The first 200 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
لعنتی.
هی.
دنبال رابرت کیدی میگردم.
- جای درست اومدم؟ - بله خانم.
دنبال من بیا.
اونجاست، همونه.
وکیلِ زنِ مکس.
بذار حدس بزنم. داشتی از اینجا رد میشدی و یه کم گم شدی؟
دنبال کریستال میگردم.
آره.
واقعاً؟
آره.
اون کیه؟
آنا دِوِرو کوچولوئه، مامان.
اینجا چیکار میکنه؟
چیزی درباره کریستال میدونن؟
آروم باش، آروم باش.
خودت رو نباز، جوش نیار.
اینجا خبری نیست، فقط وقت داره تلف میشه.
اینم کریستال.
عزیزِ دلم اینجاست.
آره.
بفرما، عزیزکم.
آره، کارت عالی بود.
آره.
ببین، فقط بهم بگو کجا میتونم پیداش کنم، بعدش میرم.
کاری به کار کریستال نداشته باش.
نصف عمرش طول کشید تا بتونه شیاطین درونش رو کنترل کنه.
به خدا قسم، کاری میکنم از اینکه اذیتش کردی پشیمون بشی.
بهتره بری، خانم.
باشه.
اشکالی نداره. همه چی مرتبه، نگران نباش.
اینجا چیزی که به کارت بیاد نداریم.
فقط چند تا کار دیگه مونده...
و بعدش میام پیشت.
این دختر رو میشناسی؟
- کریستال کیدی. - نه.
ولی خانوادهش رو میشناسی، مگه نه؟
همین پایین جاده زندگی میکنن.
مشتری هستی یا نه؟
خب، شیطان که خودش اومده دم در.
ویسکی. خالص باشه.
هی، خوشگله.
شنیدم دنبالم میگشتی.
اوه، لعنتی.
الو؟
هی رفیق.
هی.
زک؟
خودتی؟
آره، خودمم.
خب، چطوری؟
خوبم.
شما... شماها چطورید؟
میدونی، داریم روزگار رو میگذرونیم.
دلمون برات تنگ شده.
میخوام برگردم خونه.
میدونم پسرم. برمیگردی.
بهزودی.
فقط یه کم دیگه تحمل کن.
اونوقت همهمون دوباره دور هم جمع میشیم.
هی، جلسه گروهی داره شروع میشه.
- باید برم. - زک...
بیسکوئیتت رو بده به من.
- چی؟ - تو که نمیخوریاش.
بده به من.
شاید بخورم.
جدی؟
فکر کنم اونقدر ترسیدی که نمیتونی چیزی بخوری.
همه اینجا میدونن که اون قراره دخلت رو بیاره.
ولی داره معطلت میکنه
تا من و بقیه اینجا، اول یه حالی ازت بگیریم.
حالا اون بیسکوئیت لعنتی رو بده به من.
گمشو بابا.
- یا خدا. - بزنیدش، عوضی رو بگیرید!
دختره سفیدِ احمق!
لعنتی!
- اون مال منه. - لعنتی! خفه شو.
لعنت بهش.
بکشید پایین. خیلی خب.
لعنتی.
هی.
نوآ، من خوبم.
من... ببین، میدونم دیوانهوار به نظر میرسه،
ولی من پیش 'کریستال کیدی' هستم،
و میخوام هر چی میتونی دربارهاش پیدا کنی.
منم همین کار رو میکنم.
میشه به تام بگی که همهچیز رو درست میکنم؟
باشه؟
باشه.
خب، صبح بخیر پرنسس.
صبح بخیر.
امیدوارم این خونه محقر، در حد انتظارت بوده باشه.
زنده موندم.
آبجو میخوری؟
ممنون.
چیه، این رو از دوستای انجمن دانشجوییت یاد گرفتی؟
خب، کی گفته اونا به من یاد دادن؟ شاید من به اونا یاد دادم.
شاید من به دوستپسراشون یاد دادم و اونا به اینا یاد دادن.
زبوندرازیا.
اسلحهام کجاست؟
جای امن.
خب...
از خودت و مکس برام بگو.
اول تو بگو.
بودن، یه ملاقاتی داری.
واو. خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، قیافهت خیلی دیدنی شده.
هی، اینجا تونستی با کسی دوست بشی؟
نگرانت هستم.
