The first 200 lines.
بانو گودیوا کاونتری
مورین اوهارا جورج نادر
فیلمنامه : اسکار برادنی هری راسکین
موسیقی : جوزف گرشنسون
کارگردان : آرتور لوبین
در قرن یازدهم،اتحاد انگلستان در جریان جنگ بین اشراف درحال فروپاشی بود
به عنوان آخرین امید برای صلح، اشراف به مقر شاه ادوارد احضار شدند نیمی سیکونیک، نیمی نورمن، ادوارد یک راهب و همچنین یک پادشاه بود
راهو باز کنید ، راهو باز کنید
شما موکب سلطنتی کاونتری هستید؟
این گوسفندان را از سر راه دورکن
عجله کن، وقت میگذره ایشان پادشاه ادوارد و دوک نرماندی هستند
ما اینو میدونیم، اما گوسفندها حالیشون نیست
پسر، برای این حیوانات توضیح بده
زودباش از سر راه دورشون کن
به کاونتری خوش آمدید، قربان
حیوانات بیچاره را ببخش نمیدونن شما پادشاه هستید
در انگلستان چه خبره ، پسر همو ویلیام؟
هم چوپان و هم گوسفند رایگان برای تکثیر
بله، کنت یوستاس دوباره سعی کرد برای اینکه به خواهرزاده ام توضیح دهم
خانم، ممکنه شما لیدی یولانده باشید عروس نورمنی که توسط لرد لئوفریک انتخاب شده ؟
کنت یوستاس
ببخشید قربان
شاید شما؟ احمق، من خواهر پادشاه هستم
پس شما در واقع همسر کنت اوستاس هستید
گمشو برو پیش گوسفندات
عجب مرد گستاخی
ای کاش نورمادی را ترک نمی کردم
عموی شما واقعا از این همه شکایت خسته شده، لیدی یولانده
شوهری وحشی در کشوری وحشی
من دلایل خوبی برای شکایت دارم
شما با یک ارل ساکسون اتحاد بستی که روزی برای ویلیام مهم خواهد شد
اینجارو دیدی، لرد لئوفریک؟
آره ، دیدم
خوب بهش نگاه کردی چوپان
چه دورنمای وحشتناکی برای یک شب سرد
من دوتا گوسفند مثل او دارم تمام استخوان، بدون گوشت
برای به دنیا آوردن فرزندان قوی خیلی ضعیفه
نترس که از من بچه دار نشود
سوار شانس شو، هامبرت، بی ادبی میشد اگه کاروان سلطنتی به قلعه من می آمد
بدون اینکه کسی بهشون سلام کنه
من تمام تلاشم را خواهم کرد قربان
هامبرت، آنها را برای مهمان نوازی ما گرم نگه دار
سپس به آرامی و مهربانی به پادشاه گفت
من آزاد و بالغ هستم خودم همسرم را انتخاب می کنم
چه وقت باید آنجا باشید، قربان؟
چه وقت؟
نه قبل از رفتن آنها
خداحافظ چوپان و ممنون شکار خوبی داشته باشید قربان
یه حرف بزن مرد یا برو بذار با آرامش غذا بخورم
قربان من با ارل لئوفریک سرباز بودم یه بار سر میز در چادرش خدمت می کردم
اگه نمیدونستم میگفتم غیرممکنه
چرا غیر ممکنه؟
همه میدونن
ارل لودفریک این روزها در کاونتری است و میخواد ازدواج کنه
نه امروز و نه هیچ روز دیگه
اما دیروز، ارل وست ساکسون و پسرهاش
در راه عروسی اونجا توقف کردند
گودوین؟ اینجا در شهر من؟
خواهش می کنم قربان این تنها میز سالمیه که برام مونده
ببین قربان
قبلاً هم ساکسونها میخانه منو بهم ریخته بودند
تمام روز باید مشغول تمیز کردن باشم
گودوین چه کرد؟ همراه پسرهاش بود
چهار تا از پسرهاش در شرایط سخت مجبور شدند به عروسی شما بیان
