The first 200 lines.
- * یک، دو، سه، چهار، پنج، شش *
* تکونش بده، رفیق *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
- فکر میکنم یه سمینوما باشه،
یه نوع سرطان بیضه که تو مردای سن تو خیلی شایعه.
با این حال، تا وقتی بیوپسی انجام ندیدم نمیتونیم مطمئن باشیم.
- اونو چطور انجام میدید؟
- اول باید بیضه رو برداریم.
- همون چیزی بود که میترسیدم بگید.
و اگه سرطان نداشته باشم، اونوقت...
دوباره جاش میذارید؟
- متأسفانه خیر.
- از اینم میترسیدم که اینو بگید.
- با این حال خبر خوب اینه که
این عمل نسبتاً سادهست.
در مورد بیضه دیگه،
اون هنوز کاملاً کار میکنه،
و نه عملکرد جنسیت
و نه باروریت تحت تأثیر قرار میگیره.
- این خبر خوبیه.
یه تکبیضه شگفتانگیز میشم.
- آه، نه، نه، نه.
ما یه جایگزین پروتزی بهت میدیم.
بفرما.
خودت انتخاب کن.
- گاهی حس میکنی یه تخمه، گاهی نه.
- همشون کاملاً طبیعی به نظر میان و حس میشن.
البته ما سعی میکنیم با بیضه اصلیت
تا حد ممکن تطبیقش بدیم.
- نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچیک، بلکه...
درست اندازه.
شانسم چقدره؟
- با جراحی و اقدامات بعدی، نود و نه درصد.
بد نیست.
- و بدون جراحی؟
- سرطان تو بدنت پخش میشه.
به اندامهای حیاتیت حمله میکنه و میمیری.
- این یه سال شفافیت برام ارزشمندتر بوده
تا همه چهل سال دیگهم که پر از درد و سردرگمی بود.
و برای این، میخوام تشکر کنم
از کسی که کمکم کرد به اینجا برسم،
بعضی وقتا مجبور شد منو بکشه اینجا.
حامیم، بلیک.
بلیک تکیهگاهم بوده.
نمیدونم بدون اون چی کار میکردم.
بلیک، من هیچوقت کسی رو ندیدم که از تو درستکارتر باشه.
ممنون که کنارم بودی، که دوستم بودی،
که بهم باور داشتی.
- باید برم بیارمش؟
- چند دقیقه دیگه بهش وقت بده.
- بیشتر شب بیدار بود.
شنیدم تو آشپزخونه داشت میگشت.
- این نمیتونه نشانه خوبی باشه.
- بعد امروز صبح داشت تو اتاقش
اینور اونور راه میرفت.
- مثل مری تیرون؟ - کی؟
- هیچکدومتون بیسوادا هیچوقت نخوندید
سفر طولانی روز به شب رو؟
- بخشی از برنامه درسی انگلیسی سال دهم.
- در مقایسه با بعضی از خونههای پرورشی که توشون بودم،
اینجا مثل خانواده بردیه.
- میتونی یه کم احترام نشون بدی؟
بشین.
- مایکل.
- این مراسم ختم داییمه.
اگه تو دو دقیقه خودشو نرسونه اینجا...
دیر میرسیم.
- انگار اون یارو واسش مهم باشه.
- مطمئن نیستم اون حالش خوب باشه برای این.
- این دوتامونو شامل میشه.
- اون مراسم ختمشو از دست نمیده.
- کی میدونه، بعد از دعوایی که باهم داشتن؟
بهتره برم بیارمش. - اگه کمک لازم داشتی، فقط صدام کن.
من با زنای دیوونه معجزه میکنم.
- چرا همه دارن دور هم میچرخن؟
مایکل، ماشین و راننده اینجان؟
جلوی درن.
- پس بریم.
- پیش از اینکه برادرمان ویکتور آنتونیو گراسی رو
به آغوش خدای مهربان و بخشندهمون بسپریم،
کسی هست که بخواد یادبود شخصیای ارائه بده؟
- این خیلی سخته.
از کجا شروع کنم؟
دایی ویکم اولین کسی بود که بهش گفتم همجنسگرام.
خندید و گفت،
«خدا رو شکر، حالا مادربزرگت یکی دیگه رو داره
که براش دعا کنه.»
اون اینجوری بود.
هیچوقت احساساتی نبود، برخلاف من.
همیشه با مشکلات با لبخند و...
یه حرف طعنهآمیز روبرو میشد.
مطمئنم اگه امروز ما رو اینجا میدید، میگفت،
«دارید وقتتونو برای چی
روی یه مرده تلف میکنید؟ بروید حال کنید.»
پس فقط میخوام بگم ممنونم، دایی ویک...
برای هر چیزی که بهم یاد دادی.