همبندیهات... چه حسی نسبت به دادستانها دارن؟
در این مورد... یه کم بدقلقان، نه؟
هنوز نمیدونن؟
واو. هنوز نمیدونن.
خب، طولی نمیکشه که بفهمن.
اومدی اینجا که فقط دهنلق بازی دربیاری، مرد؟
یا حرف حسابیای هم برای گفتن داری؟
راستش، آره.
خب، میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم.
مطمئن شو که تمام بستههای سس سویای کیکومان رو
از فروشگاه زندان نگه داری.
چون اگه سس سویا رو با سس مایونز مخلوط کنی
یه سسی درست میشه
- که بیمزهترین غذاها رو هم خوشمزه میکنه. - گمشو بابا.
هی!
ولی حقیقته.
ببخشید، ببخشید.
این چیزیه که حتماً میخوای بشنوی.
چه حسی داره؟
چه حسی داره، تام؟
اینکه اون تو باشی.
برای خوردن، خوابیدن یا دستشویی رفتن هم باید اجازه بگیری.
برای همه چیز باید اجازه بگیری.
چه حسی داری از اینکه تجربه کردی که کاملاً
کنترل و ارادهت برای انجام هر کاری که میخوای رو از دست دادی؟
اون تو دیگه اینا رو نداری، مگه نه؟
سخته.
ولی من دارم بهت این فرصت رو میدم که تبدیل بشی به همون مردی که خانوادهت بهش نیاز دارن.
یکی از دوستام قراره امروز یه هدیه بفرسته به سلولت.
پس...
یه هدیه.
توی سلولت.
این رستگاری توئه.
به نظر میاد حسابی دمار از روزگارت درآورده.
کل زندگیت رو به گند کشیده.
خانوادهت رو نابود کرده.
این کارِ مکسه.
باید خیلی دردناک باشه،
ولی حدس میزنم خیلی بهش علاقه داشتی، نه؟
نه. نه، معلومه که نه.
بهت گفتم، چیزی که دیدی...
اون منو بوسید...
برخلاف میلت.
آره، برخلاف میلم.
ولی قیافت که نشون میداد بدت نمیاد.
خودت چی؟
چرا تعقیبش میکنی؟ مثل سایه دنبالشی و ازش عکس میگیری.
به نظر من اون کسی که شیفتهاش شده تویی.
من شیفتهاش نشدم.
به خاطر اینه که من 'مکس کیدی' رو میشناسم
و میدونم چه نقشهای تو سرشه.
برای همینه که اون عکسها رو دارم،
چون تا وقتی بدونه که از کارای خلافش عکس دارم،
دیگه سراغ من نمیاد.
و نه، نمیتونی اونها رو ببینی چون مال منن.
امی چی؟
و ملیسا؟
اون با اونا چیکار کرد؟
فقط دارم میگم وقتی مکس بخواد کاری رو انجام بده،
حتماً انجامش میده.
اون کاری میکنه که بقیه هر چی اون بخواد رو انجام بدن.
هر کاری، مثلاً...
خودکشی کنن؟
امی برانکاتو، اون به اشویل نقل مکان کرده بود.
یه نفر جدید وارد زندگیش شده بود،
داشت زندگیش رو دوباره میساخت
و بعد مکس پیداش شد و همهچیز خراب شد.
اون برگشت اینجا و دوباره شروع کرد به زندگی با نامادریش.
و وقتی پیداش کردن، همونجا بود.
دیگه چی میدونی؟
هی.
یه ذره چشوندَمش.
میدونه که قراره زندگیشو به جهنم تبدیل کنم.
خیلی خوششانسم که تو رو دارم.
دختر کوچولوی من.
میدونی، میتونم بیشتر کمک کنم.
اگه پیشت بودم.
فهمیدی چطور میتونی منو بیاری بیرون؟
نِوایا، تو چشم و گوش منی، و بهت نیاز دارم.
هنوز نمیتونم بیارمت بیرون.
- گفتی بهزودی میشه. - و میشه.
فقط یه کار دیگه مونده.
باید از ناتالی بفهمی که مادرش کجاست.
میتونی این کارو برام بکنی؟
آره.
خوبه.
عالیه.
و بعد...
تمومش کن.
یعنی، ناتالی رو بکشم؟
No comments yet. Be the first to leave one.