The first 200 lines.
عصربخیر، خانمها و آقایون...
و مرغداران
تصمیم گرفتم وارد تجارت تخممرغ بشم
مثل هر تجارت دیگهای نیاز به ایدههای تازه داره
در اینجا آخرین طرحمونو میبینین
مزیتهاش مشخصه
دیگه تخممرغ از روی میز نمیافته پایین
فضای ارزشمندی در یخچال خالی میشه
متاسفانه، این نوآوری خاص...
به پایینتر از سطح مدیریت نرسیده
مدیرانمون به سرعت قابلیتهاشو دیدن
اما انگار مرغها در درک ایدههای نو خیلی کُند هستن
این یه نمونهی پلاستیکی از طرح ماست
تعداد زیادی از اینها رو...
در تمام اینجا پخش و پلا کردیم تا به مرغها نشون بدیم، اگه دل به کار بدن...
چه کارایی که نمیشه کرد
همونطور که میبینین...
از هر گونه سلاح روانی که در اختیار انسانه استفاده میکنیم
و حالا، شاید، این شعار هم بهتون قدرت بده...
تا شکاف بین این تصویر...
و داستان امشب رو پر کنین
سلام به شما
روز قشنگیه، مگه نه؟
شکی نیست تعجب کردین که...
به دیدن مرغداری من در نیوزیلند اومدین
تنها مرغداری به این اندازه...
که تمام و کمال توسط یه مرد اداره میشه...
خودم
اما، راست میگین...
بازم باعث نمیشه مشهور باشم، نه؟
این روزها، وقتی دوربینهای تلویزیونی به همه جا سرک میکشن...
احتمالا عادت کردین به دیدن خونهی...
افراد مشهور و بازیگر
آدمایی که میشه گفت، تاثیر خودشونو داشتن
خب، منم تاثیر خودمو داشتم
اگه میخواستم خیلی مشهور میشدم
به این دلیل هرگز اسم منو نشنیدین...
چون موفق شدم
موفق شدم...
در این موفقیت تنها شکستی که ازش حرف میزنم...
مایهی بدنامیه
You're a lovely plump one, aren't you?
Yes, nicely stuffed and basted
فقط با کمی چاشنی مناسب
میشه یه شام معرکه درست کرد
بله، درسته من قاتلم
به نظرم عالیه
چرا تنها غذا زمانی معرکه میشه...
که خودت پخته باشیش؟
بفرمایین. عالیه
وقتی گفتم قاتلم، شوکه شدین؟
امیدوارم نشده باشین. اصلا قصد چنین کاری رو نداشتم
راستش، یه سوتفاهم خیلی رایج...
بین بیشتر مردم در مورد قاتلان رواج داره
چند بار شده که ما رو یه مشت...
آدم سنگدل، شیطانصفت، هیولاهای غیرانسانی، و از این دست توصیف کردن؟
واقعا بیش از حد اغراق شده
اما همونطور که میبینین من هیچکدوم از اونا نیستم
در حقیقت، در مورد من...
عملی دلسوزانه بوده
بفرما. تمام شد
mmm
ببینین...
هلن تمام ویژگیهایی رو در خودش داشت...
که باعث میشه من از مردم دوری کنم...
و به جاش مرغها رو انتخاب کنم
درسته، مرغها هم همون ویژگیها رو دارن...
اما اونا رو میشه بخشید
خب، حداقل از کسی مثل من سواستفاده نمیکنن...
کسی که زیاد دلسوز باشه، زیادی درک داشته باشه
هلن تنها یکی از افراد بسیاری بود...
که از این ویژگیهای من سواستفاده کرد
اما بدون شک بدترین بود
ببینین...
هلن به قانون طلایی خودش باور داشت
هر مردی به فکر خودش باشه
ahh
البته، در مورد اون کمی متفاوت بود
باید بگیم هر زنی
شاید، بهتر درک کنین...
اگه بهتون بگم دقیقا چطور اتفاق افتاده
خب، هلن و من نامزد کرده بودیم...
و همه چیز داشت خیلی آهسته و پیوسته پیش میرفت...
تا وقتی که یه شب غیرمنتظره به اینجا، یعنی مرغداری اومد
خیلی وحشتناکه
نمیدونم چطوری بهت بگم، اصلا نمیدونم
چی رو بهم بگی، عزیزم؟
خب، نه، نمیتونم. اصلا نمیتونم!
اما آرتور، باید یه چیزو باور کنی
نمیخوام بهت آسیبی بزنم
تحمل آسیب زدن بهت رو ندارم
به استنلی هم گفتم، به همه گفتم
و حالا داری به من میگی
اما مجبورم. تنها کاریه که از دستم برمیاد
همین فکر رو کردم
خب، حالا این فاجعهی وحشتناک چیه؟
خب...
نمیتونم باهات ازدواج کنم، عزیزم
نمیتونی باهام ازدواج کنی. چقدر مسخره
خب، چه حرف خندهداری میزنی
راستش نه
خب، نمیتونی باهام ازدواج کنی
خب، یعنی با یکی دیگه ازدواج میکنی
و فکر کنم این استنلی باید مرد خوششانس باشه؟
چقدر میخواد بهت پول بده؟
برای هر دومون آسونتر میشه...
