The first 200 lines.
آنچه گذشت...
خیلی خوب گوش کنید!
یه وکیل جدید اومده، «فی ریچاردسن»
اگه میخوای برم فقط یه راه براش هست
قانعم کنید میتونید درست تصمیم بگیرید
میخوام تو نظامنامه کانون یه حفره پیدا کنی تا باهاش بتونم شر اونو کم کنم.
اومدم تا بهتون کمک کنم رفتارتونُ عوض کنین ولی به جاش قائم مقام بقدری میخواد من نباشم
به یکی دستور میده کانون وکلای نیویورکُ هک کنه!
لوئیس، تو متوجه نیستی، اون از قبل میدونست.
مزخرفه، تو اخراجی!
لوئیس، حق نداشتی اینو ازش بخوای.
درسته هاروی؟
درسته.
تو با دانا موافقی چون حالا که با هم رابطه دارین نمیخوای ناراحتش کنی.
شاید مدیر ویژه باشی ولی من قائم مقامم.
من این حق رو دارم که...
تو دیگه قائم مقام نیستی.
اقدام فوری.
از تمام مقام و وظایفت خلع میشی.
بیا شاید حالتو بهتر کنه.
خیلی خب شیلا، الان تنزل مقام گرفتم. بدترین اتفاقیه که برام افتاده.
چطور یه لیوان مریم گلی حالمو بهتر میکنه؟
فقط بخور.
خوبه.
باید بپرسم...
واقعاً بدترین اتفاقیه که برات افتاده؟
چون تا جایی که یادم میاد، وقتی دانا ازت خواست نمیخواستی قائم مقام بشی.
چون شبی که فهمیدم تو بارداری اینو ازم خواست.
اون تنها لحظه از کل زندگیم بود که این شغلُ رد میکردم.
و وقتی قبول کردی واقعاً خوشحال بودی؟
- میدونی بودم. - واقعاً؟
بهترین دوستتو مدیریت کردی، استعفای برایانُ قبول کردی، اسم رابرت زینُ از رو دیوار برداشتی
شیلا تو گفتی عاشقم شدی چون مثل یه شیر بودم.
حالا فقط یه گربه خونگیم که تخماشُ بریدن.
- لوئیس... - شنیدی چی گفتم؟
من یه گربه بیخایه هستم. که یادم انداخت کی یه گربه میگیریم؟
اه بهت میگم کی. هیچوقت!
ولی تو گفتی بی موهاشو دوست داری!
تو یه لحظه غمگین اینو گفتم!
لوئیس، منظورم اینه که،
دنیا به آخر نرسیده و قرار نیست تا ابد اینطور باشه.
شیلا، میدونم شغلم رؤیایی و رنگین کمانی نبود،
ولی داشتم توش مهارت پیدا میکردم.
و نمیدونم تا کی میتونم بدون ریاست به کار ادامه بدم.
هی هی
متوجه شدم دیشب نیومدی.
میدونم.
اینم میدونی اولین شبی بود که با هم نبودیم
اونم از وقتی...
میدونم.
دانا چی شده؟
نمیدونستم وقتی موافق نبودی اما مقابل لوئیس طرف منو گرفتی چطور هضمش کنم.
ینی چی؟ فکر کردم خوشت میاد.
خب نیومد.
نمیخوام حرفایی بزنی که باور نداری.
و میخوام بدونم چرا اونکارو کردی.
فکر کنم چون...
میترسیدم ازم ناراحت بشی.
خب، قبلاً که برات مهم نبود.
چون قبلاً با هم نبودیم.
اه خدای من، البته.
هاروی من ولت نمیکنم.
و شرط میبندم بابت اتفاقاتی که اینجا میافته ولت نمیکنم.
منم نمیخوام اتفاقی که اینجا میافته باعث بشه شب کنار هم نباشیم.
منم نمیخوام.
فکر کنم باید یه راهی پیدا کنیم که مطمئن بشیم کار تو زندگی ما تأثیر نذاره.
خب اگه بگم، میتونیم یه شب در هفته بریم بیرون، فقط ما،
و درمورد همه چیز غیراز اینجا حرف بزنیم؟
میگم ایده خیلی خوبیه.
