The first 200 lines.
آنچه در "شهروند بیگانه" گذشت ...
پس چه اتفاقی برای "هری واندراسپیگل" واقعی افتاده ؟
نمیدونم
"دکتر وندراسپیگل" ، یه دکتر جدید رسیده
- لطفاً منو دکتر "ایثِن" صدا کنید - خوشحالم که در مورد من میدونی
هیچکس نمیخواد خودِ واقعیش رو پنهان کنه
تو باید احساس گناه کردن برای دادن "جی" به فرزندخوندگی رو تموم کنی
مشکلی براش پیش نمیاد
اون میمیره
پام... قطعش کن
اگر "آستا" اونجا نبود من مرده بودم
اونها سفینهی فضاییت رو بردن ، مگه نه ؟
این یعنی اینکه دنبالت هستن
احتمالاً "MIB" باشه... "مردان سیاه پوش"
من یه دوست و شوهرش رو دعوت کردم
ایشون "سارا" و "ریچارد هیوستن" هستن
هر وقت بخوای میتونی از "مکس" مراقبت کنی
اوه ، دوست دارم این کارو بکنم
نباید اونو برمیداشتی
حالا اون بچه متوجه میشه که ما تو اتاقِش بودیم
خوبه
بعد وقتی که میره به اون هشدار بده ، ما درست در تعقیبِش خواهیم بود
"آستا"... اون تو هستی ؟
همه باید بمیرن
این چرخهی طبیعی زندگی برای موجودات در سراسرِ جهانه
بعضیها ممکنه بیشتر از دیگران عمر کنن ...
اما هر موجودِ زندهای به وجود میاد و بعد از بین میره
حیوانات اینو میدونن
اونها همونطور که مُقدّر بوده در تَوازُن با زمین زندگی میکنن
هر کسی رو که من با دستگاهم میکشم به هر حال یه روزی میمیره
حداقل من اونهارو به دلیلِ خوبی میکشم
امّا این برای انسانها متفاوته
انسانها میکشن چون میدونن کوچیک ، ناچیز و ضعیف هستن ...
و کشتن باعث میشه احساس قدرت کنن ...
حتی اگر فقط برای یه لحظه باشه
«پنج ماه قبل»
«اَنسولین برای دکتر سَم هاجز» «برای استفادهی بیمار نیست»
«سَمِ بوتولینوم»
و وقتی انسانها باهوش باشن ...
حتی ممکنه از قتل هم قِسِر در برن
البته که هیچ موجودی نمیتونه واقعاً از عواقبِ هیچ چیزی قسر در بره
جهان میدونه که شما چی کار کردین ...
حتی اگر هیچکس دیگه ندونه
و جهان از هر طریقی که شده تعادل رو برقرار خواهد کرد
انسانها برای این موضوع کلمهی مخصوصی دارن
بهش میگن "کارما" (حاصلِ کِردارِ انسان)
تمامي حقوق مادي و معنوي اين زيرنويس متعلق به رسانه ميکس ميباشد استفاده از اين زيرنويس توسط رسانههاي داخلي پيگرد قانوني دارد ديگر رسانهها ميتوانند بدون حذف نام مترجم و رسانه از ادامه انتشار زيرنويسها حمايت کنند
فکر کردم گفتی ماشین "آستا" اینجا بود
اوه ، داری بهم میگی دروغگو ؟
خب ، اگر واقعیت همینه پس قبولِش کن "دارس"
لطفا دعوا نکنید
ببین "دارس" ، همهمون داریم یه کم وحشت میکنیم ...
چون این ماجرا خیلی ناجوره
اونجوری که وقتِ طلوع آفتاب درِ منو میکوبیدی ، چیزی نمونده بود باعث بشی سکتهی قلبی کنم
اوه ، خیلی متاسفم که پیدا کردن جنازهی ...
