The first 200 lines.
«متـــرجمان: پویا مزروعی و هادی» Pooyamaz & Ha.va.Di
بیا، عزیزم بیا اتاق خواب
الان میام اونجا، عزیزم
دارم اول بچه گربه رو میذارم توی سبدش
در رو باز بذار تا بتونه بره توی ظرف خاکش
شب بخیر، پشمالو
.همین امشبه میای؟
حتما سرگرم کنندهاس
نمیتونم بیام بیرون همه خروجیها بستهاس
نه، همشون نه
اون بالا. یه سوراخ نصفه باز هست از اونجا میتونی بیای بیرون
زودباش، کوچولو نباید اینو از دست بدیم
پرش خوبی بود فقط یکم باید روی فرودت کار کنی
یالا وقت برای تلف کردن نداریم
اون چه جوریه؟
کی میدونه؟ من که نمیدونم
شبتون بخیر رهروان عزیز
سلام ما داریم میریم که ببینیمش
من هم همینطور
البته من هدفی توی این کار نمیبینم
پس چرا اینجایی؟
هممم
شاید از روی کنجکاوی
میخوام ببینم چی برای گفتن داره
.ما هم همینطور، بچه ما هم همینطور
اون کجاس؟
خواهران، برادران شکار بخیر
بعضیاتون راه زیادی اومدین تا پیام امروز من رو بشنوین
،خونههای گرم و نرمتون رو ترک کردید و امیدوارم وقتی حرفم تموم شد
شما هم رویای من رو داشته باشید
من همیشه به این شکلی که الان میبینید نبودم
من هم یک زمانی مثل خیلی از شماها توی دنیای اونا زندگی میکردم
و درست مثل شماها خودم رو گول میزدم
آره، بهم غذا میدادن و امکانات بهم میدادن بهم خدمت میکردن
تنها چیزی که در ازاش از من میخواستن، محبتم بود
که واقعا هم هزینه زیادی نیست
اون قوی و سریع بود
دندونها و پنجههای اون به تیزی سرمای زمستون بودن
اون معشوقه من بود
،هیچوقت دوباره ندیدمش ولی فراموشش نکردم
مادر خودم رو یادم نموند، ولی با خودم عهد کردم که این بار متفاوت باشم
یادشون بدم چجوری خودشون رو بشورن چجوری دزدکی کار کنن، چجوری شکار کنن
خودت میدونستی که توی فصل جفتگیریه
چرا داخل نگهش نداشتی؟
با خودم گفتم خیلی نازن
ناز؟ گربه ما یه گربه اصیل ثبت شدهاس
.اینا دورگهان هیچ ارزشی ندارن
میخوای باهاشون چیکار کنی؟ - نگران نباش -
خودم ترتیبش رو میدم
پاول
من حسشون کردم
از دور، توی تاریکی. وقتی آب سرد داشت تمام وجودشون رو فرا میگرفت
حس میکردم که دارن تقلا میکنن و بدون اینکه ببینن پنجه میکشن
حس کردم که دارن با ترس من رو فرا میخونن
...و بعدش دیگه از دست رفتند
،محض رضای خدا اون که اصلا نمیفهمه
.آخه، نگاهش کن احتمالا اصلا داره یه نفس راحت میکشه
کی دلش میخواد چهارتا بچه جیغ جیغو دورش رو گرفته باشن؟
احتمالا حق با توئه
فقط احساس گناه میکنم
اون موقع فهمیدم که داشتم به خودم دروغ میگفتم
فهمیدم که ما بردهایم
تا وقتی با بشریت زندگی میکردیم نمیتونیتسم خودمون رو آزاد خطاب کنیم
پس من هم، دعا کردم
به تاریکی و شب دعا کردم
به شاه گربهها دعا کردم
شاهی که میان ما حرکت میکنه و ما نمیشناسیمش
و...من رویا کردم
