The first 200 lines.
SANDS Movie
توی زندگی هر کسی، تولدهای مهم زیادی وجود داره.
اولیش، بعد ۱۰ سالگی، که دو رقمی میشه.
۱۳ سالگی که معلومه، ۱۵ یا ۱۶ سالگی، بسته به فرهنگ و اصالتت...
و بعد هم ۱۸ سالگیِ بزرگ.
اسکراب بدنت چطور بود؟
پوستِ توی آستانه بزرگسالیم مثل پوست نوزاد نرم شده.
حالا، این درخشندگی به خاطر فیشیاله یا به خاطر اینکه رابطهت با جولیانا...
بعد از نمایش مد، دوباره داره گرم میشه؟
فیشیال.
راستش، اگه بتونیم بیشتر از دوست باشیم، از خوشحالی میمیرم.
ولی بعد از اون جوری که پارسال رنجوندمش، خودش باید قدم اول رو برداره.
تو و مین هو چی؟
نمیدونم.
حتی اگه بخواد درستش کنه، وقتی دارم به دانشگاه نیویورک میرم چجوری ممکنه؟
بگذریم. هنوز دعوتِ مهمونی تولدم رو قبول نکردی.
آره، در مورد اون...
اصلاً راه نداره که به جشن تولد ۱۸ سالگیم نیای.
میدونم، متاسفم.
قبلاً به ییسو قول دادم که شنبه مراقب خونهش باشم.
ولی من کل برنامه رو توی دفترم یادداشت کردم.
حتی لباس مهمونی عالی هم پیدا کردم، ببین.
- صورتیِ کاملیا. - اوم.
چرا کاملیا؟
گل مورد علاقه مامانم بود.
تولدها همیشه من رو یادش میندازن.
فکر کنم خوشش میومد که با دوست هایی جشن میگیرم که کمکم کردن همینی بشم که هستم.
تو قطعاً یکی از اون دوست هایی.
اوه، کیتی.
هنوز هم نمیتونم بیام.
- یوری! - هیس!
متاسفم.
خب، باشه، یوری برام مُرده.
شوخی کردم. ولی بیخیال، تولدمه.
اوه دی، خیلی خوشحالم اینجایی.
فکر کنم دعوت نامه تولدم توی پوشه اسپمت گم شده.
میای دیگه، مگه نه؟
کاش میتونستم، ولی توی رستوران بابام یه کاری دارم.
- آره. - اوه.
- ولی فقط یه بار ۱۸ سالهم میشه. - شرمنده.
باید کارت یادآوری تاریخ میفرستادم؟
نه، نه، نه! اونا مال جینه.
هوم، داری سعی میکنی براش خود شیرینی کنی.
میخوای با نشون دادنِ نیازت بهش، حالش رو بهتر کنی.
- بامزه بود، خوشم اومد. - ممنون.
همش براش هدیه و خوراکی میذارم تا بهش نشون بدم برام عزیزه.
هوم. خب، به نظرم ثابت کردن عشق توی عمل، همیشه از ادعای عشق بهتره.
ببینش، با این عقل و درایتی که توی شروع بزرگسالی پیدا کردی.
- حالا که حرفش شد... - خب، کیتی...
- یه خبر بد دارم. - نه.
- فکر نکنم بتونم به... - نه.
- مراسمِ... - نه!
تو حتماً به جشن تولدم میای.
نمیتونم.
من یه برنامه ای برای تیم دو میدانی دارم.
یه قضیه ورزشیه، پس...
- هوم. - لطفاً اونجوری نگام نکن.
اول یوری مهمونیم رو پیچوند، بعد دِی، حالا هم تو؟
وای، خدای من.
دارید برام یه مهمونی غافلگیرانه میگیرید؟
تا حالا هیچکس برام نگرفته بود!
شاید چون همیشه توی کار بقیه سرک میکشی، کیتی.
نقشه چیه؟ کجا؟ چی باید بپوشم؟
- یه لباسی هست که... - خیلی حرف زدم.