مردی که دوستش دارم که در یه فریزر حَبس شده برای تو خیلی ناخوشاینده
خیلی خب ؟ زندگیِ یه انسانه عوضی
خب ؟ "هری" مرده
این بیرون چه خبره ؟
من اینجا ایستادم تو این فکرم که چرا تو تختخواب در خونهام نیستم
خدارو شکر که زندهای
این... نه ، این غیرممکنه
اون از سگِ شما هم بدتره
آره خب ، دلم نمیومد كه "كیلیتِس"رو از خواب بيدار كنم
اون تو خوابِ "REM" در حالِ تعقیب بُز بود [حالتی از خواب که بدن در خواب عمیق به سر میبرد امّا واکنش مغز در حالت بیداریست و معمولاً چشمها تکان میخورند]
من میارمِش
از این بابت عذر میخوام دکتر "وی" ...
امّا... دیشب "دارسی" دزدکی وارد سردابِ شما شده ...
و فکر میکنه که یه مُردهی شمارو در فریزر دیده
بهش گفتم که احتمالاً فقط یه گوشتِ یخ زده اون داخل بوده ، که شبیه شما بوده ...
مثلاً یه خوک یخ زده یا همچین چیزی
من از خوک خوش چهرهترم
اوه ، منم همینطور ، آره مرد ، احتمالاً من یه جایی بین خوک و دلفین به حساب میام
میدونی ، اون دلفینها ، اونها حیواناتِ خیلی جذّابیَن
چیزی جز گوشت نیست
- تو جسد رو جا به جا کردی - خب مطمئناً ...
و ایناهاش
نه ، منظورم اون مَردِ مردهست ، کودَن
واضحه که اون نیست ...
اما من اون پایین یه جنازه دیدم
چرا ماشین "آستا" بیرون بود ؟
با هم به یه کنفرانسِ پزشکی رفتیم
تو بوی الکل میدی
خیلی خب ، بیا "دارس" حالا دیگه باید بری
- من برات صبحانه میخرم - نه
نه
من میدونم چی دیدم ، از تلاش برای اینکه به عقلم شک کنم ، دست بردارید
من میدونم که دیوونه نیستم
معاون گفت ...
وقت رفتنه
چی ؟ نه
- نه - بیا ...
دستهایِ لعنتیت رو ازم بکش
اوه خدایا
کمکم کن معاون
- مثل یه عنکبوت بهم چسبیده - غُر بزن ...
مایهی تأسفه که باید همهرو بکشم و اینجارو ترک کنم
گرمای بهار تازه داره میرسه
اوه
موهای لعنتی منو ول کن ! آه !
- موهاش رو ول کن - آه ، دستهایِ لعنتیت رو ...
"دارسی" ، صندلی رو ول کن
- بله - اینو بگیر
- تُف میکنی ... - اینجا واقعاً خوبه
دستبند ، برای همین کاره دیگه
دَستبَند برای دست بَند زدنِه
بیا ، بیا
- به این اعتراف میکنم ... - باشه
که مثل یه گَلّه سگِ "پیتبول" مبارزه میکنی
زود باش ، منو بزن !
میدونی که دلت میخواد منو بزنی کلانتر
- بزن ! - لطفاً از تقلّا دست بردار
همه چی درست میشه ، من ماشینت رو برمیگردونم
برو تو ماشین
بابت این موضوع متاسفم دکتر
بله ، من از این ورودِ سرزَده بسیار ناراحتم
"من حقوقِ قانونیِ خودت رو برات میخونم"
چی باید بگم ؟
بهم بگو چی باید بگم !
مشکل همینجاست
آخ ، آخ ، آخ ، آخ ، آخ ، آخ !
باشه ، خیلی خب ، خیلی خب ، خیلی خب
بیارِش ، باید اینو ببینم
چشم
اوناهاش ، داره میدزدش
میدونستم
او زنی با دامن بنفشه ، مردِ سیاه پوش
باید به "هری" هشدار بدیم
بهت گفتم که اون مارو به بیگانه میرسونه
میخوای بهم بگی چه اتفاقی افتاد ؟
- من نگرانت هستم - داری بیش از حد واکنش نشون میدی
اینجوری نیست که قبلاً هیچوقت ضمانت منو برای بیرون اومدن از بازداشتگاه نکرده باشی
"بیش از حد واکنش نشون میدم" ؟ چه باحال
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با صد تا اس ام اس ...
