The first 200 lines.
نفسش بند میآید
صبح بخیر. کالیمرا.
مرد به یونانی صحبت میکند
ریز میخندند
اِم... ببخشید، یونانیم یه کم زنگ زده.
امروز کجا میخوای بری؟ بندر کشتی آتن.
کدوم جزیره میری؟ اِم... اِجینا.
آه، اِجینا. خیلی قشنگه.
اینطور شنیدم.
اولین باره میری اونجا؟
آره. اِم... پدر و مادرم اهل اونجان.
برگشتی برای دیدن، آره؟
یه همچین چیزی.
شرلی: آه، نه! ازم دزدی شده!
آهی میکشد
آهسته: خدایا.
کجاست؟ کجاست؟
اوه، خدایا.
آهی میکشد
مامان، نمیخوام آخر هفتهها خونه بابا بمونم.
همه وسایل بیرون رفتنم اینجاست.
هر چی نیاز داشته باشی برات میارم، عزیزم.
فقط بهم بگو.
ولی من که نمیدونم چی لازم دارم تا وقتی که آماده شم، نه؟
بستگی داره بقیه چی میپوشن.
نکن... مامان، تازه شونهش کردم.
مطمئنی؟
هلن: چیزی بردن؟ اِم...
نه، راستش چیزی نبود که ببرن.
من برای وسایل ضروریم جای مخفی دارم،
و همیشه وقتی حمام میکنم گوشیم همراهمه.
اوه، نه، نه، نه، نمیخوام بدونم.
دیگه نمیتونی اونجا بمونی.
اوه، این عالیه، خواهر!
نه، نه، نه، منظورم جای خودم نیست. خونه من خیلی کوچیکه.
من فقط اتاق خودم و اتاق تالیا رو دارم.
که، اِم... الان تقریباً خالیه.
البته، فکر کنم وقتی مامانت بیاد اینجا،
اون وقت همیشه یه جایی برای موندن داره، مگه نه؟
و شما دو تا هم، میدونین، حالا که تالیا نیست،
میتونین هر شب یه دورهمی صمیمی داشته باشین.
خوب میشه، مگه نه؟
باشه. میتونی تو اتاق تالیا بمونی وقتی اون خونه نیکوسه.
قبوله.
به سلامتی. اوه، نه، نه، نه، ما این کارو تو یونان نمیکنیم.
راستش این بد شانسی میاره. اوه... باشه.
صدای مادر نیک: «برای یه جزیره کوچیک،
یادم میاد اِجینا پر از زندگی بود.
همیشه بچهها جیغجیغ میکردند و مرغها قدقد
و پیرزنها با پیشبند و روسری
هر دو رو از دور و بر پاشون دور میکردند
همونطور که رختها رو زیر آسمون صاف پهن میکردند.»
میخوام فهرستبندی کنی
جعبههای قدیمیتر پروندههای قضایی رو تو انبار.
اونا قراره آخر هفته به اداره مرکزی منتقل بشن.
سروان، نمیشه دوکاکیس یا حتی ماریا...
اونا سرشون شلوغه. مطمئنم هستن، ولی ببین،
با این همه خبرنگار و عکاس از پرونده قبلیم
که حرکتام رو کند میکنن...
پس از ۱۵ دقیقه شهرتت لذت نمیبری؟
فکر میکردم که، اِم... بودن جزئی
از یه پرونده اینقدر مهم برات جذاب باشه...
اونم به عنوان یه کارآگاه انگلیسی.
با تمام احترام، سروان،
من فقط چند سال تو بریتانیا بودم،
پس به سختی خودم رو انگلیسی میدونم
به هیچ وجه، چه کارآگاه باشم چه نباشم.
ضمناً، پلیس بودن تو بریتانیا
تفاوت زیادی با پلیس بودن اینجا تو یونان نداره -
همه ما داریم تلاش میکنیم کارمون رو به بهترین شکل انجام بدیم.
