The first 199 lines.
و بدین ترتیب، با در نظر گرفتن ماه هفته اوج ماهیگیری سالمون،
اردوگاه کوچولوی پیشآمادگی کوچولوی دور از خانه،
سمینار شیرینیپزی هَم: کرواسانیکُن.
میخوام در نقش یه کروسان بادامی کاسپلی کنم.
میتونی اصلاً تصور کنی چقدر پوستهپوسته میشم؟
نمیتونم. -سفر وُلف و هانیبی به فرزنو
برای جشنواره بادام.
تازه میخوام لباس کروسان بادامی هم بپوشم.
میتونین تصور کنین چقدر پولکی میشم؟
منم نمیتونم اون کارو انجام بدم.
و از چیزی که خاله دِرت بهش میگه "فصل بیقراری" توی...
"وولی مَم" دوری کنم.
چیزی که بقیهتون بهش میگین تیرماه.
من، جودی توبین، متوجه شدم که ما...
این هفت روز رو همینجا کاملاً آزادیم تا...
امم، موسیقی آغازین لطفا.
بالاخره، بریم به... دنیای افرا!
آره! -دنیای افرا!
سالهاست آرزو داشتیم که از بهترینِ وینیپگ بازدید کنیم...
اون پارک تفریحی با تم شربت افرا،
خونه کندترین سرسره آبی چوبی در آمریکای شمالی.
خدا رو شکر بالاخره میتونیم به اون فاجعه شش سال پیش پایان بدیم،
وقتی که من دقیقاً همین تعطیلات رو برنامهریزی کردم، اما بعد مادرتون...
بلیطهای ما رو با یه پارچ شراب سفید ساعت سه صبح...
پشت دَنکی عوض کرد.
آره، نتونستن به اون سفر رفتن، امم، خیلی تأثیرگذار بود.
چرا؟
تو که واقعاً نمردی، جودی.
ولی فقط تا چند هفته دیگه، این اشتباه درست میشه.
جودی، این محشره. چطوری میتونیم ازت تشکر کنیم؟
اینطوری میتونید ازم تشکر کنید. هیچکس و منظورم اینه که
هیچکدومتون قرار نیست برنامهای بذاره،
هیچ برنامهای رو عوض کنه، یا اصلاً هیچ کاری بکنه
که برنامه رو خراب کنه، همینجا.
چون از هفتم ژوئن تا دوازدهم ژوئن،
ما بالاخره، به عنوان یه خانواده کامل،
رویاهای شربتی چسبناکمون رو محقق میکنیم.
و مطمئنی میتونیم از پس هزینههاش بربیایم؟
با امتیازات کارت اعتباری شما، پول جشن بر میتزوای مون،
و تخفیفی که گرفتم با ثبتنام در AARP زیر اسم
جودیت زن پیر، میتونیم بلیطها رو بخریم
و اقامت در هتل پارک.
جایی که روبالشیهاش بوی شربت افرا میده.
و دربانها مثل درخت لباس پوشیدن.
ولی همهتون پیام رو گرفتید؟
باشه.
خب، از اونجایی که فردا آخرین روز مدرسهست،
منم میرم که برای عنوان "بااستعدادترین" بین دانشآموزای سال پایینی تلاش کنم.
وای، چه تعطیلات واقعیای تو دنیای مِیپل!
حتماً کارداشیانها تو جدیدترین قسمت برنامهشون همین حسو داشتن.
آره، ولی فقط حواسمون باشه هیچکدومتون توش نیفتین
توی چاله شیره مثل کلوئی.
هفتهها طول کشید تا جین گود امریکن آلویز فیتش رو تمیز کنه.
بهبه، این که هارولد خرگوشه!
سلام دوباره، ای تار موی شیطون کوچولو.
چرا هر بار که این دوباره در میاد، کندنش اینقدر حال میده؟
اوه، عاشقشم. - و منم عاشق اینم که
دقیقاً هر جور توجهی بگیرم، پس اینم برای من حرف نداره.
این ابروها دارن حسابی پُرپشت میشن.
فقط یه کم ازشون بردارم.
خب، فکر کنم یکم زیاد شد.
خب، فقط با این مداد نیمهدائمی پرشون میکنم و...
اوه، وای. اون... اِ... اِم...