و یه پیام صوتی از تو که داد میزدی "اون مرده ، اون مرده" رو به رو شدم
خیلی خب ، ببین ، من میدونم چه اتفاقی افتاده
خب ؟ تو و "هری" یکی رو به قتل رسوندید
پیش میاد ، اما من پُشتِت هستم
با ماشین من به "کانادا" میریم
از اونجا ، من یه دوستِ قدیمیِ اسکی در "جینو" دارم ...
اونجا یه صندوق امانات هست ، 1000 دلار برای ادامهی راهِمون
سه تا پاسپورت ، پس ...
این... کلّی اطلاعات برای پردازشه
اه... امّا نه ، من هیچ کسی رو نکشتم
مطمئنی ؟
اگر کشته بودم یادم میومد
درسته ، درسته
چه خوب ، پس کلانتر حق داشت ، من چیزهای غیر واقعی میبینم
- یه کمترین حَدِ جدیده برام - "دارسی" ، چی کار کردی ؟
من دیشب تقریباً دزدکی وارد خونهی "هری" شدم ...
و من یه فریزر پُر از... گوشت دیدم ...
و فکر کردم یه جنازهست
"دارس" ، چقدر مشروب خورده بودی ؟
خیلی کم مشروب خورده بودم
یکی دو تا "خوراکی" خوردم و یه قرص که تو مبلم پیدا کردم (خوراکیهایی که معمولاً با ماریجوانا پخته یا تهیه میشوند)
- بیخیال - ببین ...
واضحه که تو راز بزرگی رو از من مخفی میکنی
تو بهترین دوست منی
من هیچوقت هیچ رازی رو ازت مخفی نمیکنم
- داری دروغ میگی - نه نمیگم
- چرا ، داری میگی - نه
تو یه "نشونه" داری ، یادته ؟
وقتی دروغ میگی ، بیش از حد اهلِ بغل کردن و لمس کردن میشی
اینجوری نیست
"دارس" ، بیخیال
ممنون که ضامنم شدی ، من باید برم
"دارسـی"
خدایا
آرومتر برو ، خیلی نزدیکی
یا عیسی مسیح ، انگار دارم کنارِ مادربزرگم رانندگی میکنم
چطوره بری عقب بشینی ننه جون و یه ژاکت برای من ببافی ؟
عالی شد ، تو حواسم رو پرت کردی ، حالا داریم اون کثافتِ کوچولو رو گُم میکنیم
اوه خدای من ، تو... تو خوبی ؟
مراقبِ حرف زدنت باش لطفاً
و شما 100 دلار بابت دوچرخه به من بدهکاری
ام ...
به نظرِ من که چیزیش نشده
خوشحال میشم منتظر پلیس بمونم
به دختره پول رو بده
تو بودی که باعث شدی من زیرش کنم
بیا بریم
حالا دیگه گمش کردیم
خوشحال شدم
- خیلی طول میدی - 100 دلارهها
دستگاهم کاملاً شارژ شده (به بالاترین سطح نیرو رسیده)
با یه فشارِ دکمه ، شمارشِ معکوس شروع میشه ...
و تقریباً تا 90 دقیقهیِ زمینیِ دیگه ...
8 میلیارد انسان زیستِ خودشون رو از دست میدن
این لحظهایه که ماموریت رو به اتمام میرسونم ...
که این کار روند و سرنوشتِ جهان رو برای همیشه تغییر خواهد داد
رویایِ پیتزا رو میبینید ؟
پیتزای "مامان ساپ" هم اکنون در قلب مرکز "پیشنس" باز است
با شکمِ خالی که نمیتونم همهی آدمهایِ زمین رو بکشم
"جی" اینجا کار میکنه ؟
من بهش یه کار نیمه وقت دادم
بابا ، فکر نمیکنم این ایدهی خوبی باشه
تو با یه بیگانه دوستی و اونوقت "جی" ایدهی بدیه ؟
اوه ، داره میاد اینجا ، از اینجا دور شو
سلام
سلام
No comments yet. Be the first to leave one.