The first 200 lines.
- آنچه در لوسيفر گذشت... - هنوز خبري از لوسيفر نيست؟
دو هفته شده اون رفته
کاراگاه
با کندي مورنينگ استار آشنا شو
زن بنده
لوسيفر داره يه نقشه ميريزه
اگه قصد و هدف پنهاني نداشته باشه چي، مامان؟
چرا بايد غافلگير بشم؟
بعد از اينکه کم مونده بود بميرم غيبت زد؟
کلويي ميدونه کندي رو هم چرخوندي؟
هر حسي که بهش داشتم
همهاش هوا بود
کار بابا بود
پس از نظرت اشکالي نداره که احساساتش رو ناديده بگيري؟
احساساتي که واقعي نيستن
ولي اون که خبر نداره
براي همين بايد نجاتش ميدادم
از دست خودت
من گولش زدم
خيلي بهش فشار آوردم
کار من بود
اسکار اهدا ميشود به کندي مورنينگ استار
به نظرت باورشون شد؟
مادرم نميدونه از کجا خورده
ممنون که کمکم کردي
که کمکم کردي بفهمم چه نقشهاي تو سرش داره
اگه بهت ميگفتم شمشير آتشين
همون شمشير عزرائيله چي؟
اسلحهاي که ميتونه دروازههاي بهشت رو هم بشکافه
ما همهي چيزايي که نيازه رو داريم
خنجر عزرائيل
مطمئني؟
بله
اگه ميتونستيم جلوي برادرت رو از
نوشيدن بگيريم تا نشونمون بده کجا مخفي کرده...
فقط ميخواستم حرفي که بهم زدي رو به اونم بگي
قبل از اينکه يه گند به بار بيارم
چه گندي آخه...
کل اين مدت اونجا بود؟
جايي گذاشتمش که حواسم بهش باشه
نميخواستيم کسي تحريک و ديوونه بشه
که باهاش کسي رو بکشه، مگه نه؟
خب، تقصير من نيست که انسانها نميتونن اشياء الهي رو تحمل کنن
به علاوه، اگه من اين کارو نميکردم
نميفهميديم اون خنجر واقعاً چيه
و واقعا خيال ميکني اين شمشير آتشينه؟
خيال ميکردم پدر در زمان تمرد من از بين بردش
تا دوباره عليه خودش ازش استفاده نکنم
پدر گفت که نابودش کرده
ظاهرا فقط از معرض ديد مخفيش کرده
ولي اينکه خيلي کوچيکه و آتشين نيست
چون فقط تو، آورندهي روشنايي من
ميتوني روشنش کني
خب، بايد چيکار کنم؟
تو ويسکي خيس و با کبريت روشنش کنم؟
دفعه قبل که آتيش گرفت عصبي بودي
پس درمورد پدرت فکر کن اين بايد کفايت کنه
باشه
نه!
صحيح، برگرديم سر اون ايدهي ويسکي
نه، خيلي آرومي
قبلا که آتيش گرفت خيلي عصبي بودي
پس ميگي که شمشير ميتونه حالات احساسي منو حس کنه؟
اين قدرتمندترين اسلحهي کل دنياست، مامن
شمشيري که از عدن محافظت ميکرد نه يه تشخيص دهنده احساسات
شايد بهتر باشه من امتحانش کنم
برادرت آورندهي روشناييه، آمنديل
فقط کافيه بخواد و عصباني بشه
خب نميتونم که همينطوري عصبي...
لعنتي!
خب، ارزش امتحان کردنشو داشت
صحيح، شايد بهتر باشه آمنديل امتحانش کنه
بفرما، تو نگهش دار تا منم بزنم خايههاتو...
پسرا!