چیه؟
این ایده هفته ای یه بار شام از کجا به ذهنت رسید؟
خیلی خب ببین.
هراز چندگاهی نه به طور معمول...
دوست دارم صبحها برنامه اپرا نگاه کنم.
نه بابا.
نمیتونم، تو کتم نمیره.
جدی میگم دانا.
باور نمیکنی اگه بدونی ایجاد تعادل بین کار و زندگی چقدر برای زوجین مشکل سازه.
تو کی هستی؟
ببین، من درمورد تو چیزهایی میدونم.
کلمه آلباکرک برات معنی نداره؟ - گفتم به کسی نگی، الان که بحثشو میاری وسط...
- دیدی؟ مچشتو گرفتم - نمیخوام مزاحم بشم.
ولی شمادوتا باید هرچه سریعتر برین لوئیسُ ببینین. - چی شده گرچن؟
اونا دیشب از قائم مقامی خلعش کردن.
اه خدای من.
باید همین الان بریم پیشش.
نه
تو برو پیشش
من میرم «فیُ» ببینم.
کافی نیست شرکتشو گرفتی باید مقامشم میگرفتی؟
فکر کنم درمورد لوئیس شنیدی.
معلومه شنیدم و قرار نیست باقی بمونه. - چون از یک کارمند درخواست هک کانون وکلا رو کرد.
اون گفت به بنجامین همچین دستوری نداد منم باور میکنم. - برام مهم نیست چیو باور میکنی...
وقتی گرفتار شد سعی کرد اونو اخراج کنه. این غیرقابل قبوله.
لعنتی، قرار نیست همه طبق قوانین تو کار کنن.
و چیزی که هنوز نمیخواین بفهمین اینه که اگه از من نافرمانی کنین، عواقب داره.
عواقب میخوای بهت عواقب میدم.
این دیگه یعنی چی؟
یعنی شاید دیگه لوئیس قائم مقام نباشه،
ولی بهت قول میدم به تو جواب پس نمیدم.
اگه قراره رایگان بزنم برای خودم میزنم - T:@filmvill
«:: مــتـرجـم: مرتضی ::» |^| GodBless |^|
لوئیس خبرو شنیدم.
خب خوش به حالت، نمیخوام درموردش حرف بزنم.
خب، چطوره بهم بگی میخوای درموردش چیکار کنی؟
من خلع مقام شدم دانا کاری نیست که بتونم بکنم.
و ترجیح میدم وانمود نکنم، پس اگه نمیخوای با هاروی دست به یکی کنی
ترجیح میدم تنها باشم.
لوئیس
ما علیه تو دست به یکی نکردیم.
پس چی صداش میزنی؟
یه اشتباه.
اگه حالتو بهتر میکنه، با هاروی صحبت کردم چون بخاطر همنظر بودن با من فقط تو ناراحت نبودی.
چرا تو ناراحت شدی؟
شاید چون خواهرم هر مردی که باهاش بوده رو مطیع کرده، ولی موضوع این نیست.
تو خواهر داری؟
موضوع این نیست لوئیس
از من خیلی بزرگتره و نمیخوام درموردش حرف بزنم.
میخوام بگم اتفاقی که دیشب افتاد دیگه اتفاق نمیافته.
نمیخوام رابطه ما روی رفتارمون با تو تأثیر بگذاره.
-داری جدی میگی؟ - آره.
و لوئیس، اگه به من و هاروی درمورد «فی» نیاز داشته باشی
ما کنارت هستیم.
هی، درمورد لوئیس شنیدی؟
معلومه که شنیدم، کل شرکت میدونن.
- خب؟ - خب که چی؟
باید چیکار کنیم؟
قرار نیست کاری بکنیم.
چون انجام کارهایی که فکر میکنی باعث شد تو این مخمصه گیر کنیم.
داری میندازی گردن من؟
سامانتا خوب میدونم دلیل اینجا بودن اون تو نیستی.
ولی حالا که اینجاست نمیخوام اوضاعو با انجام کارهای غیراخلاقی بدتر کنم.