و دقیقاً همینه که من اینجا ازت انتظار دارم.
بایگانی دقیق بخش مهمی از کار پلیسه،
و هیچکس نمیخواد ترفیع بده به...
به انگلیسی چی میگین؟
...یه کارآگاه با عادتهای شلخته.
به علاوه...
باید یه مدت از دید خارج بشی.
نمیتونیم یه هیاهوی رسانهای دم در ادارهمون داشته باشیم.
ممنون، قربان.
سالاد چطوره؟ هان؟ خودم درستش کردم.
ریز میخندند
هر چی بخوای، هر چی بخوای - زنگ بزن به من، اسپیروس!
همین الان میام! فقط یه لحظه.
به این سالادها نگاه کن. شل و ول به نظر میان!
عمداً میخوای منو جلو بقیه خجالت بدی، زن؟
انگلیسی، جلو دورا.
ببخشید، یادم رفت. یانیس زنگ زد. امشب دیر میاد.
هتل ازش خواست یه روز دیگه برای کار بمونه.
کار؟ پوزخند میزند
انتظار داری من اینو باور کنم؟
همیشه همینه با اون - از این بار به اون بار میره و مشروب میخوره.
نمیشه بهش اعتماد کرد.
تمام سودم رو میخورد.
منظورت این نیست. واقعاً نیست؟
وقتی وصیتنامه بنویسم...
بعد از مرگم، دستش به این مکان و خونه نمیرسه.
چطور میتونی اینو بگی؟ این حق طبیعی اونه.
این مال پدرمه. و حالا مال منه.
یانیس پسر اول من نیست.
اون پسر تو کل یونان خوشگذرونی میکنه در حالی که من اینقدر کار میکنم که جونم درمیاد!
اون پسر ماست، اسپیرو. مطمئنی؟
چی؟
تو و اون ماهیگیر وقتی تو جزیره بود، خیلی به هم نزدیک شده بودید.
خنده کوتاهی میکند. فکر میکنی اینو یادم رفته؟
ولی اون دوست من بود. دوست؟ آره؟
شاید باید یه وکیل تو انگلستان استخدام کنم که دنبال پسر اولم بگرده.
چرا این حرفا رو میزنی؟
چون پسری که برام آوردی یه احمقه!
و اگه یانیس امشب برنگرده،
مجبوری بمونی و کمکم کنی پذیرایی کنم.
ولی من، اِ... امشب کلاس خیاطی خانمها رو دارم.
باشه که کلاس خیاطی داری.
اون تنها چیزیه که دارم، اسپیرو.
تنها چیزی که داری؟ خنده کوتاهی میکند.
تو این زندگی خوب رو داری.
زندگیای که من به تو و پسر عزیز و بیعرضهات دادم.
شراب رو بده. بیرون شراب بیشتری لازم داریم.
من. همیشه من. فقط من!
زن: آقای جورجیو؟
آقای جورجیو؟ خانم الکساندرو.
هیرا، لطفاً. هیرا.
من نیک هستم. اِرم... راستش، خیلی خوشحالم که میبینمتون.
کمی نگران بودم که به جای هتل، یه قایق کرایه کردم.
واقعاً؟ خب، تصمیم غیرعادیای بود.
میفهمم. بالاخره از کجا معلوم بود،
ممکن بود یه کلاهبردار قدیمی اینترنتی باشم
که چند تا عکس کشتی گذاشته. او میخندد.
فکر میکنم عالیه.
اِرم، اجازه هست بیام بالا؟ قبوله.
شما که کلمات تخصصیش رو بلدید. فقط همیشه میخواستم اینو بگم.
اووف!
فکر کنم اهل قایقرانی نیستی. آه، نه، نه.
تا ۲۰ مایلی خونهی من، آبی بزرگتر از یه برکه کوچیک وجود نداره.
همونطور که میبینی، اینجا یه کم از اون برکه کوچیک بزرگتره. اِمهوم.
ولی امیدوارم اینجا احساس راحتی کنی. منم همینطور.
