The first 200 lines.
پایان کنایهآمیز، ها؟
این رو هم از توی همون کتاب عزیزت خوندی؟
.هرچی که میگی از توی اون کتابه
.از خودت اختیاری نداری
این چیزیه که میخوای بگی، درسته؟
.کاری نکن حرفم رو تکرار کنم
.خیلی لجبازی
.می ]وام از اینجا ببرمت بیرون
ببریم بیرون؟ دربارهی چی حرف میزنی، گمونم؟
...هرگز ازت نخواستم که منو
.مثل اینکه انتظار شنیدن این رو نداشتی
مگه هرکاری من میکنم توی کتاب ننوشته؟
.انقدر به اون کتاب زل نزن
،وقتی داری با من حرف میزنی
!به چشمهام نگاه کن نه به کتاب
!نـ نه
...مدتی پیش بود
.که دیگه کتاب آیندهم رو نشونم نداد
.سالهای زیادی میگذره
MOMAN_M111 & Anime Khor
@AWforum کانال گروه @AWsub کانال زیرنویس
.حفظ و نگهداری دانش کتابخونه موضوع قرارداد منه، گمونم
دانش کتابخونه؟
.اون بیشتر از هرچیزی از جمعآوری دانش لذت میبرد
...بیاتریس
تو روحی هستی که با اکیدونا قرارداد بسته، مگه نه؟
...چیزی توی کتاب ننوشته، با اینحال تو
.آخرین چیزی بود که بهم گفت، گمونم
«.یه روز، اون شخص توی کتابخونه پیداش میشه»
.وظیفهی من منتظر اون روز موندن بود.
.تمام این مدت منتظر بودم
،ولی «اون شخص» هیچوقت نیومد
.و کتاب هم بهم نمیگفت اون کیه
...زمان همینجور میگذشت و بعد
...پس
.برام مهم نیست اگه تو «اون شخص» نباشی
،اگه کسی که میتونه تمومم کنه
،میتونه به قراردادم پایان بده
...میتونم زندگیم رو بگیره تو باشی
.به همین رضایت میدم، گمونم
...چـ چی داری
داری میگی میخوای بمیری؟
.اینکه بگم میخوام بمیرم کاملاً درست نیست
.فقط میخوام به قراردادی که برای ابد من رو به بند کشیده آزاد کنی، گمونم
!این چه فرقی با مرگ رو خواستن داره؟
!حتی دربارهی مردن هم شوخی نکن
،میتونی به بقیه این رو بگی !ولی اجاره نمیدم به من بگیش
.چه چیز خودخواهانهای میگی
تو چی از من میدونی، گمونم؟
.من طبق قراردادم 400 سال اینجا زندگی کردم
چهارصد سال؟
.هرگز نگرانم نکرد، گمونم
.کتاب رو داشتم
.خیلی وقتها رویای پر شدن صفحهی آخرش رو میدیدم
،هردفعه که کسی دستش رو روی دستگیرهی در میذاشت
.به قلبم خیانت میشد، گمونم
.همینطور که زمان میگذشت، متوجه چیزی شدم
متوجه چی؟
دلیل اینکه چیزی جلوتر از اون نوشته نشده
.اینه که آیندهی مالکش به پایان رسیده
!اشتباه میکنی
!چرا همیشه اینجوری برای خودت میبری و میدوزی؟
،اگه میخواستی کسی برات کاری کنه
!فقط باید رک و پوستکنده میگفتی
...اگه فقط میگفتی کمک میخوای، حتی منم میتونستم
.لطفاً کاری کن
!خودشه! فقط رک و پوستکنده بخواه
.لطفاً کمکم کن
!خودشه
...اگه فقط دستت رو دراز کنی، من میتونم
...پس
...ازت میخوام
.منو بکشی، گمونم
اصلاً میدونی چقدر منتظرش بودم؟
!فکر کردی همینجوری بیخیال میشم؟
میخوای بگی من رو از این تاریکی عمیقی که !حتی دست دراز شدهی خودم رو نمیتونم ببینم بیرون میکشی؟
،اگه میگی این کار رو برام میکنی
...پس چرا... چرا
!چرا برای 400 سال تنهام گذاشتی؟
کمکم میکنی؟ نجاتم میدی؟
!پس چرا زودتر این کار رو نکردی؟
درخواستم برای کمک و رستگاریای که امیدش رو داشتم
!آرزوهای محالی هستن که خیلی وقته در درونم مردهن
...اگه بازم میگی میخوای نجاتم بدی
چیکار باید بکنم؟
...من رو
.اول کن
!منو اولویت اول کن! اول به من فکر کن
!اول منو انتخاب کن
!قراردادم رو از نو بنویش! روش خط بزن
!همهش رو با جوهر بپوشون و منو از اینجا ببر
!منو به سمت خودت بکش! بغلم کن
.امکان نداره بتونی همچین کاری کنی، گمونم
.پس بهجاش ازت میخوام... این شکست کامل رو نابود کنی
