The first 200 lines.
یک بعدازظهر آفتابی، حوالی پایان جنگ جهانی دوم
بابا جون،
مدرسهها بهخاطر بمبارانها تعطیل شدن.
ولی من خوشحالم، چون حالا وقت بیشتری دارم که بیام اینجا پیش خودمون.
یادته؟ چقدر خوب بود وقتی از دست مامان اینجا قایم میشدیم.
هتل خالیه، ولی انگار خیلی شلوغه.
این رو میخوان، اون رو میخوان، خیلی رو اعصابن.
مامان ناامیده، ولی من نه.
من قویام، همونطور که بهم گفتی.
الان کجایی؟
هواپیمات چه شکلیه؟
شبهای زیادی گذشته، ولی همهشون شبیه همن.
تصور میکنم روزای تو سفیدن و همه دورت جمع شدن.
بابا... بیتو حالم بده.
هر روز منتظرم از در بیای تو.
انقدر خوشتیپ...
با چهرهی عصبانی یه قهرمان.
تا اونایی رو که از نبودنت سود بردن، تا حد مرگ بترسونی.
نترسوندمت که، مگه نه؟ - چرا، ولی مهم نیست.
میتونم کمکتون کنم؟ - ممنون.
ولم کن!
چرا؟ خوشت نمیاد؟
بابام برگرده میگم حسابی کتکت بزنه.
رزا، باور کن، گرفتن رون پات حس خیلی خوبی داره.
خوک!
من همهشو دیدم.
پوستش مثل ابریشمه.
پس برو با اون دخترک آشپز تو فقر زندگی کن.
خب بعدش...؟
چی کار میکردی؟
من قبض لباسشویی رو پرداخت کردم.
دیوونه شدی؟
خب عزیزم، اگه صورتحساب زیادی بالاست،
میتونم به اون دختر کوچولو بگم یه تخفیف بهم بده.
زمان زود میگذره.
بهزودی تو هم باید تاوانش رو بدی، درست مثل من.
بس کن، شبیه مامانم حرف میزنی.
حرومزاده.
اشتباه کردی!
تو همیشه سعی میکنی منو بترسونی.
یه خواب دیدم...
خواب خونوادمو.
همهشون مردن، میدونی؟ - آره، میدونم.
پسرم تو ریاضی عالی بود. - واقعا؟
حتی یه مدال هم برد...
همسن تو بود.
از مردن میترسی، رزا؟ - ببخشید، باید برم کمک مامان.
صبر کن...
اونا تو بمباران مردن.
نمیخوای بدونی چطور بود؟
سؤال...
زمین مساحتی معادل ۲۴ هکتار داره،
و صاحبش ۱۳ هکتار رو میفروشه...
همه تو هتلن؟ - فکر کنم آره.
تکالیفت رو انجام دادی؟ - آره مامان.
خوبه.
وقتی مدرکت رو بگیری، چه هتل باشه چه نباشه، میتونی از پس خودت بربیای.
نگاه کن چه سیبزمینیهایی بهمون دادن، بازم شانس آوردیم که اصلاً گیرمون اومده.
پیدا کردن غذا داره سخت و سختتر میشه.
پوستاشو نازکتر بگیر، از اونا برای قهوه استفاده میکنیم.
مامان، من از مهمونامون خوشم نمیاد...
منم خوشم نمیاد، ولی باید هتل رو سر پا نگه داریم.
حق باهاته مامان، ببخشید.
آلفردو کجاست؟ - من ندیدمش.
هیچوقت نیست وقتی کاری هست که باید انجام بشه.
سیبزمینیها رو سرخ کن، من میرم ببینم اون میز رو چیده یا نه.
زود برمیگردم.
آلفردو؟
آلفردو!
اگه ببینم داری مشروب میخوری اخراجت میکنم.
اخراجم کنی؟ تو شش ماهه حقوق منو ندادی.
اینجوری با من حرف نزن. - چی میخوای بگی؟
حداقل یه کم نشونم بده، ها؟ - چطور جرئت میکنی!
اگه به مردم بگم... - پاشو و این مسخرهبازی رو تموم کن.
حاضره رزا، برو سر میز.
زیاد ننوش. - عصر بخیر، رزا.
ساحل امروز خوب بود.
سرد بود.
اون آهنگی که خوندی چطور بود؟
یادم نمیاد.
رزا، سیبزمینیها!
بخور، من انجامش میدم.
روغن نیست؟ - نه، نیست.
نمیدونی ازت بدش میاد؟
چقدر مسخرهای.
عصر بخیر، همگی!
دارید میخورید؟ - بله، بفرمایید.
من خیلی گشنهام، شما هم همینطورید؟
چرا غذا نمیخوری؟
داری وزن کم میکنی.
چی شده؟
میترسی دیگه نتونم علمش کنم؟
اوه! تو افتضاحی!