ولی میتونی شنا کنی، درسته؟ اوه، آره. آره، آره، آره.
نه، هیچ مسابقه شنایی رو نمیبرم، ولی میتونم روی آب بمونم.
و بهم گفتن که کرال پشت عالیای دارم.
او میخندد. میخوای یه نگاهی بندازی تو؟
آره.
تلفن ویبره میرود.
مامان. چی باید بدونی؟
فقط این که، اِرم... یه چیزی پیدا کردم.
چی پیدا کردی؟
چند تا یادداشت پرونده قدیمی، اِرم، مال سال ۱۹۹۶.
و این یادداشتهای پرونده چی میگن؟
مدارک، اِرم، جدا شدهان،
واسه همین نمیتونم هنوز همه رو به هم بچسبونم.
پس نکن.
بذارش همون جایی که پیداش کردی و دنبال دردسر نگرد!
فکر کردم دنبال ارتقای شغلی بودی؟
هستم، ولی... خب، میدونی...
سروان چی قراره بگه وقتی وقتت رو هدر میدی
و پروندههای قدیمی رو بو میکشی؟!
خب، اسپیتری بود که گفت باید این کارو بکنم.
واقعاً؟
آره. دارم مدارک قدیمی رو که مال دهه ۸۰ هستن، مرتب میکنم، واقعاً...
تا بایگان بیاد و ببره.
آیا یه کارآگاه باید این کارو بکنه؟
ظاهراً اون فکر میکنه باید انجامش بدم.
به هر حال، من فقط میخوام بدونم کدوم ماه...
فکر کردم با اینا تموم کردیم، عزیزم؟
مامان، من نمیخوام...
اگه دوستم داری، این موضوع رو بیخیال شو. لطفاً منو عذاب نده.
من فقط میخوام بدونم کدوم ماه بود، مامان.
آوریل بود، باشه؟ آوریل بود.
و حالا قلبم مثل چکش میزنه.
و-و-و... حالا خوشحالی؟!
مامان... متاسفم، ببخشید.
به هر حال، دوستم اینجاست و باید برم، دیرم شده. خداحافظ.
خداحافظ، مامان.
اون-اون واقعاً قشنگه.
مطمئن نیستم قشنگ باشه، ولی قطعاً کاربردیه.
دیابت. ببخشید.
آه، نگران نباش، تمام عمرم داشتمش.
اِرم، راجع به این کتاب بهم بگو. درباره چیه؟
اِ، آره... خب، یه جورایی مثل یه خاطرهنویسیه
که بر اساس بعضی از شعرهای مامانمه.
اون اینجا به دنیا اومد. با پدرم بزرگ شد،
و بعد اوایل بیست سالگیشون،
رفتن به شهر بزرگ، و هیچ وقت برنگشتن،
باورت میشه؟
کاملاً باور میکنم.
سالها طول کشید تا بعد از تحصیل تو آمریکا برگردم اینجا،
ولی پدرم مریض شد،
و این یه کسب و کار خانوادگیه، واسه همین مجبور شدم برگردم.
به نظر میرسه مسئولیت زیادیه.
میتونه باشه، ولی قطعاً کارهای بدتری هم هست.
اِم، آره. هنوز خانوادهای اینجا داری؟
پدرم یه برادر داره...
...ولی نمیدونم اون یا خانوادهاش اصلاً هنوز تو جزیرهاند یا نه.
تقریباً نیم قرن گذشته.
همه که نمیرن. اِرم، اسمش چیه؟
اسپیروس. اِ، اسپیروس جورجیو.
اسپیروس... اون یه رستوران داره؟
آه... نمیدونم. فکر کنم، شاید؟
اونو میشناسی؟
جزیره کوچیکه. همه همدیگرو میشناسن.
اِرم، وقتی اینجایی قراره بهش سر بزنی؟
خب، راستش من زیاد نمیشناسمش.
No comments yet. Be the first to leave one.