و دنبال کسب اطلاعات نرو، باشه؟
باید وایسی و ببینی چه نقشه ای برات داریم.
من، وایسم و ببینم؟
آره، کار سختیه. ولی باشه، باهاش راه میام.
دانشگاه ان وای یو، من دارم میام!
کیتی، کلی چیز برای جشن گرفتن داری. ان وای یو، تولد ۱۸ سالگی.
ببخشید که مهمونیت رو از دست میدم.
آره، شنبه اون طرف شهر، یه برنامه ای داریم برای همین...
کجای اون طرف شهر؟
هونگ ده؟ جامسیل؟
وای، خدا، ساعت رو ببین.
- جایی که میرید یه جای رسمیه؟ - کمک.
یا بیشتر...
- سلام. - سلام.
امیدوارم دعوت نامه تولدم به دستت رسیده باشه.
و امیدوارم برات فرستادنش، عجیب نبوده باشه.
نه، من... خوشحالم که فرستادیش.
ولی نمیتونم بیام.
اوه، درک میکنم. یعنی، همه سرشون شلوغه.
آره، راستش تصمیم گرفتم برای تعطیلات زمستونی پیش مامانم توی لس آنجلس برم.
و با چند تا از رابط های موسیقی هم دیدار کنم.
عالیه.
من... واقعاً برات خوشحالم.
بعداً میبینمت.
باشه رفیق.
کی میخوای بالاخره اعتراف کنی و بهش بگی که میخوای برگرده؟
میخواستم بگم، خب؟ توی نمایش مد.
ولی بعدش، ایمیل دانشگاه نیویورک براش اومد.
خب که چی؟
پس دیگه الان فرقی نمیکنه.
آیندهش از همین الآن رقم خورده.
اون خوشحاله.
و منم نمیخوام خرابش کنم.
فکر کنم یه تبریک لازم باشه، مگه نه؟
راستش، اصلاً فکرش رو نمیکردم.
جی وون وقتی فهمید، واقعاً گریه کرد.
کیتی، تو بهش گفتی؟
- خب، لابد ناامید شدی. - چرا باید باشم؟
الکس، نه، اینجوری نیست که...
- دانشگاه نیویورک واقعاً معتبره. - من خوشحالم که جی وون بارداره.
وایسا.
چی؟
خیلی خب. من از تابستون با خانم آن در ارتباطم.
ما عاشق همیم.
و دارم بابا میشم.
- شما دو تا خودتون هنوز بچه اید. - ما از سنِ اون موقعت بزرگ تریم.
ببخشید، من... منظورم این نبود.
تنهاتون میذارم تا با هم حرف بزنید.
ببین.
نمیدونم آمادگیش رو دارم یا نه.
ولی این رو میدونم که قراره اونجا باشم.
امیدوارم بدونی اگه کوچیک ترین خبری ازت داشتم، همه چی رو ول میکردم تا توی زندگیت باشم.
همه چی رو.
خوشحالم که این فرصت نصیبت شده...
تا بابایی باشی که من نبودم.
برای تمام اولین های مهم، پیشش باشی.
خب، امیدوار بودم که...
شاید بتونیم اون اولین ها رو با هم تجربه کنیم.
پدربزرگ.
- بورائه. - چی، چی؟ چی شده؟
گفت کیتی با یه صدای ساختگی به رستورانمون زنگ زده تا بپرسه برای شنبه شب رزرو جشن تولد داریم یا نه.
امروز صبح من اتفاقی یه بروشور سقوط آزاد رو توی سالن عمومی دخترها جا گذاشتم.
آهان.
ده هون، ممنون که کمکم کردی به درس هام برسم.
ممکنه واقعاً توی دانشگاه قبول بشم.
هر کاری برات میکنم، یونیس.
مثلاً اینکه برای جشن سورپرایزِ کیتی همراهم باشی؟
فکر کردم هیچ وقت نمیپرسی.
هی، خوبی؟ چیزی شده؟
پیام دادی ۹۱۱!
منظورم SOS911 بود، همون گروه دخترونه.
