The first 200 lines.
...آنچه در "سيلم" گذشت
فکر ميکردم کارِت هنوز باهام تموم نشده
،بستگي به تو داره، شکارچي جادوگر
که بتوني بفهمي چقدر
اهداف من و تو باهمديگه يکي هستن
سخته بخوام بفهمم که کدوم هدفمون مشترکه
عشق و خيانت
،کتاب سايههاي پدر تو بايد دستِ مادر من باشه
،بهش بگو اون کتاب مالِ منه
،و تا وقتي خودم نخوام اونو بهش نميدم
،علمات رو بذار کنار، وينرايت
و زانو بزن
اين برنامهايه که اونا برامون دارن
اونا؟ کي؟
جادوگرا
،اين نمونهي منظومهي شمسي
،درست مثل حرکت دقيق فلکي
ميتونه رد ستارهي دنبالهدارِ بالا سرمون رو بگيره؟
از من چي ميخواي؟
من ميخوام وارد بشم
ارباب تاريکِ من، همين الانش هم به اون پسر نفوذ کرده
...و با اومدن ستارهي دنبالهدار ميذاريم بيرون بياد
کدوم مادري
بچهش رو تو جنگل ول ميکنه؟
شب زمينِ بازيِ ماست
،تو بهم گفتي وقتي که مطمئن شدي
راز نابود کردن کنتس ماربرگ رو بهم ميگي
از يه شيء حرف زدي
اونو نزديک خودش نگه ميداره
کجا؟ توي اون کشتي؟
خودِ اون کشتي ـه
اين همون پسريه
که قلب مادر من رو تسخير کرده
وقتشه با ملکهت آشنا بشي
من بايد چيزاي بيشتري دربارهي
تو و رازهاي عميقات بدونم
همم، نترس. به موقعاش ميفهمي
،دکترِ عزيزِ من
من واقعاً فکر نميکردم که هيچ مردي
بتونه به روحِ من نفوذ کنه
ولي من رو از هر راهي غافلگير کردي
در مقابل، يه ذره از طعمِ
خلسه و بصيرت رو چشيدي
که توي اين ميسر پر پيچ و خم منتظرته
...دارم بهت اخطار ميدم
اين راه تو رو از
راه راحت و اصليِ تمدن دور ميکنه
خب، پس بذار من سفرم رو همين الان شروع کنم
صبور باش
،قبل از اينکه بخواي سفرت رو شروع کني
بايد بري مقابل نيروهاي سياه
و موافقت خودت رو اعلام کني
...در ساعت جادوگري، موقع نيمهشب
سفرت اون موقع شروع ميشه
،توي اين مدت
بايد خودت رو مفيد نشون بدي
هرکاري باشه ميکنم. من خدمتگزارِ متواضع تو هستم
...تمام کارهايي که کردي رو نابود کن
هر اطلاعاتي که در موردِ اون بيماري طاعون نوشتي و جمع کردي
همهشون بايد سوزونده بشن
نوشتههاي يه دانشمند، عين خونِ تو رگهاش
و آجرهاي بناي علميه که ميسازه
ديشب بهت گفتم... ما الان تو جنگيم
تمام مشاهدات و يادداشتهاي تو در مورد طاعون، مدرکي عليه جادوگر بودنِ منه
...اگه کاتن متر اونها رو پيدا کنه
انتظاراتت خيلي ازم زياد شده
ولي در عوض، تو خيلي بيشتر از اينا گيرت مياد
درسته. متر هرکاري کرده و قول داده
که يه جهاد بزرگ عليه ،جادوگران سيلم رو رهبري ميکنه
و اين خطري بزرگتر و جديتر از
تهديد تفتيش مذهبيايه که گاليله دچارش شد
اونا تو رو مثل برونو ميسوزونن
خب، پس هيچي نبايد به جا بمونه
،که ردش به من برسه
مگه اينکه بخواي ببيني من بخاطر علممون فدا بشم
کاغذهاي من نيست که ممکنه ،اونو به سمت تو هدايت کنه
بلکه چيزيه که توي اون پرتگاه ديديم
پرتگاه رو بسپر به من
صبحانهي ارباب کوچک رو براش ببرم؟
نه
نه، يه کارِ ديگه برات دارم
!اينکريس متر
خودِ خودشه
ازش استفاده کردم تا روحش رو احظار کنم
ريسک انجام کارهاي جادوگري بدون کمک من
،به اندازهي کافي خطرناک هست
...ولي احظار کردن روح اينکريس متر
کمکِ تو؟
من الان دوستانِ جديدي دارم
ذهن ترسوت رو نميخواد نگران کني
الان ديگه فرستادمش همونجايي که ازش اومده بود
ولي روحش، خيلي برام مفيد بود
...ظاهراً کنتس ما يه نقطه ضعف داره
جسد پوسيده و کهنهش، راز اصليِ عمر طولانيِ اونه
،اينکريس بهم گفت کجا پيداش کنم
،زمانش که برسه هم اون و هم کنتس، جفتشون مالِ من ميشن
بهش اعتماد داري؟
بيشتر از تو؟
به جرأت ميگم آره
،حالا، واسه يه بارم که شده ميتوني کارِ خودت رو بکني؟
ميتوني با سر به نيست کردن اون شروع کني
وقتشه بيدار شي، جان