بذار دوباره امتحان کنم برشون دارم.
اِ... اِم... -چی شده؟
عزیزم، خیلی متاسفم.
میبینم چقدر عصبانی هستی، ولی من میتونم--
عصبانی نیستم. -آره، آره.
اون ابروهاست.
واقعاً عصبانی به نظر میام، ولی شاید همینجا قایم بشم
تا وقتی دوباره رشد کنن و تو به همه بگی من مردم.
بعدش خیلی ذوقمرگ میشن وقتی دوباره پیدام بشه.
یا اینکه چطوره ببریمت آرایشگاه تا درستش کنن؟
اونم ممکنه جواب بده.
اوه، سلام جیسون. جودی هستم.
فقط میخواستم ببینم به کی رأی میدی
برای بااستعدادترین تو رقابت برترینهای کلاس فردا.
استیسی بی، آره؟ خب، پس.
میتونم یادت بندازم اون زمانی رو که ما شریک آزمایشگاهی بودیم و تو بودی،
نقل قول میکنم: "از قورباغه میترسیدی،" ولی من شجاعانه...
الو؟ جیسون؟ هوم. باشه، فکر کنم قطع شد.
ای وای.
اوه نه. اوه وای.
اوم، سلام جودی. میخواستم ببینم میتونم یه لحظه وقتت رو بگیرم؟
باشه.
راستش جود، میتونم جود صدات کنم؟
بریز بیرون، هم. من سرم شلوغه، دارم از مردم باج میگیرم برای رأی بهترینها.
خب، تو که میدونی من و تو معمولاً کلاسامون یکیه،
و تو اون برنامهی تکالیف رو درست میکنی
و سینکش کنم به گوشیم؟
ولی خب این ترم،
درسهای اختیاری و درسهای ریاضی متفاوتی برداشتیم،
و، میدونی،
ولی من تو کلاس تاریخ آمریکا هستم، و خب...
هَم، من سرم شلوغه. -خب، چون من به
تقویم تکلیفاتت نمیچسبیدم، یه جورایی تازه فهمیدم
که تکالیف یه عالمه از کلاسهام رو تموم نکردم.
و قراره رد شم، پس به کمکت نیاز دارم.
وگرنه باید برم کلاس تابستونی.
و کلاس تابستونی کِی شروع میشه، هَم؟
هفتم ژوئن.
قرار بود بریم سمت...
دنیای میپل.
نه!
برو مشقاتو بیار، هم.
همهشو!
خب، پس به اطلاع من رسیده که یه نفر...
که الان نمیتونم حتی بهش نگاه کنم...
فکر کنم منم. جودی، منم؟
اوف. این شخص در خطر جدیه که مجبور بشه...
بره مدرسه تابستونی،
که این کار رویاهای ما رو برای 'دنیای افرا' نابود میکنه.
پس داریم هم رو میکشیم.
ما قراره به هم کمک کنیم تا مجبور نشیم بکشیمش.
من از ایدهی خودم بیشتر خوشم میاد.
پروژهها باید تحویل داده بشن، و هم ظاهراً...
ماههاست که هیچ کاری نکرده.
این کاملاً درست نیست. من یه کیک تموم کردم...
در مورد اعلامیهی استقلال.
خب، تقریباً تموم.
هنوز دارم روی امضای 'باتن گویینت'، نمایندهی جورجیا، کار میکنم.
بس کن حرف زدن، هموئل. وقت نداریم.
حالا، نقشه اینه. هم باید دفترچه خاطرات ویدیویی روزانهی کاوشگر طلاش رو بسازه.
برای کلاس تاریخ.
قرار بود به اندازه هفت هفته بسازه.
یعنی ۴۹ تا ویدئو.
اگه زیاد بهش فکر کنم،
مغزم کرم میزنه و از دماغم میریزه بیرون.
باحاله.
مون، تو درس ورزش هم رو تموم میکنی.
مطالعه مستقل در هنرهای پیادهرویی.
منظورم پیادهرویه.
اون تو این گامشمار مدرسهای، سی هزار قدم دیگه لازم داره.
خب... چی گیر مون میاد؟
اه! میتونیم بریم دنیای افرا!
کمه. اینم خواستههای من.
تو اون سفر جادهای، هیچوقت صندلی وسط مال من نیست.
