White Bird

White Bird

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

White Bird 2023 720p BluRay DD5 1 x264-playHD
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian White Bird 2024 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

bluray
Published on: 2025-12-04
Downloads: 18
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 171 lines.

ببخشید.

الو؟

سلام. کسی اینجا نشسته؟

اِم... نه.

شما تازه اومدین اینجا، نه؟ - آره.

چهارشنبه‌ها کاری نداری؟

من و دوستام یه باشگاه جدید راه انداختیم

و همیشه دنبال عضو جدیدیم.

حتی اگه خیلی هم بهت نخوره،

راه خوبیه برای آشنا شدن با آدمای جدید.

الان داریم یه سفر به واشنگتن دی.سی. ترتیب می‌دیم

برای این تظاهرات بزرگ حقوق بشر.

به هر حال ممنون.

خب، اگه نظرت عوض شد...

هی.

تو جولیانی، درسته؟

من دیلنم.

مامانم با مامان تو تنیس بازی می‌کنه.

اون بهم گفت حواسم بهت باشه.

اوه. باشه.

هی، تو قبلاً بیچِر پِرِپ نمی‌رفتی؟

آره. خیلی وقت پیش.

برای راهنمایی رفتم یونیون تِک.

یونیون؟ پسر، ما تو منطقه‌ای همیشه شما رو له می‌کردیم.

خب، ما بد بودیم، واسه همین...

به هر حال، اِم...

اگه مامانت پرسید، من پیدات کردم، باشه؟

و یه نصیحت دوستانه، این میزه بازنده‌هاست.

اگه خواستی، فردا می‌تونی بیای با ما بشینی.

اوه، باشه. شاید من...

هی، مدرسه جدید چطوره؟

الو؟

بو!

مامان‌بزرگ، سکته‌ام دادی.

آخ.

متأسفم، عزیزم.

نتونستم جلوی خودمو بگیرم.

خب، بیا اینجا! عجله کن!

من تمام راه رو از پاریس اومدم

و این بهترین کاریه که می‌تونی بکنی؟

منتظرم نبودی؟

نه. می‌دونستم میای، فقط امروز رو یادم رفته بود.

اِم.

همین الان پدر و مادرت رو دیدم.

اونا مجبور شدن برای یه مهمونی باکلاس برن بیرون

با همکارای پدرت.

آره. دیگه چی؟

خب، این یه میز برای دو نفره.

اِم، بابا گفت دارن یه نمایشگاه برگزار می‌کنن

از نقاشی‌هات تو موزه مِت؟ - اِم.

"گذشته‌نگر."

یه راه مؤدبانه برای گفتن اینه که من پیرم.

مامان‌بزرگ، من فقط ۱۵ سالمه. - اِم؟ اِم‌هوم.

خب، از خودت بگو.

این مدرسه جدیدت چطوره؟

خب، فقط یه هفته گذشته.

واسه همین هنوز هیچ‌کس رو نمی‌شناسم.

خب، امروز یه پسری رو دیدم که به نظر خوب میاد.

مثلاً، اون اهل ورزش و این جور چیزاست.

اون گفت که می‌تونم باهاش وقت بگذرونم

و اگه بخوام با دوستاش باشم.

اِم، خب، این خوبه، نه؟

نمی‌دونم. فکر کنم.

الان فقط دارم سعی می‌کنم جا بیفتم.

یه جورایی این شعار من بوده

از وقتی که از مدرسه قبلیم رفتم.

اِم.

چی؟

جولیان، تو از مدرسه قبلیت نرفتی.

اخراج شدی.

به خاطر بدرفتاری با یه پسر دیگه.

بیخیال بابا. خودت می‌دونی چی میگم.

اگه از اون موقع چیزی یاد گرفته باشم،

این بوده که فقط سرم تو کار خودم باشه.

نه بد باش، نه خوب.

فقط... عادی باش.

و این چیزیه که یاد گرفتی؟

که عادی باشی؟

عادی بودن چه اشکالی داره؟

هیچی.

و همه چیز.

منم وقتی هم‌سن تو بودم، می‌خواستم عادی باشم، ولی...

ولی چی؟

مطمئنم پدرت برات داستان‌هاش رو تعریف کرده

درباره اتفاقاتی که وقتی دختر جوونی بودم، برام افتاد.