چرا اومدی اینجا، گربه کوچولو؟ چرا اومدی به قلب سرزمین رویا؟
اینجا چیزی برای تو نیست
برای عدالت اومدم
برای افشاسازی برای خرد و معرفت
عدالت یه توهمه
و خرد هم اینجا، جایگاهی نداره
...ولی افشاسازی این یکی از حوزههای رویاس
اگه قلب قویای داشته باشی و ترس به خودت راه ندی
من از هیچ چیز نمیترسم
توی کوه یه غار وجود داره اونجا میتونی پیداش کنی
ولی مسیرش سخته
اگه یه گربه کوچولو راهش رو گم کنه خیلی آسیبها ممکنه بهش برسه
گربهها همیشه راه خودشون رو میرن
از جنگل روحها، جایی که مردگان و روحهای سرگردان زمزمه میکردن، عبور کردم
صداشون رو شنیدم که دارن من رو فرامیخونن
ولی من به راهم ادامه دادم
از جاهای سردی گذشتم
جایی که هر قدم سرشار از درد و هر گام عذاب بود
از جاهای خیس گذشتم. جاهایی که پنجههام رو خیس کردن و موهام رو خیس آب کردن
ولی همچنان به راهم ادامه دادم
از تاریکی و پوچی عبور کردم
جایی که همه چیز ازم گرفته شد
همه چیزی که من رو تشکیل میده ازم گرفته شد
و حتی وقتی که دیگه دلیلی برای ادامه دادن نداشتم، به مسیرم ادامه دادم
بعد از یه مدتی به خودم اومدم و خودم رو توی کوهستان پیدا کردم
من اومدم تا گربه رویاها رو ببینم
هممم
چرا باید تو رو راه بدیم؟
چرا یکی مثل تو باید مزاحم اون بشه؟
یه گوشت و استخون لاغر مردنی به زور میشه اسمت رو گربه گذاشت
بیشتر از این حرفا راه اومدم که الان بخوام برگردم
فقط با اونی که اومدم ببینمش حرفم رو میزنم و نه با هیچکس دیگه
من یک گربه هستم حریم شخصیم برام مهمه
پس وارد شو ای گربه مغرور
ولی آگاه باش
رویاها هزینه در پی دارن
و من به راهم ادامه دادم
من اینجام
و شما کی باشین؟
یک گربه رهروی جاهای تاریک
یک کلاغ مرده من رو برای افشاسازی اینجا فرستاد
میخوام بدونم که چرا اونا میتونن بچههام رو ازم بگیرن؟
چرا اینطوری زندگی میکنیم؟
من نمیفهمم
باشد که گربه به چشمان شاه نگاه کند
به چشمای من نگاه کن، خواهر کوچولو تو چشمای من خیره شو
و تو چشمای اون من همه چیز رو دیدم
حقیقت رو دیدم حقیقت خودمون رو دیدم
و نسبت به هرچیزی که فکرش رو میکردم برتری داشت
سالیان سال پیش گربهها در این دنیا رو فرمانروایی میکردن
اون موقعها بزرگ بدیم همه چیز برای ما ساخته میشد
انسانها جانورهای کوچک بودن به اندازه فعلی ما بودن
اونا به ما رسیدگی میکردن بهمون غذا میدادن
وقتی ماه توی آسمون میومد ما شکارشون میکردیم
چون گرفتنشون حتی از گرفتن پرنده هم بیشتر حال میداد
لذت اون روزها رو توی چشماش دیدم
بازی گربه و آدمیزاد
...و بعد
یکی از انسانها بلند شد و قیام کرد
از رویایی که بهشون میگفت الهام گرفته بود
رویاها، دنیا رو شکل میدن
رویاها، هر شب دنیای جدیدی رو میسازن
رویای دنیای این شکلی نکنید
رویای دنیای جدیدی رو بکنید
دنیایی که دیگه ما توی اون شکار نمیشیم، دیگه توش طعمه نیستیم