تو مرد شجاعی بودی،
و مرد خوبی بودی.
که تنها چیزیه که میتونیم امیدوار باشیم باشیم.
- کس دیگهای؟
- یه تارت سیب فوقالعاده درست کرد
با کرم فرش.
- تنها کسی بود که میشناختم
که تو پیراهن هاوایی خوب به نظر میرسید.
خب، تقریباً.
- یه بار با لایزا تو استودیو 54 کوکائین مصرف کرد.
- قبل از اینکه مد بشه، همجنسگرا بود.
- هیچوقت نشنیدم شکایت کنه، حتی یه بار.
با سپاسگزاری زندگی کرد.
- مامان؟
- فکر کنم داییت بیشتر از کافی
از حرفای من شنیده.
- اگه دوست دارید گلهای رزتون رو بذارید...
- حالت خوبه؟
- چرا، انگار دارم از هم میپاشم؟
- نه، خیلی خوب داری پیش میری.
- فقط میخوام قبل از بقیه برسم خونه.
نصف شب بیدار بودم غذا درست میکردم.
- جعبههایی هست که هنوز بازشون نکردیم.
اون گفت: «چه عجلهایه؟»
- فکر کنم منظور اونا اینه که میگن
«هر دقیقه رو قدر بدون.»
این کار سخته وقتی زمان اینقدر سریع میگذره.
- خیلی وقته کسی که میشناسیم نمرده.
- فکر کنم این داروهای جدید ما رو بیخیال کرده.
با همه این داروهای جدید.
- خوبی، رفیق؟
- آره، معلومه.
- فقط میگم بهتره وقتی جوونی
با یه شکوه غریب بری،
تا اینکه یه ملکه پیر و مریض بشی.
- اگه خودت بودی شاید نظرت فرق میکرد.
- خب، حداقل مریض نشد و طول نکشید.
اون بدترین حالته.
- آره. و خیلی بیکلاسه.
یه بلیط یهطرفه به ایبیزا بخر، تا خسته شی پارتی کن،
بعد آروم ناپدید شو.
- بفرما، عزیزم.
- تو عالی هستی.
- اوه، مرسی.
- مواظب خودت باش، مایکل.
- اِم، عزیزم؟ یه کم دیگه شراب؟
- میتونم کمکت کنم؟
- نه، نه، نه، من خوبم. خوبم، عزیزم.
برای تو چی، عزیزم؟
- اوه، اوم... - آره؟
آره؟ نه؟ باشه.
گوشتهای سرد و سالادها رو بستم.
- اوه، داشتم میرفتم این کارو کنم.
- کیک و کلوچهها رو تو یخچال بذارم؟
- میخوام همتون بشینید، همتون.
واقعاً، من خودم درستش میکنم.
- دبی، شما تمام روز یکسره کار کردی.
- خب، مشغول بودن بهتره. - موافقم.
در واقع، این هفته کلاسهای جدیدی
تو مرکز شروع میکنن.
فکر میکردم برم برای سفالگری ثبتنام کنم.
دبی، بیا با من بیا،
میتونیم دستامونو کثیف کنیم.
- ایده فوقالعادهایه.
- و میگن انجام یه کار خلاقانه
یه راه خیلی مؤثره برای پردازش غمت.
- خب، من ایتالیاییام.
چیزی که من خیلی مؤثر میدونم غذا و کلی شرابه.
- دبی؟
- اوم، اوم...
- بفرما.
- دبی؟
- اوه. حالت چطوره، عزیزم؟
- به خوبی تو نه.
- اینو برات آوردم. چند تا از وسایل ویک.
فکر کردم دوست داشته باشی.
- اوه.
خب، خیلی بافکر بودی.
ممنونم.
- چند تا عکس خانوادگیه، انگشتراش و ساعتش.
یه نامه هم هست که برای تو نوشته.
- یه نامه؟ برای من؟
- گوش کن، اشکالی نداره اگه برم؟
یه کم خستهم.
- اوه، نه. نه، نه، نه. برو، برو استراحت کن.
اوم، بفرما. اینو بگیر.
- نه، اشکالی نداره...
- نه، نه، نه. غذا میخوری، شنیدی؟
اینم بگیر.
- ما هم کنارت هستیم.
- آه.
من دیگه میرم. - بعداً میبینمت.
- از پسش برمیایم. همهچیز درست میشه.
- میتونی هفته بعد بیای؟ - باشه.
- فقط بیا با ما شام بخور.
- اگه چیزی لازم داشتی زنگ بزن، باشه؟
- خداحافظ.
مواظب خودت باش، باشه؟
- آره. - خداحافظ.
- نمیدونم. ببینیم چی میشه.
- دیگه نمیتونم بخورم. سیر سیرم.
No comments yet. Be the first to leave one.