بايد با همکاري هم رو اين موضوع کار کنيم
خيلي به حلش نزديک شديم
جداً مامان؟
چون برگشتن ما به خونه به اين بستگي داره که
لوسيفر بتونه احساساتش رو کنترل کنه
تو بهم ايمان نداري برادر؟ خوبه
اين يعني بايد ثابت کنم در اشتباهي
پس سه تاتون ميخوايد از اين... شمشير آتشين استفاده کنيد
تا دروازههاي بهشت رو بشکافيد
و بريد خونه؟
بله، نقشه همينه
منظورت دروازه واقعيه؟
دروازههاي بزرگ و شکوهمند؟
منظورت ابرها هستن؟
با چنگ؟ يه سري آدم با لباس سفيد؟
و بابام هم مورگان فريمنه؟
تمرکز کن دکتر يالا ديگه
بايد کمکم کني احساساتم رو کنترل کنم
خب، احساسات رو نميشه کنترل کرد، لوسيفر
چي؟ مگه وظيفهات همين نيست؟
وظيفهام اينه که بهت کمک کنم احساساتت رو درک کني
ميتونم کمکت کنم از احساساتت آگاه بشي
يا از اينکه ازشون فرار ميکني
صحيح، وقتي اين قيافه رو ميگيري که حرف خردمندانهاي زده باشي
و منتظر ميموني تا بفهمم چي گفتي
فکر کنم باهاش ازدواج کردي که چيزي رو مخفي کني
- يا از چيزي مخفي بشي - صحيح، ببين
چيزي که شايد مخفي ميکنم يا شايدم نه به موضوع ربطي نداره دکتر
درهر صورت بايد شمشير رو روشن کنم
پس يالا، احساسات ميخوام زودباش
مشخصه ديوارهاي زيادي ساختي لوسيفر
قبلا بين خودت و احساساتت بودن
و الان بين خودت و من ساختي
اگه نخواي اين ديوارها رو از ميون برداري
منم نميتونم کمکت کنم
چه خبر شده دکر؟
صبحونه نداريم؟
شرمنده، يادم رفت
يادت رفت؟
کلويي دکر و فراموشي؟
حالت خوبه؟
با هم اتاقيم چيکار کردي؟
اون عمراً درمورد احساساتم ميپرسيد
احساسات؟
نه، فکر کنم منظورم تومور مغزي
جنون زودرس، کلومديا بود
خب آره
به گمونم هنوزم کمي ناراحتم
که لوسيفر يهويي غيبش زد
و ازدواج کرد اونم وقتي که...
راستش نميدونم رابطهمون الان چطوريه
و بله، ردش کرد ولي
اينطوري شرايطو بدتر ميکنه
تمرکز رو تريکسي
و من نگرانشم
متوجه چيزي نشدي؟
شدي؟
خيلي خب، من چند تا توله سگ ميگيرم
و ميذارم تو اتاق خوابت بخوابن
- آفرين ميز، آفرين - بيخيال
متأسفم. نميتونم با احساسات انساني
با شکم خالي سر و کار داشته باشم
اينطوري...
ميخوام بالا بيارم
البته چه انتظاري داشتم؟
بيخيال
يه لاته بزرگ با شير بادام
و کارامل بدون شکر و البته بدون ودکا
به چه مناسبتي؟
خب، پيش خودم گفتم اولين روز کاريمون
به عنوان مطلقههاي حلال جرم و جنايت رو جشن بگيريم
و چند تا جوک که خوشت نمياد بگم، بله
ديدي؟ طولي نکشيد که به وضع سابق برگشتيم
نه تا وقتي که درمورد کسل کننده بودنِ پرونده ناله نکني
خب چه حيف کاراگاه
اسم قرباني ما دبي لنگه
اون مدير يک مدرسهي ابتدائي
خيلي معتبر در وست سايد بود اسم مدرسهاش هم...
استارفورده
چطور يکي که کارش تدريس و ايناست همچين خونهاي ميتونه بخره؟
مدرسههاي خصوصي لس آنجلس ديوونه خونه هستن
اين همه پول رو حروم ميکنن
چي داريم؟
خب دبي بيچاره رو از پشت زدن
واقعاً بدجور زدنش
ظاهراً هم بدجور زدنش
انگار به زور وارد خونه نشده
که نشون ميده قاتل رو ميشناخته
- کسي آلت قتاله رو پيدا کرده؟ - نه، هنوز نه
اولش آدم فکر ميکنه با چاقو زدنش ولي محيط زخمش
اينقدر عريض نيست
انگار يه چاقوي گنده بوده
دکتراي تخصصي روانشناسي
مجوز رفتار درماني
فکر ميکردم همچين زني رفتار و واکنشهاي
انسان رو درک ميکنه ولي با اينحال کسي رو تحريک به کشتنش کرده؟
روانشناسها هم زياد سرشون نميشه، نه؟
لوسيفر مشکلات شخصيش رو به پرونده مياره
به گمونم اوضاع مثل سابق شد
واي پسر
چند هفته پيش با روانشناسم حرف زدم
چي؟ تو ميري پيش روانشناس؟
ميدونم، فکرشو نميکردي نه؟
چون هميشه خيلي خوشحال و خوش بينم
ولي اينجا... تاريکي زيادي تو خودش داره
- جدي؟ - بچهها؟
اين چيه؟
خب از کجا ميخواي شروع کنم؟
قيچي افتتاحيه گم شده
انگار چاقوي گندهمون رو پيدا کرديم
يا پيداش نکرديم
ولي خودت ميدوني منظورم چي بود
آلت قتاله چيزيه که دم دستش بوده
ممکنه يه قتل احساسي باشه
ويک قاتل رو ميشناخته
پس بايد بريم به مدرسهاي که توش کار ميکرد
من... باورم نميشه
دبي بهترين
مديري بود که داشتيم
قلب و روح جامعه استارفورد
همهمون ناراحت شديم
ميشه دفترش رو ببينم
يا حتي آخرين چيزي که روش کار ميکرد؟
البته
توي محوطه گوشي ممنوعه
فرستادن پيام
No comments yet. Be the first to leave one.