چندتاش رو.

میگه تو خیلی دوست نداری در موردش حرف بزنی.

نه، دوست ندارم.

ولی حالا، فکر می‌کنم به خاطر تو، باید این کار رو بکنم.

اون وزنه شیشه‌ای رو اونجا می‌بینی؟

اون رو برام میاری؟

اسم روستایی رو می‌دونی

که من توش بزرگ شدم، تو فرانسه؟

اوه، ابردین-یه چیزی-یه چیزی؟

اوبرویلیرز-او-بوا.

اون تو کوه‌های مارژریدِ

که با این جنگل باستانی به اسم مرنوی محاصره شده.

مرنوی یه جای تاریک و ترسناک بود.

مردم افسانه‌هایی در مورد گرگ‌های غول‌پیکر تعریف می‌کردند

که تو زمستون‌های طولانی تو جنگل پرسه می‌زدند.

ولی تو بهار، برگ‌ها درخت‌ها رو پر می‌کردند،

پرنده‌ها برمی‌گشتند، و جنگل زنده می‌شد.

بعد، اوایل ماه مِی،

شگفت‌انگیزترین اتفاق می‌افتاد.

گل‌های زنگوله‌ای آبی شکوفا می‌شدند.

اوه،

جادویی بود.

ماژیک.

دیدن اون مثل این بود که حس کنی

وارد یه قصه پریان شدی.

شاید عزیزترین خاطره بچگیم باشه.

پیک‌نیک‌ها با پدر و مادرم بین گل‌های پریان.

منو یه پرنده کن، بابا.

دوباره؟

ولی این دفعه تندتر. - باشه، باشه.

ما تو یه آپارتمان قشنگ زندگی می‌کردیم

تو یه محله دوست‌داشتنی از شهر.

پدرم دکتر بود، جراح،

و مادرم ریاضی درس می‌داد.

ما پولدار نبودیم،

ولی مطمئناً فقیر هم نبودیم.

قبول دارم یکم لوس بودم.

البته، اون موقع اینطور فکر نمی‌کردم.

آروم، دخترا.

وقتی زندگی مثل مال من خوبه،

خیلی چیزها هست که نمی‌بینی.

دو سال شده

که پاریس دست آلمان افتاده.

و برای این مناسبت،

شهر عزیزمون مورد بازدید قرار گرفت

توسط خود آقای هیتلر.

باشه، فقط نگات کرد.

نه، نکرد!

بازم این کارو کرد.

ما تو زیرزمینیم.

اگه کسی سراغ منو گرفت، بگو با سرماخوردگی رفتم خونه.

باشه؟

الان بهتر به نظر میاد.

من... من غلتک فشار رو عوض کردم.

اوه.

هی.

خب؟

وایسا. کت جدیدت؟ عاشقشم.

خیلی گرون به نظر میاد.

اینم لنگ می‌آد.

عصاشو بگیر.

همینه.

مثل خرگوش بپر.

باید تو سیرک باشه. هی پسر، بیارش.

اَه! حتی عصاشم بو میده.

هی، تورتو، بیا مسابقه بدیم.

تورتوی بیچاره.

چقدر بدن.

تقصیر اون نیست که پدرش بهش فلج اطفال داد.

اینطوری نگرفتش. فقط بدشانسی بود.

خب، مادرم میگه اون این بیماری رو گرفت

چون پدرش تو فاضلاب کار می‌کنه.

حتماً به خاطر همینه که بوی بد میده.

من اصلاً اسمش رو هم نمی‌دونستم.

ما همه فقط بهش "تورتو" می‌گفتیم،

که یعنی "خرچنگ"، چون شبیه خرچنگ راه می‌رفت.

راستش، من اصلاً بهش فکر نمی‌کردم.

فقط به لباس‌هام اهمیت می‌دادم،

به زندگی اجتماعیم،

و به علاقه‌ی مخفیم.

به کارهای هنریم.

"بیا از این لذت زودگذر لذت ببریم

"که بهترین روزمان را پر می‌کند.

"جمعیت‌های غمگین در نماز به تو التماس می‌کنند.

"ای زمان، جاری شو و آن‌ها را آزاد کن.

"از روزهایشان عبور کن

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left