پاشو روز رو ببين، عشقِ من
جان؟
چيزي گُم کردي؟
خيلي بياحتياطي
مـــتـــرجـــم : مـــهـــرزاد
اون کجاست؟
بره کوچولوي ما صحيح و سالمه
بهم بگو باهاش چيکار کردي
وگرنه حقيقت رو از قلبت ميکشم بيرون
قلب من؟
بهتره قلب خودت رو بگردي
اوه، معماهاي مزخرفات رو بريز دور
عين آدم حرف بزن وگرنه خشم من دامنت رو ميگيره
با پسر من چيکار کردي؟
شايد اين از روي هوش و ذکاوتِ
اون عجوزهها و قيّمهاي بدبخت بوده
که تو رو توي همچين جهلي نگه دارن
جهل؟
از چي؟
عزيزِ بيچارهي من
از همهچي
مطمئناً اينو ميدوني که هيچ کارِ بزرگي
بدون قرباني اتفاق نميافته
نه
،براي اين مورد، که بزرگترين کارهاي عالمه
فقط بزرگترين قربانيها لازمه
پسر تو دقيقاً براي اين بدنيا اومده که حاملِ
بازگشت ارباب تاريکيِ ما باشه
داري دروغ ميگي
امکان نداره
...ميدونم که ممکنه بنظر
يه خيانت وحشتناک بياد
فکر نميکني که مريم مقدس هم ،همين حس خيانت رو داشت
وقتي فهميد که خداوند قصدش از اينکه
اون بچه رو بهش داد چي بوده؟
فرشتهي بشارت فراموش کرد که اين رو به مريم مقدس بگه
که آخر و عاقبت اون، زار زدن جلوي صليبي خواهد بود
که روي اون، بچهش رو کُشته بودن
،حالا، مثل همون مريم مقدس
تو بايد فراتر از اين نيرنگ رو ببيني
و اين هديهي شکوهمند رو در آغوش بکشي
و چه افتخاري بزرگتر از اينکه يه نفر فرزندش رو براي همچين هدفي قرباني کنه
من هم چندين سال پيش همينطوري
فرزندم رو قرباني کردم، سباستين
من هرچيزي رو حاظر بودم براي ،دستيابي به اين افتخار فدا کنم
براي اون هم مثل من افتخاري بود
ولي افسوس که اونطوري که بايد ميشد، نشد
بايد يه راه ديگهاي باشه
متأسفانه نيست
وقتي که ستارهي دنباله دار ،فردا، آسمان شب رو درخشان کنه
جان کوچولو در خونِ جهنم غسل تعميد داده ميشه
و اين افتخار بيکران نصيبش ميشه که از بدن فانيِ اون، بعنوانِ
جايگاه نيروي سياه استفاده بشه
نه. نه، من اينکار رو نميکنم
انتخاب با خودته
فردا شب بيا براي غسل تعميد ،دادنش بيا به پرتگاه
و اجازه بده که شاهزاده کوچولوي ما ...تقديرش رو به سرانجام برسونه
يا اينکه من توي خونِ تازه و جوانِ اون
مثل بقيه، حمام ميکنم
اگه اونو بکشين، مراسم بزرگ رو تموم نميکنم
واسه يه مدت اينطوريه، آره
زندگي همينه
،ولي من برخلاف تو، فناناپذيز هستم
،و وقتي که قاصد ستارهاي برگرده
من خواهم بود که مراسم بزرگ رو تموم ميکنم
،پس در هر صورت
،اگه کاري که ميگي رو بکنم پسرم ميميره
اون فقط بدنيا اومده که يک حامل باشه
خودت و اون رو، از اين افتخار بزرگ محروم نکن
!از اينجا برو
من تو وضعيت مناسبي براي ،ديدن کسي نيستم
مخصوصاً کسايي مثل شماها
چطور جرأت ميکني
خداي من، پسر
،اگه خوکها ميتونستن کتاب بخونن ميومدن اينجا زندگي ميکردن
لازم نيست هيچ توضيحي بهت بدم
اينجا خونهي منه. حالا برو بيرون
امروز صبح
از بوستون به من يه خبري رسيد
که دربارهي تبعيد تو بود
بزرگان کلسيا، بازگشت تو به سيلم رو ممنوع کرده بودن
که عواقبي هم نداشت
من... من بايد برميگشتم
پس اعتقاد داري که قانون دربارهي تو صدق نميکنه
...من با قانون زندگي ميکنم آقا
با والامقامترين قانون
دستورات خداوند، بسيار ارزشمندتر از قوانين
يه سري بوستونيِ سبک مغزه
خب، پس تو فکر ميکني که از جانب خدا احظار شدي
تا در دهکدهي ما باشي؟
،بخاطر امنيت هممون
من بايد اينجا باشم تا با جادوگران بجنگم
،طبق گفتهي خودِ پدرم روحِ خودم رو نجات بدم
پدرِ تو ديگه هواي سيلم رو ،تنفس نميکنه
و بزودي، تو هم همينطور ميشي
آقايون، ببريدش
هاتورن، به حرفم گوش کن
اين مسأله خيلي بزرگتر و مهمتر از رقابت ما سر اَن هيل ـه
No comments yet. Be the first to leave one.