The first 200 lines.
SANDS Movie
آنچه در مدیسون گذشت...
اون میخواست همینجا دفن بشه.
یه نقطهست که روی نقشه علامت خورده.
اون نقطه رو میشناسم.
چهرهش رو یادم نمیاد.
اگه جاتون بودم، گوش نمیدادم.
پخشش کن.
یا خدا، لعنتی، پاول!
- فقط طاقت بیار. - یا خدا.
استیسی!
خدای من.
صدای مردنش رو شنیدم.
هر چقدر هم که از اینجا نشستن خوشم بیاد، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی درد داره.
پس اگه برات سواله که چه حسی بهت دارم، اونقدری بهت حس دارم که اینجا بشینم و تحملش کنم.
اَبی، اگه جات بودم، حسابی بهش میچسبیدم.
دیگه مَردی مثل اون پیدا نمیشه.
نمیدونم میدونید این کار چقدر خوشحالش میکنه یا نه.
این کار قلبش رو لبریز میکنه.
فردا دفنشون میکنیم.
اون ردِ پای یه گوزنه، درست همونجا.
ببین، یکی دیگه هم اونجاست.
نه، اون مالِ موسه.
چجوری تفاوتشون رو میفهمی؟
اگه به اندازه کافی برای رد زنی وقت بذاری، خودت میفهمی.
خب، در مورد امروز سوالی داری؟
مثلاً چه سوالی؟
نمیدونم.
دارم ازت میپرسم.
خب، تو قراره خاکشون کنی.
- این کار رو میکنیم. - بعدش چی میشه؟
اون وقت اونا به زمین برمیگردن.
و بدنشون بخشی ازش میشه، و فکر کنم روحشون هم همینطور.
اونا به بهشت نمیرن؟
فکر میکنم اینجا بهشتشونه.
بهشت...
چجوری این رو توضیح بدم؟
معلممون میگه بهشتی وجود نداره.
میدونی، نمیدونم تا الآن متوجه این موضوع شدی یا نه ولی هر چی که معلمت میگه رو باور نکن.
بهشت، جاییه که تو دوست داری.
برای بعضی ها، اقیانوس های بستنی و کوه های مارشمالوئه.
و برای بعضی ها، همین کوه هاست.
متوجه میشی چی میگم؟
و بهشت پدربزرگ اینجاست.
فکر کنم همینجوریه.
ولی اگه فکر میکنی اون اینجاست، چرا همه از رفتنش انقدر ناراحتن؟
خب، بهشت اون، بهشت من نیست و...
میدونی، نمیتونم ببینمش و نمیتونم باهاش حرف بزنم و نمیتونم بغلش کنم...
و اون هم نمیتونه بغلم کنه، و من دلم برای اینا تنگ شده.
آره.
منم دلم تنگ شده.
ولی خاطرات برای همین چیزهان.
میتونیم تمام اون زمان هایی که با هم داشتیم رو مرور کنیم.
تمام حرف ها، تمام خنده ها، تمام بغل ها و میدونی، مثل یه فیلمه، میتونیم...
میتونیم هر چند بار که بخوایم، بارها و بارها پخشش کنیم، میدونی، توی ذهنمون.
میفهمی چی میگم؟
میفهمم.
ولی خب، مثل یه بغل واقعی نیست.
نه، مثل اون نیست.
همینجاست؟
روی نقشه علامتش زده.
خیلی خب.
خب، نمیتونیم بیل مکانیکی رو تا اینجا پایین بیاریم.
شاید بشه یه تراکتور از سمت رودخونه به بالا بیاریم، ولی...
مطمئن نیستم کمکمون کنه.
نه، این چاله ها قراره به روش قدیمی ایرلندی کنده بشن.
آره.
آخه چجوری میخوایم تابوت ها رو تا اینجا بیاریم؟
خانواده سونسون هنوز با واگن به حیوون ها آذوقه میدن، مگه نه؟
فکر خوبیه.
میخوای زنگ بزنی یا دنبال بیل ها بری؟
تو زنگ بزن، من میرم.
اسب اختهم فقط قراره دنبالت بیاد.
اون افسار رو از سرش بکش.
آره.
خبر دارم.
آره، در جریانم.
توی خانوادهمون فوتی داشتیم.
تقریباً مطمئنم که دنیای والیبال دخترها یه هفته رو بدون اون دووم میاره.
آره، درست میگی.
اصلاً به این فکر نمیکنم که این موضوع روی بقیه چه تأثیری میذاره، حتی یه ذره.
لعنت به این مدرسه.
این خوبه؟
باید باهاش بسازی عزیزم، همین یه دونه رو داری.
هی.
فقط خودمونیم.
باشه؟ کسی نیست که بهش بربخوره.
مدرسه چی گفت؟
داری یه تورنمنت والیبال رو از دست میدی.
اشکالی نداره.
هی.
مشکلی نیست.
- سلام. - سلام.
خامه رو از کجا پیدا کردی؟
از همون مرکز خریدی که لباس رو ازش گرفتم.
باید بگم بوزمن من رو تحت تأثیر قرار داد.
انتظار نداشتم توی کوهستان برند دونا کرن پیدا کنم.
- یه چیز کوچولو هم برات پیدا کردم. - آه...
پرستون ترجیح میده من رو با شلوار جین ببینه.
فکر کنم این رو برای خودش یه جور پیروزی میدونه.
اون لایق دیدنت توی یه پیراهن مشکی کوتاهه، و این دقیقاً همون چیزیه که برات گرفتم.