تو مریض...
معامله باهات کیف داد.
حالا! اگه بابا بفهمه که داریم به هَم کمک میکنیم تقلب کنه،
سفر رو کنسل میکنه.
پس، دِرت، لازم داریم حواس بابامون رو پرت کنی.
دیگه هیچی نگو. خبرچینه رو بیخبر نگه میدارم.
و منم وبسایت رو برای کلاس علوم کامپیوتر هَم کدنویسی میکنم
فکر کنم همین که خودم کدنویسی رو یاد بگیرم.
تا فردا وقت داریم. رفقا، باید این کارو عملی کنیم.
پس بیاین برای دنیای مِیپل انجامش بدیم.
همه روی سه بگید: هَم مزخرفه.
هَم مزخرفه.
باشه، دیگِ لباسها همونجاست.
از ساختن ۴۹ تا ویدیو لذت ببر. - ممنون.
یهو خیلی کمتر عصبانی به نظر میآی. - اوه، اون؟
آره، دارم فیلم بازی میکنم.
بدم میاد همسر شیرینم، جروشا رو تنها بذارم،
اما طلا داره صدام میزنه.
من حالا کاملاً برای غافلگیریم آمادهام.
خیلی خب، پای گوشت، اینم پاداشِت.
یعنی این همون چیزیه که من فکر میکنم؟
بالاخره میخوای بذاری من آزبست رو از دیوارای پناهگاهت بردارم؟
مطمئناً شوخی میکنی. - اوه، کاملاً جدی میگم،
وای، امروز آرایشگاه چه شلوغه.
فکر کنم کوتاهی مو دیگه موندگاره.
پارک کردن این ون پدر آدمو درمیاره.
ماشینت تا کی تو تعمیرگاه میمونه؟
چند هفته دیگه؟ گفتن منتظر یه قطعهان،
ولی به خدا قسم هفته پیش دیدم مکانیکه داشت باهاش حال میکرد و تو شهر میچرخید.
باید میرفتم جلو باهاش حرف میزدم، ولی به جاش فقط براش دست تکون دادم.
هوم.
ها. -ورا همینه دیگه.
وای، ببخشید ولف. قصد نداشتم ناراحتت کنم.
تو اونجا رو پارک کن.
ای وای خدا. ولف، اون ازت ترسید.
از ابروهات بود. -ها؟
خب، بیاید یه فکری کنیم. اگه قبل از اینکه ابروها رو درست کنیم، ازشون استفاده کنیم چی میشه؟
شاید باعث بشه مردم دیگه از مهربونی ما سوءاستفاده نکنن.
اشتباهات رو درست کنیم؟ -هوم، آره.
فکر کنم ما یه کم زیادی سر به زیریم.
یادته یه بار تو رستوران ماود تو سیبزمینی تنوریم یه پیجر پیدا کردم؟
حتی نتونستم پسش بدم. -تو که یه گاز ازش زدی.
نمیخواستم فکر کنن دوسش ندارم.
باشه، بیا با این ابروهای ترسناک خفن بریم تو شهر یه گردشی بکنیم.
مون، تمرکز کن. تمرکز کن. فقط راه برو.
دیگه واسه خیره بازی با سنجاب وای نمیسیم.
یا یه ارتش کوچولوی کاجی درست کنیم.
و بعدش یه ارتش کوچولوی کاجی رقیب بسازیم.
و بعد هم بذاریم با هم بجنگن.
و خب، امروز، ما اعلام پیروزی میکنیم
نه برای خودمون،
نه، بلکه برای بچههامون و برای...
ای بابا! فقط ۱۰۰ قدم رفتم.
همه سر جاهاتون بمونید. برمیگردم.
خب، برنامهنویسی یاد گرفتن
وقتی که میتونستم روی کمپین بهترینهام کار کنم.
آه، یه نفس عمیق. و، انجمن برنامهنویسی عزیز،
من یه دختر نوجوون کمتجربهام که دنبال راهنمایی میگرده.
و... پستش میکنم.
چرا دوتا هستن؟
اه، آزبست؟ بیشتر شبیه "آز-بَده-ست"!
اونا حسابی از این خوششون میاد اون پایین، تو...
No comments yet. Be the first to leave one.