خب چطوره یه راهی پیدا کنیم تا رودستش بزنیم؟
چجور راهی؟
نمیدونم، ولی ما وکیلیم، باید بتونیم یه راهی پیدا کنیم.
تو وکیلی؟
فکر کردم تو یه اتاق رژه میری و به ملت میگی هواشونُ داریو مجبورشون میکنی خواسته تورو انجام بدن.
خب، استعداد اصلیم این بود،
ولی به یکم وکالت هم معروف هستم.
ببین الکس،
من واقعاً هواخواه لوئیس شدم
اون حتماً ناراحته.
چی میگی اقلاً یه امتحانی بکنیم؟
باشه سامانتا.
من هستم.
آقای اسپکتر.
با ملاقات موافقت کردم ولی باید بگم
آخرین کسی که الان نیاز دارم یه وکیل دیگه ست.
لطفاً منو هاروی صدا بزن.
و آخرین کسی که نیاز داری یه عوضی دیگهست که دستور کارش مثل مال تو باشه.
و چجور دستور کاریه؟
ببین، نمیخوای کسی شرکتتُ بگیره، ولی هیئت مدیرت از شرکت حقوقیت استفاده کرد تا به خواستش برسه.
از کجا میدونی؟
چون میدونم چه حسی داره خونهای که ساختیُ ازت بگیرن بدن یکی دیگه.
و اتفاقاً کسانی که دارن اینکارو با تو میکند با زنی که اینکارو با من میکنه در ارتباطن.
پس میگی چون به من اهمیت میدی استخدامت نکنم
استخدام کنم چون یه دشمن مشترک داریم؟
میخوای وکیلت تو رو بغل کنه یا میخوای کارو تموم کنه؟
من شرکت لعنتیمو میخوام.
پس اولین کاری که باید بکنیم اینه که با شکایت از هیئت مدیره جلوی فروشو بگیریم.
یه مدیر عامل نمیتونه از شرکت خودش شکایت کنه.
به عنوان مدیرعامل نه نمیتونی.
ولی به عنوان سهامدار میتونی.
به نظر قبل از اومدن اینجا کلی بهش فکر کردی.
اگه رسماً استخدامم کنی فکر کن چیکارا نمیکنم.
نظرت چیه؟
میگم بیا دادخواستُ بنویسیم.
قبل از اینکه بیام اینجا نوشتم.
«دن»، وقتی شروع کنیم اونا دست رو دست نمیذارن
میخوام بدونم تا آخرش هستی.
از الان دارم شرکتمو از دست میدم
دیگه چی برای از دست دادن دارم؟
کاترینا، یه لحظه وقت داری؟
راستش سوزان الان وقت خوبی نیست، دارم پرونده...
- پرونده ورسا لایف، میدونم.
خب حتماً نمیدونی این شرکت بخاطر من نزدیک بود ورسا لایفُ از دست بده
و نممیخوام بذارم دوباره اتفاق بیافته.
برای همین باید بذاری کمکت کنم.
کمکم کنی؟
میدونم بدون دستیار روش کار میکنی از وقتی برایان استعفا داد.
و فکر کردی اگه جای برایانُ پر کنی، تو رو دستیار خودم میکنم.
یه همچین چیزی.
خب ازت ممنونم میخوای کار بکنی، ولی خودم از پسش برمیام.
ببین، واسه اینکه بدونی از مدیرعامل به هیئت مدیره درمورد سهامشون یه ایمیل زده شده.
میدونم، ولی بعد از وقتی بود که شروع کردم.
تاریخ اصلیش مبهمه.
دیدی؟
میتونی ببینی.
تیر خلاص نیست...
ولی باید بتونیم توضیح بدیم.
خوب فهمیدی سوزان.
اگه اینو ندیده بودی تو دردسر میافتادیم.
ما؟
این یعنی داریم با هم کار میکنیم؟
یعنی دارم بهت یه فرصت میدم.
لوئیس خیلی خوشحالم وقت گذاشتی یه سر بیای بیرون.
خب راستش عالیجناب
باید از دفتر میزدم بیرون.
نمیخواد منو عالیجناب صدا بزنی باشه؟
من به عنوان دوستت اینجام.
No comments yet. Be the first to leave one.