The first 200 lines.
آنچه گذشت
نويسنده ما اونو ميشناسيم اما
به خاطر اون ما توي يه مسيري قرار گرفتيم که
انتهاش منجر به از دست رفتن فرزند ماليفيسنت شد
اون زنده است توي همين دنيا
سلام خواهر زيلينا
رابين کجاست؟ باهاش چي کار کردي؟
يه تماس از طرف من
و عشقت با دستاي خواهرت ميميره
از من چي ميخواي؟ تو قراره به پايان خوش جديد بنويسي
تو من رو تبديل به يه هيولا کردي
ولي اجازه نميدم که همين کار رو با اما انجام بدي
هيل
ديگه کافيه
حالا دختر خوبي باش و برگرد خونه
نميخوام
نميتوني مجبورم کني
درواقع، ميتونم
و حالا که پدرت ديگه زنده نيست ما بايد يه تغييراتي
تو خونه ايجاد کنيم، کروئلا
از حالا به بعد تو همينجا ميخوابي
پس حالا ديگه ميخواي همينجوري من رو اينجا حبس کني؟
مثل سگهات
اين اتاق ديگه دنياي توئه
تا زماني که يادبگيري چيزهايي که من ميگم رو انجام بدي
زمان حال
بايد حرف بزنيم
خوب شد من ترمزهامو تعمير کردم عزيزم
خوشم نميومد روي ماشينم خون بريزه
هنوز واسه اين قضيه وقت هست
راجع به ليلي بهم بگو
ببخشيد، کي؟ دخترم ليلي
تو بهم گفتي که اون وقتي به اين دنيا سفر کرد نتونست زنده بمونه
دروغ گفتي
شايد گفته باشم ولي صد البته يه توضيحي واسش هست
ميدوني
من واقعا آدم مزخرفي هستم
و اونو توي جنگل جا گذاشتم تا بميره
چي کار کردي؟
تعجب نکن
تو ميدوني که من زياد اهل مادر بودن نيستم
من و اُرسولا اون تخم اژدهاي که اون توش بود رو برديم
جادوي اون تخم باعث شد جوان بمونيم
چيز جالبي بود
ولي اون توله کوچولو دخترم
آره خب
ميدوني
مرگت قراره روزها طول بکشه
اوه خيلي اميدوار بودم اينکارو انجام بدي
مردم هميشه يه دختر توي لباسهاي خز با جواهرات و الماس رو دست کم ميگيرند
اينطور نيست؟
منظورم اينه که هيچکس فکرشم نميکرد که من دنبال چي هستم
گلد که نه، توام مطمئنن نه
ولي حالا که نويسنده اينجاست
امروز روزيه که من ميتونم به چيزي که ميخوام برسم
حالا دختر خوبي باش و دراز بکش و يه استراحتي بکن
StoneCold .... قسمت نوزدهم از فصل چهارم .... TvCenter
بايد يه چيزي راجع به نويسنده به ياد بياريد
يه راهي که بشه پيداش کرد فکر کنيد
ما هر چيزي که ميدونستيم بهت گفتيم
مطمئن هستيد؟ چون همينطوري رازهاتون داره برملا ميشه
خيلي خب، مشخصا هنوز از دست ما ناراحت هستي
آره من هنوز ناراحت هستم
شما دوتا به من ياد دادين که هميشه يه راه درست هست
يه راه قهرمانانه
و کاري که شما با بچه ماليفيسنت کردين
اين تنها انتخابي بود که داشتيم
تا مطمئن شيم که تو با ذات خوب بزرگ ميشي
ببخشيد، اما اگه واقعا فکر ميکنيد من بد بودم صرف نظر از هرچيزي
من هيچوقت به يه آدم بي دفاع صدمه اي نميزدم
و به خاطر همين
به خاطر همين خوبي ما اون کارو کرديم
ارزشش رو داشت
رجينا، تو کجا بودي؟
توي يه روز خيلي بد
بعدا کل داستان رو بهتون ميگم
بعد از اينکه رابين هود رو نجات دادم
رابين هود؟ داري راجع به چي حرف ميزني؟
من به اون شماره اي که بهم دادي زنگ زدم
ولي ماريان جواب داد و من فهميدم که
اون اصلا ماريان نيست
پس کي بود؟
زيلينا
جادوگر شرور؟
نميدونم چطور ممکنه ولي خواهرم
در کل اين مدت خودش رو شبيه اون کرده بود
و حالا هم با گلد متحد شده
رابين توي خطره، پس منم دارم ميرم نيويورک تا پيداش کنم
و جلوي زيلينا رو بگيرم
و گلد چي؟ اگه باهم کار ميکنند
نميگذاره همينطوري تا اونجا بري و نقشه اش رو خراب کني
من نگران گلد نيستم
