The first 200 lines.
مغزمو به هم ریختن.
فکر میکردن میدونن چی گیرشون میاد.
ولی سخت در اشتباه بودن.
اونا منو نمیشناسن.
نمیدونم بعدش چی میشه، اما اینو خوب میدونم.
اگه بهم آسیب بزنی، من بدتر از اون سرت میارم.
ببخشید.
سلام. همسرم هفته پیش اینجا بود.
و یه کیف مسافرتی چرمی قهوهای سفارش داد.
آقا، فقط تونستیم مشکیشو پیدا کنیم.
خب، خیلی ناامید میشه.
درسته.
باشه، خیلی ممنون.
هی، جیلی.
اِلیمو پیدا نمیکنم.
هی عزیزم، پیداش میکنیم. مامانو بده.
مامان، باباست.
هی، بیلی.
کی میای خونه؟
واقعاً بستگی داره. چی پوشیدی؟
لباس زیر.
همون چیزی که همیشه میپوشم وقتی اِما رو از مدرسه میارم.
پس این توضیح میده که چرا نمرات خوبی گرفته.
الو؟ بیلی؟
گوش کن، باید برم. یکم بعد بهت زنگ میزنم.
باشه عزیزم. دوستت دارم.
هی! اون دوچرخه منه!
پس اونو از روی پل گم کردیم،
ولی سر فلکه سه راه پیش رو داره.
واترلو رود، استمفورد استریت، و پل واترلو.
بیست دقیقه است که ردیابی نمیشه.
میخوام دو تا دو تا از فلکه برن بیرون.
هی، چارلی، دوباره همه صفحهها رو چک کن.
پیداش کردم. بانک دو.
کیفش نیست. پولش هم نیست.
زمانش؟
هی.
کجا بریم، رفیق؟
لطفاً، ممنون. زیاد تند نرو.
یه تاکسی مشکیه.
پلاک S-I-5-2-J-G-N. دارم تعقیبش میکنم.
آی-فایو-تو...
جی-جی-ان.
بوید،
ویلیام.
میشه موبایلتو قرض بگیرم، رفیق؟ 20 پوند اضافه.
موبایلمو قرض بدم؟
20 پوند؟ یه زنگ، آره؟
بیلیام.
همهشون ریختن سرش.
ببرش کارخونه سیمان دپتفورد. قبلاً ازش استفاده کردیم.
یه تیم پاکسازی آماده کن، الان.
داریم میریم یه کارخونه سیمان. جاده هورنلینک، اسکلههای دپتفورد.
تو جیپیاست گذاشتم، فقط همونو دنبال کن.
باشه.
مسیر تا مقصد محاسبه شد.
اسکلههای دپتفورد.
خیلی رمانتیکه.
در میدان بعدی، به چپ بپیچید.
بجنب! بجنب! بجنب!
بیرون کارخانه سیمان، قربان.
اینجا کارخانه سیمان نیست. - هان؟
اینجا کارخانه سیمان نیست!
هورنلینک وِی، دپتفورد. منظورم اینه که... جیپیاس دروغ نمیگه، رفیق.
برگرد.
لعنتی!
هیچی نداریم، قربان.
هیچکس اینجا نیست.
با جیپیاس اون شماره تلفن رو ردیابی کن.
اگه تا حالا نرفتی کشتارگاه،
باید بری.
تا ببینی با اون حیوونای بیچاره چیکار میکنیم.
یه پیکانا.
یه راه کثیف برای هل دادنشون به سمت مرگ.
خب، رفیق ما الان کجاست؟
من به سکوتت احترام میذارم.
واقعاً.
مشکل اینه که، من هلندی رو لازم دارم.
فرصت آخره.
لعنت بهت، روانی!
چپ. برو، برو، برو، بجنب.
سکوت میکنم.
موقعیت مشخص شد. همین الان رسیدم محل، قربان.
راستو بپا. راستو بپا.
محیط شمالی پاکه.
براوو، متوجه شدم.
برو. برو. برو.
برو.
یه امدادگر میخوایم.
تأیید شد: مأمور پوپ.
محیط امنه.
مأمور واکنشی نشون نمیده. تکرار میکنم، مأمور واکنشی نشون نمیده.
تنفس نداره.
آماده شوکیم.
کنار!
کنار!
اون مرده، قربان.
لعنت!
دکتر، واقعاً متاسفم، ولی این آقا میگه از طرف دولته.
دکتر فرَنکس، من الان فقط یه کار دارم،
اونم اینه که هرچه زودتر شما رو سوار یه ایرباس A400 که روی باند فرودگاهِ دُوِر منتظره، کنم.
برنامه حافظهت داره فعال میشه.
یه افسر رو از دست دادیم و به چیزی نیاز داریم که فقط اون میدونست.
تو قراره برامون پیداش کنی.
هیچ فعالیت مغزی داره؟
این مال چند ساعت پیشه.
فقط پنج سال دیگه تا آزمایشهای انسانی مونده.