یا میخوای برای من «اون شخص» باشی؟
...اگه نمیتونی پس ازت میخوام
.من رو با دستهای خودت بکشی، گمونم
.ارواح حتی قادر به کشتن خودشون هم نیستن
چرا باید من باشم؟
...چرا، گمونم
.میدونم چرا
...دلیل اینکه پایانم رو به تو سپردم
،خیلی متاسفم که مزاحم میشم
ولی میشه من برات «اون شخص» باشم؟
کی به تو اجازهی اومدن به اینجا رو داده، گمونم؟
.اینجا کتابخونهی ممنوعهی منه
.هیچکس نمیتونه بدونه اجازه وارد بشه
جادویی که برای محدود کردن فضا ازش استفاده میکنی
از درها به عنوان واسطه استفاده میکنه، مگه نه؟
.وقتی این رو میدونم فقط کافی بود که تمام درها رو باز بذارم
ساده است، نه؟
.یهکم ازم وقت گرفت ولی خوشحالم که پیدات کردم
.خوشحالم که تونستم قبل اینکه میلین از دهکده برگرده موفق بشم
!دهکده؟ چرا دهکده؟
،خب، هدفها به اونجا فرار کردن
.پس کارها رو تقسیم کردیم
تقسیم کردین؟
،تعدادشون توی دهکده بیشتره
.ولی هدف اینجا بهتره
.بالاخره فرصت باز کردن یه روح و دیدن محتویات توش رو بهم میده
ازش محافظت میکنی؟
!معلومه
.شما خیلی به هم نزدیکین
.حسودیم شد. با هم میفرستمتون فرشتهها رو ببینین
...شا
.شاماک
میخوای چیکار کنی، گمونم؟
!میریم به دهکده
.رفتن به اونجا دیگه دردی رو دوا نمیکنه
!احمق نباش
.اوه، شمایین
اینجا چیکار میکنین؟
.السا خیلی تنبله
...تو
...وایسا، تو
.اون روزی که باهامون بازی کردی خیلی بهم خوش گذشت
...امم
.اونجا
!اارباب هیولای جادویی هستی؟
.میلین پورتروت هستم
.با اون اسمهای زشت صدام نکن
...دهکده
!با رم و بقیه چیکار کردی؟
،نمیدونم «رم» کیه
.ولی کاری که ازم خواسته شده بود رو کردم
...پیشخدمت و بزگ و کوچیک عمارت
.ولی حیف شد که کیشون پترا چان از آب در اومد
...حیف شد؟ چی داری
.نگران نباش! اون دوستم بود
.مطمئن شدم که با یه گاز تموم بشه و درد نکشه
چی شد؟ میخوای بجنگی؟
.از اینکه نقشهها خراب بشه بدم میاد
.براش متاسفم، گمونم
پس میذارم طبق قرارمون که کارها رو تقسیم کنیم .میذارم همکارم به حسابت برسه
.خیلی بیادبانه بود که فرار کردی
.اگه فکر میکنی نمیشه از جادوی سایه برای حمله استفاده کرد، خیلی خامی
.چه غافلگیرکننده. نمیدونستم میتونی از این کارها کنی
.چه دوستداشتنی
!مینیا
!خوب طعم تیرهای جادویی زمان ایستا رو بچش، گمونم
...یه نگاه به همچین حملهای کافیه که
.خب، اشتباه از طرف من بود
.منی خیلی از تو بزرگترم
.حالا همونجایی که ایستادی از هم بپاش، گمونم
.آه، گمونم السا واقعاً خنگ بود
.بعدش نوبت توئه
...چی
!وایسا! اون فقط یه بچه است
.چه بچه باشه چه نه، دشمن دشمنه، گمونم
.ولی... باید وادارش کنیم بهمون بگه کی فرستادتش
.شرمنده، این اتفاق نمیفته. توی دردسر میفتم
.یه کلمه هم از من نمیشنوین
!ولی نمیخوام ببینم تو یه بچه رو میکشی
...هنوزم اونجوری حرف میزنی
.اوه، چه حس عجیبی
.پس داخل ارواح با بقیهی ما فرق داره
...حالا من
...حالا من... بالاخره میتونم
...صبر کن
...چطور
!چرا؟
!الســـا
اینجا نهایت جاییه که اینبار پیش میرم؟
.از نگاه چشمات خوشم نمیاد
.از دست تو السا، خیلی بیرحمی
دلت براش نمیسوزه؟
.دلم برای روحه میسوزه
.تصورشو بکن برای همچین پسری قربانی بشی
...من کجام
.اصلاً خندهدار نیست
چقدرش رو پیشبینی کردی، ایکدونا؟
سوبارو؟
...امیلیا
.درسته، سوبارو. منم
...بـ ببخشید
امیلیا؟
...خیلی تنها بودم
.خیلی تنها بودم، امیلیا
.همینجوری گذاشتی رفتی و منو تنها گذاشتی
...نـ نه، نرفتم
No comments yet. Be the first to leave one.