پسرها گفتن کی آماده میشن؟
گفتن ظهر پیاده به اونجا بریم.
چجوری میخوان اونا رو به اونجا ببرن؟
من نپرسیدم، اونا هم چیزی نگفتن.
فقط گفتن که ردیف شده.
حدود دو ساعت.
پرستون یه فصل در مورد تشخیص زمان از روی موقعیت خورشید نوشته.
به طرز نگران کننده ای دقیقه.
دخترها ازم خواستن یه هواپیما هماهنگ کنم.
کی؟
امشب.
باشه.
اونا نیاز دارن به آرامش برسن، عزیزم.
اینجا بهش نمیرسن.
اونا زندگی خودشون رو دارن و باید سراغ زندگیشون برن.
خیلی دلم میخواد برای یه مراسم یادبود برنامه ریزی کنم.
اون دوست های زیادی داره که حقشونه فرصتی برای خداحافظی داشته باشن.
واقعاً داره؟
داره، خودت هم این رو میدونی.
میتونیم توی کلوپ کاشفان برگزارش کنیم.
باشه، فقط نظرت در مورد آپارتمان چیه؟
بگو کاربون کارهای پذیرایی رو انجام بده.
اونجا رو خیلی دوست داشت.
قبلاً تماس گرفتم.
تو هم برمیگردی؟
یه شوهر خیلی نگران دارم.
اون متقاعد شده که یکی از فامیل های دورِ یونابامبر قراره من رو بدزده...
و برای باج گرفتن توی زیر زمینش نگهم داره.
بسته به اینکه کدوم فامیلش باشه، کاملاً هم باهاش مخالف نیستم.
- بس کن. - البته این...
تصورِ عجیبِ رمان های عاشقانهم از آدم رباییه.
بعید میدونم اوضاع اینجوری پیش بره، لی لی.
این چیزیه که بعد از خوردنِ دو تا پرکوست توی ذهنم میگذره، پس فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟
نه، نه.
دوستت دارم.
هیچ جای دیگه نیست که ترجیح بدم اونجا باشم. جز کنارت، وقتی که بهم احتیاج داری.
میدونم.
یه بطری کوچیک کالوا دارم اگه بخوای یه جونی به اون قهوه بدی.
خب، حالا شد یه حرفی.
یکم دیگه، بیشتر.
.خوبه
البته که لباس بی نقصی رو انتخاب کردی.
مگه درخت پیراهن مشکی کوتاهی کنار رودخونهست که من ازش بی خبرم؟
خب، دخترها.
و راسل.
- اونا کجان؟ - دارن میان.
باشه.
متأسفم.
ممنونم.
تسلیت میگم.
- ببخشید بابت فین فین. - نه، اشکالی نداره.
بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی متأسفم.
ممنونم.
خیلی خب، بچه ها.
مراقب دستت باش.
خانم کلای بورن...
- بابت مصیبت وارده خیلی متأسفم. - ممنونم.
کشیشی توی راهه؟
فراموش کردم، من... من...
این مراسم بدون کشیش برگزار میشه.
منظورت چیه؟
یعنی کشیشی نداریم.
کسی رو دارید که مراسم رو اداره کنه؟
ما...
این اولین مراسم تدفینم اینجاست، برای همین یه جورایی داریم بدون برنامه پیش میریم.
خب، این اولین بارم نیست که با همچین چیزی روبرو میشم.
اشکالی نداره اگه اول من چند کلمه ای صحبت کنم و بعد به همتون فرصت بدم که حرف بزنید؟
فکر نمیکنم همراه هام خیلی اهل سخنرانی باشن.
با دعا کردن مشکلی نداری؟
نه، مشکلی ندارم.
پروردگارا، ما با دل هایی آکنده از غم توی پیشگاهت وایسادیم.
همراه با شکوهِ عشق، رنجِ از دست دادن هم میاد، و ما برای آروم شدن بهت چشم دوختیم.
بهمون یادآوری کن که این یه رنج خودخواهانهست، چون تو وعده مکانی به اسم بهشت رو دادی...
جایی که رفتگانمون در پرتوِ فیضت قرار دارن.
اونا دیگه انسان های فانی نیستن.
اونا فرشته هایی هستن که توی تاریکی ما رو هدایت میکنن...
موقعی که ناتوانیم، ما رو بلند میکنن و به روح و روانمون تعالی میبخشن.
رنجمون، یه رنج خودخواهانهست، چون ما این مکان، یعنی بهشت رو نمیشناسیم.
ما به ایمانمون به وجودِش، و به رحمتت تکیه میکنیم که جایی برامون اونجا باشه...
تا بتونیم در پرتوِ نورت کنار عزیزانمون بشینیم و تا ابد چیزی جز شادی نشناسیم.
آمین.
اگه کسی صحبتی داره، بیاد.
استیسی.
اولین بار نیست که این حرف ها رو میگی.
نه، خانم.
حرف های خوبیه.
میخوای چیزی بگی؟
حرف های زیادی برای گفتن دارم، ولی امروز اونا رو نمیگم.
فکر کنم دیگه تمومه.
خب، حالا چی میشه؟
ما حواسمون به همه چی هست.
وایسا، همین؟ همین... همین؟
اگه حرفی برای گفتن داری، پس بگو، پیج.
من نمیدونم چی بگم.
چی باید بگم؟
فکر کنم منظورش همین باشه.
کدومشون پاوله؟
لعنت بهت که اون رو ازمون گرفتی.
دوستت دارم.
No comments yet. Be the first to leave one.