دور از جان عالیجناب گفتند خیلی زود درتشیع جنازه شما شرکت میکنند
بعد یک نفر بشکه را پرتاب کرد و دعوا شروع شد
و چه کسی برنده شد؟ من فقط میدونم بازنده اصلی خودم بودم
از افراد داروغه هم کاری ساخته نبود
نگاه کن به چه روزی افتادم
گودوین چطور؟ اون رفت به عروسی شما
اما فقط یکی از پسرهاش صلاحیت همراهی با پدر داشت
اگه تخت سالم داری یه اتاق برام آماده کن
سرورم
سرورم
داروغه بزرگوار
حرف بزن داروغه ، چه خبر؟
قربان من به تازگی دستوری از شاه دریافت کردم
و همین دستور برای پلیس همه شهر ها ارسال شده
... من
من دستور دارم شما را به زندان ببرم
وقتی شاه ادوارد بعدی را دیدم که امیدوارم زیاد طول نکشه
بهش میگم که منو ندیدی حالا بشین
درود بر فرمانده پلیس لنکاوی
دستور شاه تصریح کرده در صورت مقاومت شمارو به زور به کاونتری ببرم
شما رئیس پلیس خوبی هستی، فکر می کنی اگه مردان من مسلح بودند چه اتفاقی می افتاد؟
در حالی که تو منو از دروازه های قلعه ام عبور میدی؟
متأسفانه آنها خون گرمی دارند و مبارزان بسیار سرسختی هستند
خب میفرمائید که من شمارو ندیدم
اما اگه شاه بفهمه
زندگی من تمام خواهد شد
میشه لطف فرموده همراه من به کاونتری تشریف فرما شوید؟
نه
..... باشه پس
حداقل قول بده تا زمانی که دستور دیگری از شاه بگیرم اینجا بمونی
نه
خب...
... خب قربان باید از شما بپرسم
....که این افتخار را به من میدهید که خود را اسیر من بدانید
شما خیلی قانع کننده هستید
جناب رئیس پلیس
سرورم یه بار دیگه از شما خواهش می کنم نیازی به محبوس شدن شما در سیاه چال ناپاک نیست
فقط سرقولتان باشید و فرار نکنید
من به شما قولی نمیدم
فقط دو سه روز تا دستور تازه از طرف شاه برسه
مطمئناً در خانه من به عنوان مهمان راحت تر خواهید بود
دارم وسوسه میشم که محکم بزنم تو سرت
ممنون میشم اگه یه سیاه چال حسابی بهم بدی
مطمئن باش، داروغه عزیز وقتی شاه را دیدم از شایستگی شما داستانها خواهم گفت
راستی اسمت چیه؟ ثورولد باکنل، قربان
اسم قشنگیه مثل آوای موسیقی میمونه
تلفظش به همان سادگی دعا خواند در کلیساست
ممنون قربان
اگه روزی صاحب پسر شدم اسم شمارو میذارم روش
سرورمن
البته اگه ازدواج اولم باشه ممنون سرورم
مهمان جدید
دوست من، شما را به جرمی به این خانه شاد فرستادند؟
هیچی ، بی گناه
داستان غم انگیزت تعریف کن تا برات گریه کنیم
حتماً یه جرمی مرتکب شدی
شکار غیرقانونی؟ سرقت جاده ای؟
یا چند تا قتل؟
عمراً اگه حدس بزنید
من حاضر به ازدواج اجباری نشدم
گفتم اون یه شکارچی غیرقانونیه دلم برای این نوع بازی تنگ شده بود
اگه اون زن یکی از فاحشه های محلی ما باشه شرط میبندم که ما میشناسیمش
آره . اگه نیست، دوست داریم بدونیم
خب اسمش چیه؟
جرأت نداری بهشون بگی
شما به یه دختر بیچاره صدمات زیادی وارد کردید
دختر بیچاره؟ فکر می کنی بازی خوبیه؟
به شما اطمینان میدم ...