فقط ۴۸ ساعت فرصت داری که اینو عملی کنی.
تهدید امنیت ملی، بالاترین سطح.
میتونی یا نمیتونی
خاطرات رو از یه پستاندار مرده به یه زنده منتقل کنی؟
آره.
چی لازم داری؟
تجهیزاتم رو لازم دارم، کادر خودم رو هم لازم دارم،
به یک گیرنده مناسب... نیاز دارم.
کاندیدایی دارید؟
خب... ازش خوششون نمیاد.
فقط برای اینکه هرجا میبرینش، بدونه...
جریکو استوارت. بیشتر عمرش تو زندان بوده، هی رفته و اومده.
هیچ کنترلی رو خودش نداره، حد و مرزی هم نمیشناسه.
نمیتونه حساب و کتاب کنه
عواقب بد کارهاش رو بسنجه.
اصلاً با هیچکس و هیچ چیز همدردی نمیکنه.
هیچی حس نمیکنه. نه نفرت، نه عشق.
بدتر هم میشه.
این چیزی بود که از یه عضو باند خلافکار که میخواست استخدامش کنه، باقی مونده بود.
راستش، هیچ راهی ندارم که تنبیهش کنم.
نمیتونی کسی رو تنبیه کنی که نمیفهمه کار اشتباهی کرده.
اون جامعه رو نمیفهمه
و نمیدونه آدما چطور باید رفتار کنن.
یالا.
هی، جریکو. - یالا.
اینا اومدن ببیننت.
دارن میبرنت.
من هنوز ناهارمو نخوردم.
درسته. ناهار جریکو رو براش بیارین.
آره. - ناهار رو بفرستین بیاد.
بسیار خب، ناهار جریکو رو بیارید براش.
یالا. آره.
خیلی خب، دیگه بسه این مزخرفات. وقت ناهار تموم شد.
الان با ما میای. بریم.
نمیتونم.
یه زنجیر دور گردنمه.
میدونی که مجبوری دو تاشو استفاده کنی.
اوه!
آره!
حرومزادهها.
اوه، حرومزادهها!
گرفتیمش.
همینه. سلول رو باز کن.
اجازه نزدیک شدن به باند دو-دو-لیما رو داری.
بهتره بیدارش کنی.
این رو بده به دکتر.
چی؟
آره، شانس.
از اون خوباش یا از اون بداش؟
خودت بگو.
همه چی روبراهه، دکتر.
جراحی قبلی داشته؟
قبلی؟
باشه، ۱۵۰ میلیگرم هیدروکسیزین بهش بزنید.
دیگه بسه این مسخرهبازی. - ۱۵۰. بله قربان.
به سرت ضربه خورده بود.
آسیب دیدی، نه؟ وقتی جوون بودی.
یادته چطور اتفاق افتاد؟
آره. مادرم...
به بابام گفت که اون بابام نیست.
پس بهش گفت هرزه و منو از پنجره ماشین پرت کرد بیرون.
من هواتو دارم، جریکو.
مهمان بعدی من، خاویر هایمدال است.
او بیشتر به عنوان بنیانگذار صنایع استون هارپ شناخته میشود،
تولیدکننده سیستمهای تلفن، کامپیوتر و ارتباطات.
اخیراً، او توسط دولت اسپانیا به خیانت متهم شده است.
آقای هایمدال، چطور به این اتهامات بسیار جدی پاسخ میدهید؟
خب، اگه اعتراض به فساد گسترده در بالاترین سطوح خیانت محسوب میشه،
و افشای قتلهای سیاسی...
بله، پس من مجرمم.
ولی اتهاماتت عملاً هیچوقت تو دادگاه ثابت نشد.
البته که نه. مگه چطور میشد؟
پلیس، قاضیها و دادگاهها
همگی بخشی از قدرتمندترین تشکیلات جنایتکار دنیا هستن.
پس یعنی، شما خواهان براندازی دولت اسپانیا هستین؟
نه، نه، نه. من خواهان براندازی تمام دولتها هستم.
سیاستمدارها، مذهبیون افراطی.
شستشوی مغزی توسط شرکتها،
فساد سیستم بانکی... از بین رفت. از بین رفت.
واشنگتن، برلین، پکن... به گورستان تبدیل میشن.
و فقط اون موقع مردم میفهمن
که یه راه بهتر برای اداره کردن این دنیا هست.
و این چیزیه که تو واقعاً اینجا میخوای، انقلاب جهانی.
دولتها باید سقوط کنن.
یکیشو پیدا کردیم.
السا مولر. عضو سابق نیروهای ویژه آلمان.
یکی از افراد هایمدال.
رفقا، باید راه بیفتید. جریکو استوارت الان داره فرود میاد.
بیلی هنوز نفس میکشه؟
با دستگاه نفس میکشه.
دستگاه داره بدنشو زنده نگه میداره ولی خودش رفته.
هوم.
یه میکرو شارژ به لوب پیشانیش وارد میکنن.
No comments yet. Be the first to leave one.