سلام - سلام...
غذا خوردید؟ - نه، تازه رسیدیم.
غذا تو روسپیخونه بهتر بود، ولی اینجا هم بد نیست.
یه جوک دارم که از خنده شلوار خودت رو خیس میکنی!
نه، زیادی رکیکه.
کی داره حرف میزنه! اگه میدیدی تو تخت چی کار میکنه...
راسته، همه کاری میکنه، اون و خواهرش فوقالعادهان.
من تا حالا این جور هرزههایی ندیدم
واقعاً؟ - میتونی امتحانش کنی
ناامیدت نمیکنه، حرف نداره
وای خدا، چقدر خجالتآوره
حق با توئه
ولی پوله، رزا
جنگ برای هتلها سخته
ما نمیتونیم مشتری از دست بدیم
به هر حال، خرجشو اون میده
حتماً خیلی پولداره
بهشون زل نزن
ساکت!
هواپیماها... امشب خیلی نزدیکاند
خدای من! چیکار کنیم؟ - آروم باش
شمعها رو بیار
عجله کن...
تمام روز رو منتظر بودم، دارم از گرسنگی میمیرم
دیوونه شدی؟ بریم تو - چراغ رو خاموش کن
مارتا، نمیتونم اینجوری اینجا بمونم
این تقصیر من نیست که تو باید قایم شی
فکر میکنی هنوز دنبال منن؟
بعد از کاری که کردی...
دعا میکنم هیچوقت پیدات نکنن
هیچوقت پیدا نمیکنن
وقتی جنگ تموم شه، همه چی باطل میشه
روزی میاد که بتونم از اینجا برم
گوش کن...
دیشب...
صدای اومدن یه ماشین رو شنیدم...
و بعدش رفت
تو شنیدی؟ - نه
من شبها میخوابم
من هیچوقت نمیخوابم
نگاه کن موهات چقدر بلند شده
موهام به چه دردم میخوره؟
مارتا، یه کم پیشم بمون
امشب نه، لطفاً
خستهام، تمام روز کار کردم
رزا...
رزا، منو میبوسی؟
لطفاً، فقط یه بوس
چرا از من متنفری؟
بس کن وگرنه به مامانم میگم
ببین، من قراره یه معامله بزرگ رو تموم کنم. پولدار میشم
بابا، لوس نکن خودتو، میدونم از من خوشت میاد
زنها برام دیوونه میشن
ببین، ما میتونیم فردا صبح از اینجا بریم
بریم یه سفر قشنگ
تو یه خانم میشی، نه یه ظرفشور
ولش کن!
تو باید فردا این هتل رو ترک کنی
بیا، رزا
جادوگر وحشتناک...
من اینجام، عزیزم
حالا شد
حالا لباسهای من خیلی بهتر بهت میاد
قشنگه، مامان
باید بپوشیش، واقعاً بهت میاد
من الان به لباس اهمیت نمیدم
به هر حال، من میخوام تو خوشحال باشی
این یکی رو امتحان کن
ببین دوستش داری
این برای من زیادیه، مامان
این یکی برام خیلی تنگه
باید خوب بهت بیاد - دوستت دارم، مامان
دخترم، میدونم گاهی اوقات برات سخته،
ولی تا وقتی من اینجام لازم نیست از چیزی بترسی
بذار کمکت کنم
یه مدتیه که بیقرارم،
انگار قراره اتفاق بدی بیفته
چقدر بزرگ شدی، رزا
اون مرده
گردنش شکسته، همونطور که زن من مرد
دیوونهای که اومدی اینجا
صدای پا شنیدم ولی نمیدونستم تویی،
واسه همین تو کمد قایم شدم
ولش کن! ولش کن!
اونم مال منه
برو گمشو
برگرد بالا. گمشو بیرون!
منتظرت بودم
میخواستم بهت بگم که احساس میکنم خیلی بهت نزدیکم
منم الان کسی رو ندارم. درکت میکنم
لطفاً تنهام بذار، واقعاً خستهام
البته، میفهمم، منم خیلی زجر کشیدم
رزا، میدونی چه حسی داشتم
وقتی جسد پسرم رو زیر آوار پیدا کردم،
با زبونی که از دهنش آویزون بود؟
حتماً دو روز فریاد زده...
لطفاً تنهام بذار
من دوست دارم باهات حرف بزنم، خانم رزا
عصر بخیر
تا حالا بهت گفتم زن و پسرم چطور مردن؟
خیلی تکاندهنده بود. بیا، برات تعریف میکنم
باید قوی باشی رزا
میدونم چی فکر میکنی
الان تو دستهای توام
تو بهم خیانت نمیکنی، مگه نه؟
مامانت هیچوقت بهت گفت چرا من اینجا پنهان شدم؟
آره، بهم گفت
No comments yet. Be the first to leave one.