ميدونم دقيقا چطور باهاش کنار بيام
اوه
رجينا، نشنيدم که اومدي اينجا
شوهر سابقت داره کلي اذيتم ميکنه بل
اوه
من
از شنيدنش متاسف شدم و حالا از من ميخواد که باهاش کار کنم
پس من مطمئنم که سوتفاهم شده
خودمم ميدونم که اينطوره
چطور ميتونم کمکت کنم؟
خوشحال شدم که پرسيدي
خب مطمئنن ميشه به اينجا گفت خونه
شاخها هم زيبا هستن
باعث ميشه احساسي مثل همينگوي داشته باشم
يا احساسي مثل ثورو
راستي من آيزاک هستم
هميشه اينقدر حرف ميزني؟
فقط وقتايي که اضطراب دارم
و قلم من هنوز دست توئه
آره، خب فعلا بزار بهش بگيم
قلم من
ميدوني بدون جوهرش غير قابل استفاده است
اوه ميدونم
و قصد دارم که خيلي زود مقداري از جوهرش رو تهيه کنم
آره، خب چطور ميخواي اين کارو انجام بدي؟
ساده است
حالا که تو اينجا هستي
ميخوام کاري کنم که ناجي به سمت تاريکي سقوط کنه
اين کار چه سودي داره؟
همينکه قلبش سياه بشه
هرچيزي که بخوام قابل دسترسي ميشه
بزودي متوجه ميشي
وقتي همکارام برگردن
به نظر مياد دوستات سليقه خوبي تو لباس خز دارن
و همينطور بوي لباساشون
دوست دارم زودتر ببينمشون
حتما از داستانات ميشناسيشون
شناختنشون، مطمئنن
....ولي نويسنده ها معمولا ساکت باش
هيچ حرف ديگه اي نزن
يه چيزي شده
همينجا بمون تا برگردم
تا برگردي؟ ولي کي قراره ...
از من محافظت کنه؟
پوست چروکين
...پوست سلام بل
سلام
جاي جالبي واسه ملاقاته
يادته شبي که اينجا باهم عهد بستيم
بهم چي گفتي؟
که چطور من تمامي سياهي هارو از تو بيرون کشيدم؟
بل ببين، من به خاطر همه چيز متاسفم نه
امروز نيازي به عذرخواهي نيست
براي يه بار تو زندگيم من فقط ميخوام حقيقت رو بشنوم
چرا اينجا هستي، رامپل؟
ميخواي دوباره من رو برگردوني؟ يکمي بيشتر از اين مسائل پيچيده است
رامپل
به نظر مياد قرنها تاريکي
کار خودشو کرده
و تمام چيزي که ازش باقي مونده
همينه
و خيلي زود
اين هم از بين ميره
يعني تو ميميري؟
يه جورايي آره
من هر راهي براي عشق ورزيدن رو ديگه از دست ميدم
و خوبي که يه زماني تو توي من ديدي
خب، براي هميشه از بين ميره
تنها يه مرد هست که ميتونه جلوي اين قضيه رو بگيره
و اون نويسنده است
به خاطر همين من اينجا، توي استوري بروک هستم
البته من انتظار ندارم که تو من رو درک کني
ولي من
من درکت ميکنم
واقعا؟
بعضي اوقات فکر ميکنم
فکر ميکنم که من خيلي زود اون فنجون چايي رو دور انداختم
ميدوني مشکل چيه؟
مشکل اينه که ويل خيلي بهتر از تو من رو ميبوسه
چي؟
تو رقت انگيز هستي
اين حقارتي که تحمل ميکني تا دوباره با من باشي
مثل يه سگه که التماس ميکنه
چرا داري اينطوري حرف ميزني؟
اين تو نيستي بل
ولي اين خيلي من هستم
رجينا
حالا همه اينهارو فراموش کن و برگرد خونه
تو هيچ نظري نداري
که چقدر ميخوام واسه اين قضيه تو زجر بکشي
تو قرار نيست هيچ کاري انجام بدي
مگر اينکه بخواي ببيني که چه اتفاقي ميفته
وقتي من اين قلب رو بگيرم و فشارش بدم
بيخيال
ما هردو ميدونيم که تو اينطور آدمي نيستي
نيستم؟
خيلي خب خيلي خب
حرفتو باور کردم
خوبه
پس حالا دارم ميرم نيويورک
و اگه تو يه کلمه به زيلينا چيزي بگي
تو تنها کسي نخواهي بود که عشقت رو از دست ميدي
خودتو با خوندن اين کتاباي بزرگ خسته نکن عزيزم
تو هيچوقت مثل نويسنده هاي اينها نميشي
سلام آيزاک
هيچوقت فکر نميکردي که دوباره من رو ببيني نه؟
قطعا اميدوار بودم که نبينم
پس چرا کار خودتو راحت نميکني
No comments yet. Be the first to leave one.