من به جای ازدواج در این سیاه چال پنهان شدم
اگه دست من بود میدادم صدتا شلاق بهت بزنن
خفه شو دیگه ، در مورد من چی فکر کردی؟ اون زن برای من اصلاً مهم نیست
اما من گناه کردم، نه با یه باکره بیگناه در واقع فقط یکبار اونو دیدم
همون یکبار کافی بود
از دور دیدمش ، حتی نزدیک هم نشدم
اما من فکر کردم ... معلومه که فکر کردی
این ازدواج بخاطر هوی و هوس پادشاهه نمیدونم این پادشاه چی تو ذهنش میگذره
دلال ازدواج؟
اون امروز اینجاست قراره با لرد لئوفریک ازدواج کنه
برای نورماندی همدردی خودتون را ذخیره کنید
لرد لوورک اکنون با خوشحالی با یک سرمایه دار نورمن ازدواج کرده
اون احتمالاً نیمه ساکسون بوده قبلاً فکر میکردیم قراره در سیاهچال بپوسه
شما لرد لئوفریک هستید؟
ما را ببخشید عالیجناب
بگید ببینم ، چند وقته که داروغه عادت کرده
زن و مرد زندانی را در یک سلول نگه داره؟
فکر می کنی من زندانی هستم؟
بانو گودیوا
تعجبی نداره
همه درباره لرد لئوفریک شنیدن اما چطور ممکنه در باره کسی مثل من شنیده باشن؟
شما و زنهای دورگه تان یا خواننده بار اسپانیایی اهل دوور
...اجازه بده بهت بگم ، ارباب
اعصابتو آروم کن ولم کن
به خاطر خدا این ضعیفه کیه؟
اون زندانی نیست، قربان بلکه گودیوا، خواهر رئیسه
... خب
من عذر خواهی میکنم
با این حال، ممکنه بپرسم
خواهر رئیس پلیس
اینجا در یک سلول با سه مرد چه میکنه؟
خب،برامون غذا آورده ممکنه جناب شما گرسنه باشند
بنازم به رئیس پلیس لنکاوی خوب به زندانی هاش میرسه
برادرم در این مورد چیزی نمیدونه
این سه نفر دوستان قدیمی هستند
اولین عروسکم را ایشون بهم هدیه داد
وقتی هم سگ خواستم این سه نفر برام آوردند
که معلوم شد دزدیدن
اگه کمی مغز داشتم باید فراموش میکردم که اینارو میشناختم
گریمالد بله قربان
... و ایشون
اسوین، برادرزاده من
و.. پندای
اینا بزرگترین مشکل ساز در شهر شما هستند
به حرفهاش توجه نکنید درواقع بزرگترین آرزوی ما حمایت از صلحه
ما دربواندبول در حال نوشیدن آبجو بودیم که ارل گودوین...
در دعوا شرکت داشتی؟ ما کلی دعوا کردیم
علیه گودوین و پنج پسرش؟ و پانزده مرد مسلح آنها
اگه تعدادشون بیشتر بود ممکن بود نبرد را ببازیم
شرم آوره که تو زندان با هم ملاقات می کنیم
این پیروزی را باید با شراب جشن گرفت
شراب ، شراب
با دهان پر حرف نزن
بعد از منع رفت و آمد همه با هم میریم به میخانه کمان و گاو نر
بهشون اعتنا نکن، قربان مردها در زندان خوابهای عجیبی می بینند
اما گودیوا، قبلاً بارها ما را بردی اونجا
آره
صاحب بار، دوست ماست بهمون اجازه ورود خواهد داد
شراب خوبی داره و هرگز مارو لو نمیده
مرد خیلی خوبیه یه روز بدهی هامون را بهش میپردازیم
آره
نه
می ترسی فرار کنم؟
حتی اگه هم بخوای فرار کنی من پیش شما چه جایگاهی دارم
من به برادرت تعهدی ندادم اما به شما میدم
بخاطر شما من سعی نمی کنم فرار کنم
خواهش میکنم گودیوا
محبوب ترین در کاونتری
No comments yet. Be the first to leave one.