اگه یکم متمدنانهتر با موضوع برخورد کنی
اما متمدنانه رفتار میکنم
آزادت میکنم
برات آرزوی خوشبختی میکنم
حتی برای این استنلی بیچاره، هر کسی که هست، آرزوی سلامتی میکنم
خوب میدونی کیه!
خودتو منو بهش معرفی کردی
امکان نداره منظورت استنلی بریتویت باشه. همون قمارباز؟
سرمایهگذار
خب، این روزا هر اسمی که رو خودش گذاشته...
بازم بیشتر از هر کسی که دیدم بدترین رفتار رو سر میز داره
اغلب چیزای مهمتری از رفتار سر میز...
در این دنیا وجود داره
شاید به نظر تو اینطور نباشه
و به نظر تو این چیزای مهم چین؟
خب، یه جور زندگی داشته باشی
سفر کنی، دنیا رو ببینی، جاهای شگفتانگیز رو...
لباسهای خوب بپوشی و جواهر بندازی
یه مشکل داری هلن...
همیشه بلندپروازانهترین آرزوها رو داری
اما بیشترشون در این به قول تو مرغداری دفن نمیشن
تو قبلا بهش چی میگفتی؟
یه پناهگاه
جایی که آدم میتونه تا آخر عمر درش با آرامش زندگی کنه
واقعا، آرتور، خوب میتونی آدمو از خودت متنفر کنی
واقعا؟
آدم گاهی همرنگ کسی میشه که باهاش دوسته
فکر کنم بهتره برم
بله. شکی نیست استنلی منتظره
اما قبل از اینکه بری یه چیزی بهم بگو
چرا اصلا از اول قبول کردی باهام ازدواج کنی؟
متاسفانه در اون زمان فکر میکردم بهتر از این نمیشه
خداحافظ، آرتور
- سلام، جان، از دیدنت خوشحالم - سلام، آرتور
فکر نکنم برای بازدید اومده باشی؟
اصلا. داشتم به شهر میرفتم...
گفتم یه سر بزنم و شاهکار جدید رو ببینم
خب، به نظرت چطوره؟
خیلی تحسینبرانگیزه
شکی نیست با دستگاههای مکانیکی پر شده؟
کاملا. بیا بریم تو تا نشونت بدم
با این دستگاه جدید...
میتونم خودم غذای مرغها رو مخلوط کنم
و هر چیزی که برای رژیم متعادل نیاز دارم...
در این محفظهها ذخیره میشه
انگار هدف جدیدی در زندگی داری...
که اینجا رو تنهایی اداره کنی
اونقدرا جدید نیست چند سالی میشه هدفم اینه
- بله، از هلن به بعد - از وقتی...
میشه بگیم از وقتی سر عقل اومدم؟
خب، اینطورم میشه گفت
اینطوری خوشحالتری؟
معلومه
چرا باید ذهنت رو مشغول کنه؟
نمیدونم
درستش اینه که باید ازدواج کنی
آخرین کاری که حاضرم بکنم ازدواجه
جان...
نمیدونی چه لذتی داره همه چیز دقیقا اونطوری باشه که میخوای
دیگه از آزارواذیت خبری نیست
نیازی به برطرف کردن نیاز بقیه نیست
واقعا یه زندگی بینقصه
اما دوست داری تنها زندگی کنی؟
دوست دارم کاری رو بکنم که بیشتر مردم دوست دارن...
اما واقعا جراتشو ندارن
اینقدر از تنها بودن میترسن...
که دور خودشونو با دوستانی که دوست ندارن پر میکنن
یا باهاشون ازدواج میکنن
و تا آخر عمر با خودشون میگن چرا اینقدر بدبخت و بیچارهن
من به این میگم بدبینی واقعی
اما نظرت عوض میشه
یه روز یه زن خوشگل و ناز از راه میرسه و بعد...
حب، خواهیم دید
امشب شطرنج بازی کنیم؟
حتما. مثل همیشه نزدیک پاتوق میبینمت
خوبه، خیلی منتظرشم
عزیزم، برگشتم
واقعا پیش من برگشته
برای انتقام
تمام مدت شام یه ریز حرف میزد...
اما اصلا گوش نمیکردم
متوجه شدم که چقدر رسیدنش رو دقیق برنامهریزی کرده
به محض اینکه پاشو گذاشت داخل...
فهمیدم که دیگه هرگز نمیتونم ببندمش!
خیلی دلربا و مهربون بود...
سرشار از اشتیاق
با آرامش دلسوزی خودمو نادیده گرفتم
بدبختانه منو یاد...
چیزی انداخت که از روی توهم در روزهای اولیهمون گفتم
که مهم نیست در نهایت چه اتفاقی بین ما بیافته...
اگه تو هر دردسری افتاد...
میتونه رو کمک من حساب باز کنه
منم سر قولم هستم...
و حتی فکرشم نمیکنم که زیر قولم بزنم
No comments yet. Be the first to leave one.