اختصاصی: این ویدئو نشان می دهد که صنایعِ استراتا کارگران کارخانه را مسموم کرده]
«زیرنویس اختصاصی فیلیمو» مترجم: «TheFlashPoint» تلگرام: GoodBadUgly@
- سلام. بیاید تو. - سلام.
می دونم اون ایمیل به تو هم رسیده.
آره. اون ویدئو خیلی کوفت بود.
آره. باید امیدوار بود که همین لامصب...
- بابایی! - خیلی خب.
- حالا توی دادگاه قابل استناده؟ - بشینید.
به نظرت می تونیم ازش استفاده کنیم تا ازشون شکایت کنیم؟
خب، امیدواریم بشه.
آخه افرادی که سیل قدیما باهاشون ماهیگیری می کرده، همه ـشون...
مُردن!
- مُرده ها هم نمی تونن رازها رو بگن. - آره.
مت این مدت داشت سعی می کرد رد همۀ کسانی که قبلاً توی کارخونه با سیل کار می کردن رو بزنه.
اگه تعداد کافی ای پا پیش بذارن،
شاید بتونیم یه شکایت دسته جمعی علیه استراتا تنظیم کنیم.
اینکه بیان سراغ خانوادۀ ما یا خانوادۀ شما یه موضوع دیگه ـست، ولی...
ولی اگه کل جامعه جلوشون وایسته...
- از هم می پاشن! - اوهوم.
تری ویور چند سال پیش از این ایالت رفت.
می تونم آدرس جدیدش رو برات گیر بیارم.
استراتا وقتی اومد سراغ تو دشمن قَدَری ساخت،
- مگه نه، بابایی؟ - آره.
خب، خانوادۀ ما به اندازۀ قِدمت اونا اینجا زندگی می کرده.
آره.
ببین، من و فرانک هم داریم توی ادارۀ پلیس روی این قضیه کار می کنیم.
- اگه چیزی پیدا کردیم، بهت خبر می دم. - ممنونم، کلانتر.
هوامون رو دارم، دختر جون!
باید جواب اینو بدم. من همین بیرونم.
[خبر اختصاصی: این ویدئو نشان می دهد که صنایعِ استراتا کارگران کارخانه را مسموم کرده]
سلام، بابا؟
یه سورپرایز ریز برات دارم.
یه جورایی احمقانه ـست ولی فکر کنم عاشقش بشی.
آهای، بابا؟
باشه.
باشه.
باشه، چیزی نیست. چیزی نیست. من همینجام.
من همینجام.
بابا!
آهای هیلدی. بیا اینجا. بیا اینجا. منو ببین.
خیلی خب، به من نگاه کن.
خب، بابابزرگ...
فوت کرد.
- آره، آره، آره. فوت کرد. - نه، نه، نه، نه.
- نه، نه، نه، نه! - خب؟ هیلدی!
منو ببین. می دونی چیه؟
گرفت خوابید و...
در آرامش از دنیا رفت. خب؟
آره، دیگه نیستش. دیگه نیستش.
چیزی نیست. چیزی نیست. می فهمم، می فهمم. چیزی نیست.
چیزی نیست.
چیزی نیست.
می فهمم، می فهمم.
سلام.
همین؟
همینجوری یهویی رفت؟
بیا بریم تو.
ببین... بیا اینجا.
خیلی خب. اون...
اون شاد بود.
و...
متأسفم.
دوستت داشت. جفتتون رو دوست داشت.
شما بچه ها رو خیلی دوست داشت.
می دونی؟
فرصت اینو داشت که شما رو دوست داشته باشه.
و دیگه بعد از مرگش درد نداشت. بهتر از این نمی تونستیم براش خوسته ای داشته باشیم
ولی حتی فرصت خداحافظی هم نداشتم.
می دونم. می دونم، عزیزم.
اشکالی نداره. اون تنها نیست.
توی بهشت پیش والتره.
یادته، هیلدی؟
آره.
آره.
[خبر اختصاصی: این ویدئو نشان می دهد که صنایعِ استراتا کارگران کارخانه را مسموم کرده]
شرمنده، بابابزرگ.
دیگه خیلی دیر شده.
خیلی خب، من باز می کنم.
- سلام. - به گمونم شما باید...
متیو لیسکو و بریجت جنسن باشید.
- سلام. - دنبال هیلدی لیسکو می گردم.
می شه بپرسیم چرا؟
- به دادگاه احضار شده. - وای خدا!
به دادگاه احضار شده؟
شوخیت گرفته؟ اون هنوز بچه ـست!
بده بذار ببینمش.