دنیایی که ما در اون حکمرانی میکنیم
اگه تعداد کافی از ما اون رو رویا کنیم این رویاها به دنیا شکل میدن
،حرفش بین انسانها پخش شد ولی برای مدتی اتفاقی نیفتاد
،ولی ناگهان یه شب به انازه کافی رویا کردن
زیاد نبود شاید کلا یک هزارتا بود
اونا رویا کردن
و روز بعدش اوضاع عوض شد
ما برای اونا تبدیل به طعمه شدیم برای سگها، برای ماشینهای فلزیشون
ما کوچک بودیم و اونا بزرگ
پس، اونا دنیا رو عوض کردن؟ این شکلیش کردن؟
نه دقیقا
اونا رویا کردند که دنیا همیشه همینطوری باشه
پس دیگه دنیایی که گربهها توش فرمانروایی میکردند از بین رفت
اونا همه چیز رو از ازل تا ابد عوض کردن
جوری که انگار همیشه همینطور بوده
الان درک میکنی؟
آره میفهمم
پس میدونی که باید چیکار کنی
از وظیفهات آگاهی
به اندازه کافی قوی هستی؟
...بله، من
امیدوارم که باشم
پس بیدار شو، فرزندم دعای خیرم پشتته
میدونید
من نقاط ضعف چیزی که نشونم داده بود رو فهمیدم
اون شب خونهم رو ترک کردم تا خبر خوب رو پخش کنم
و الان از مکانی به مکانی دیگه سفر میکنم
جاهای مختلف به گربههای سرگردان پیامم رو رسوندم
پیامم رو تا ستارهها فریاد زدم
توی کوچهها برای گربهها زمزمهاش کردم
و هر جا که میرم پیامم یکسانه
رویاش کنید
اگه به اندازه کافی رویا کنیم، حتی هزارتا میتونیم دنیایی رو رویا کنیم که هیچ گربهای زجر نکشه
دنیایی که توی اون هیچ بچه گربهای در سرما و تنهایی نمیره
جایی که همه گربهها شاهان و ملکههای خیال باشن
این پیام منه
و به کارم ادامه میدم اینقدر تکرارش میکنم تا بمیرم
یا تا اینکه هزار گربه به ندای من گوش بدن بهشون ایمان بیارن و رویا کنن
اون موقع دوباره دور هم جمع میشیم در بهشت
بانو؟
من ایمان دارم
پس امیدی هست فرزندم
خب، حداقلش اینه که سرگرم شدیم تو این مورد کم نذاشت
به نظر تو همون اتفاقی که گفت میفته؟
من که از دیدن هر کی که یه کاری کنه هزار تا گربه با هم یه کاری کنن خوشم میاد
حالا چه پیامبر، خدا یا شاه باشه
خورشید کم کم طلوع میکنه
بیا تو رو برسونیم خونه، کوچولو
نگاش کن، هنوز خوابه
فکر کنم داره خواب میبینه
برام سواله که گربهها خواب چی میبینن
اینطور که داره تکون میخوره حتما داره یه چیزی شکار میکنه
نگاش کن خیلی ناز نیست؟
چرا هست واقعا نازه
نمیشه چون فقط برای شما به عنوان نویسنده راحتتره
یه شخصیت رو مجبور کنین که یه کاری انجام بده
اولویت باید شخصیت باشه
هر چیز دیگه در پی اونه
هر پیچش داستانی هر خط دیالوگ
هر سکوت عمیق، و معنیداری
سوالی دارین؟
بله
میشه یکم در مورد روندتون بهمون بگید؟
نصیحتی چیزی برای ما که تازه شروع کردیم
و از هر چیزی که مینویسیم متنفریم دارید؟
اممم
متاسفانه باید بگم که خیلی وقته دارم این کار رو میکنم
No comments yet. Be the first to leave one.