سوجین بهم زنگ زد. حسابی با بابات دعواشون شده.
ازش بعید نیست، ولی...
به دخترها گفتم که چقدر برام مایه گذاشتی.
حالا میخوان مدیر برنامه جدیدشون بشی.
اگه این کار رو بکنی، بابات باید خودش رو سفت بگیره که غش نکنه.
اذیت کردنش کیف میده...
ولی من و تو تازه اولِ کارهای موسیقی ایم.
هنوز به بابام نگفتم که نمیخوام مهندسی رو ادامه بدم.
فقط چون کار من تموم شده، دلیلی نداره مالِ تو هم تموم بشه.
کسی تا حالا فهمیده که وقتی بقیه برات تولدت مبارک میخونن باید چیکار کنی؟
اگه آرزو کنی سوزش معدهم خوب بشه، اسم تو رو روی بچهمون میذارم.
خیلی خوشحالم که قبل از روز بزرگت، فرصت کردیم جشن بگیریم.
و خیلی خوشحالم که پروفسور لی خبر بچه رو خوب قبول کرد.
...اون خیلی برامون خوشحاله
ولی معلم ها اجازه ندارن با هم باشن، برای همین ممکنه یکیمون مجبور بشه از کیس بره.
- واقعاً؟ - اگه کار به اونجا بکشه من استعفا میدم.
در حال حاضر، من و جی وون فقط روی چیزهای مهم تمرکز کردیم.
یعنی بچه.
اون زن بیچاره رو اونجا ببین.
تمام این مدت داشته بچهش رو تکون میداده و حتی یه لقمه هم غذا نخورده.
من چجوری قراره از پس این کار بر بیام؟
من هیچی از مامان بودن نمیدونم.
نه، تو قراره عالی باشی.
میدونی، میتونی با کسی حرف بزنی که از مامان بودن سر در میاره.
اگه مادربزرگم بفهمه، من رو طرد میکنه.
پروفسور لی آدم سخت گیریه، ولی اون هم کوتاه اومد.
شاید خاله بزرگه هم کوتاه بیاد.
خواهش میکنم جی وون، میتونم بهش زنگ بزنم؟
اگه از کلوچه های کره بادوم زمینیم خوشت میاد، عاشق اینا میشی.
لازم نیست همش برام خوراکی بیاری. ولی ممنون.
ببخشید، الان درگیر کلی کارم.
داری روی فرم های پذیرش دانشگاهت کار میکنی؟
لی بهم گفت شانس زیادی ندارم، چون دیگه ستاره دو میدانی نیستم و رزومهم خالیه.
کاش کاری از دستم بر میومد.
خب، شاید مهمونی کیتی باعث بشه حواست پرت بشه؟
هنوز هم میای دیگه، مگه نه؟
آره، دلم میخواد قیافهش رو اون لحظه ببینم.
این کیه؟
این الکسه، ما با هم همکاریم.
از پسش بر میای.
اون قراره بابای بچهم باشه.
مادربزرگ...
من حاملهم.
چی؟
وای، خدای من!
میخوای من رو راهی اون دنیا کنی؟
تو خیلی کله شقی، مگه نه؟ واقعاً کله شقی.
فکر کردم میخواستی برای کار به سئول بری.
اگه فقط میخواستی با یه مرد آشنا بشی و خانواده تشکیل بدی...
میتونستی توی بوک جون بمونی!
فقط میخواستم خودم کسی رو که دوست دارم پیدا کنم.
مگه این کار اشتباهیه؟
آهان، که اینطور.
دیگه بهم نیازی نداری!
مادربزرگ...
الان بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.
ما هر دومون واسطه چیزهای خوبیم.
اونا یه زوج بی نظیرن!
الکس مراقب جی وون میمونه، درست همونجوری که تو همیشه بودی.
آه، خدایا.
ای جان، چقدر قشنگ حرف میزنی.
دیگه بزرگ شدی.
من واقعاً...
عاشق جی وونم.
و خیلی دلم میخواد همهمون...
No comments yet. Be the first to leave one.