«صنایع تکنولوژی استراتا خواستارِ حکمی فوری...
برای متوقف کردنِ انتشار و اشاعۀ مقالۀ خانم هیلدی لیسکو می باشد.» چی؟
چه خبره؟
شرمنده عزیزم ولی...
دادگاه جلوی انتشار مقاله ـت رو گرفت.
- چی؟ - آره، یه حکم عدم افشاست.
یعنی استراتا نمی خواد کسی ویدئوی افشاسازی رو ببینه.
ولی نگران نباش، خب؟
فقط صبر کن با وکیل هاشون صحبت کنم.
- این قضیه رو درست می کنیم. - پس دیگه خبری از استراتا نمی تونم بنویسم؟
در حال حاضر هیچ خبری در مورد هیچی نمی تونی بنویسی
خب... می تونن همچین کاری بکنن؟
- درکت می کنم، عزیزم. - گلم...
آهای!
بسپارش به من.
هیلدی!
همه چی روبراهه؟
فکر نمی کردم الان بخوای همدیگه رو ببینیم، آخه...
می دونی، به خاطر اتفاقی که برای بابابزرگت افتاد.
نمی خوام درباره ـش حرف بزنم. می شه کارمون رو بکنیم؟
نه!
وای خدا! نگاه کنید.
اوه!
استراتا این کار رو کرده. همه چیز رو خراب کردن.
مطمئنی کار اونا بوده؟
ما هیچوقت درب رو قفل نمی کنیم.
پس نمی تونیم ثابتش کنیم.
دانی، ازت می خوام با گوشیت از اینا عکس بگیری.
یه ایمیل گروهی برای همۀ مشترکین ـمون می فرستیم.
این چیه؟ قضیه چیه؟
شاید وایفای قطع شده.
نه، مشکل از وایفای نیست.
وبسایتمون رو بستن.
- بنا به دلایل قانونی! - همه چی از دست رفت.
همۀ چیزهایی که براش زحمت کشیده بودیم!
بچه ها، نمی خواد به خودتون زحمت بدین.
ببین، می دونم که نمی تونم همه چیز رو درست کنم...
ولی اینو می تونم درست کنم.
آره، منم یه مدتی هست می خواستم یه دستی به سر و روی اینجا بکشم.
می رم کیسه زباله بیارم.
- اونا توی... - توی چمدونت هستن. می دونم.
خوب منو درک می کنی.
ببین، مت...
لزومی نداره همین الان این کار رو بکنی.
می دونی، اون کل زندگیش رو توی این شهر گذروند، بریج.
چهل سال توی این خونه بود.
چهل سال!
باورت می شه؟
- آره. - یادت میاد اولش که مریض شد...
سعی کردیم متقاعدش کنیم که بیاد باهامون توی نیویورک زندگی کنه؟
ولی اون... با قاطعیت تمام قبول نکرد.
حتی نمی خواست بهش فکر کنه.
می دونی، اون...
اون عاشق این شهر بود.
این شهر مسمومش کرد، بریج!
وای، عزیزم!
می دونی، این... این شهر...
بابام رو توی بچگی هام ازم گرفت،
و این شهر... دوباره اونو ازم گرفت.
اونم توی 69 سالگی! آخه این کجاش انصافه؟
انصاف نیست.
به خاطر مواد سمی توی اون اسپری بود.
به خاطر اون بود که یه دقیقه گیج می زد یه دقیقه هوشش سر جاش بود.
ای خدا، باید هنوز اینجا می بود.
باید! باید هنوز اینجا می بود.
اگه مردم این شهر واقعاً براشون مهم بود...
که استراتا داره چیکار می کنه، اون الان اینجا می بود.
- همینجا می بود. - عزیزم.
- بابایی، عیبی نداره. - نه، عیب داره!
قطعاً عیب داره!
باید در برابر اونا ازتون محافظت می کرد.
مگه نه؟ آره. آره، باید از اون محافظت می کردم.
بیخیال.
ببخشید عزیزم. ببخشید... باشه؟
توی بد وضعیتی هستیم.
با خودم فکر می کردم که شاید قبلاً...
مهمترین داستان خبریِ زندگی ام رو نوشتم،
ولی این مهم تر بود.
من به خاطر پدرم خبرنگار شدم.
به خاطر اینکه بهم یاد داد به قدرت داستان ها اعتقاد داشته باشم.
اعتقادم اینه که وقتی داستان هامون رو به هم می گیم
با هم صمیمی تر می شیم.
و اگه شانس بیاریم...
می تونیم دنیا رو عوض کنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.