The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
این ماه، هنوز دستمالت رو نخواستی.
ما همهمون خیلی امیدواریم.
فِرِد و من برای مدت زیادی تلاش کردیم.
سخت بود که ایمانم رو حفظ کنم، ولی حالا تو اینجایی.
تو معجزۀ منی.
هفته بعد خارج از شهرم، ولی وقتی که برگردم خوبه؟
پس مجبوریم یه بار دیگه بازی کنیم.
برنامهمو چک میکنم.
ببین اگه میتونی یه جوری جام بده.
نه! بس کن!
خانم واترفورد! این در حیطۀ دولته.
حاملهست!
فقط میخواستم ببینم حالت خوبه یا نه.
چیزیم نیست.
باید بیمعطلی باهات فرار میکردم.
خانم واترفورد، من حامله نیستم.
پریود شدم.
از اینجا جُم نمیخوری و از این اتاق بیرون نمیای.
فهمیدی چی گفتم؟
اوضاع میتونه برات سختتر از اینها بشه.
قصۀ ندیمه - قسمت ۴، Nolite Te Bastardes Carborundorum
لوک گفت: داره از دستش میده.
گفت: باید بیدارش کنیم.
دست کوچولوش به خاطر پشمک، همهش چسپناکی شده بود.
نمیتونم اینو ادامه بدم.
خطرناکه.
اگه به خودم اجازه بدم که زیادی درگیرش بشم، هیچوقت ازش خلاص نمیشم.
من به اتاق خودم تبعید شدم.
تا الان ۱۳ روز.
در اتاقم بازه.
تا آخر هم بسته نمیشه.
یادآوری مداوم از این که کی همهکارهست.
توی این اتاق، چیزهایی برای کشف کردن هست.
من مثل یه جهانگردم.
مسافری به کشورهای کشفنشده.
بهتر از یه خلوچل، گمشده توی خاطراتشه.
کلمات.
لاتینه، فکر کنم.
کسی نوشتتش. اینجا.
جایی که عمراً کسی ببینتش.
کار آففرد بوده؟
اونی که قبلاً اینجا بوده؟
یه پیامه...
برای من.
هی، اونجایی؟
از توالت بیرونش اوردم.
همین حالاشم خیلی تیزه.
خوبه.
چیه؟
فقط این که بزودی منتقل میشیم.
«منتقل». شبیه عمه کلامیدیا شدی. (نام نوعی بیماری تناسلی. در تمسخر عمه لیدیا)
قراره از اینجا بریم بیرون.
خب؟ «منتقل شدن» ممکنه بدتر باشه.
انگار یه جور اجارۀ رحم زور زورکیه یا همچین چیزی.
این فقط چیزیه که آلما شنیده. اون استاد اغراقه.
هنوز واقعاً چیزی نمیدونیم.
میتونم حدس بزنم!
روغنریزِ مخصوص بوقلمون پر از شیرۀ پیرمردها رو تا ته توی کُسمون میچپونن...
تا شاید بتونیم یه دونه توله برای سرزمین اجدادی بندازیم بیرون.
به نظر معرکه میاد!
چی کار میکنی؟
عمه لیدیا رو با تشدید مینویسن، درست؟
اوه، خدا، این کارو نکن.
چی؟ دوست دارم وقتی میرینم، مطالعه کنم.
اگه موقع نوشتن بگیرنت، دستت رو قطع میکنن.
اینو میدونی. ارزشش رو نداره.
برعکس، ارزشش رو داره...
و وقتی که از اینجا رفتیم بیرون،
سروکلۀ دختری پیدا میشه که میاد اینجا و میخونتش.
باعث میشه بفهمه تنها نیست.
مویرا! وقتت تمومه!
یه لحظه، عمه الیزابت.
فقط دارم مصیبت ماهانهم رو میگذرونم.
راه بیفت!
خدافظ.
باید شجاع باشی که این کارو بکنی.
پس، هر معنیای که داره... ممنونم.
- زود از خواب بلند شدی. - کار.
این سازمان ملله؟
بذار یه ماه بگذره. مجبور میشن تحریم رو بردارن، اگه نمیخوان اروپا از هم بپاشه.
یه عمه دیشب فرار کرده، از مرکز قرمز شهرک نیدهام.
خب، چشمها میگیرنش.
از مرز رد شده.
با «تورنتو استار» مصاحبه کرده. (بزرگترین خبرگزاری کانادا)
به همین زودی رو وبسایتشونه.
- چی نوشته؟ - خیلیچیزها.
دروغها و مبالغه، همهچیز در بدترین وجه ممکن.
از یه عمه توقع بیشتری داشتم.
به گمونم، به خاطر سادهلوح بودنمه.
به فورتنبری بگو که جوابیهای مکتوب بفرسته.
نکتۀ مهم این نیست که گفتههاش رو بیاعتبار کنیم، بلکه لازمه خودش رو بیاعتبار کنیم.
لازم نیست نگران این قضیه باشی. قول میدم .
مردهای کاربلدی دارن روش کار میکنن.
خدا را شکر.
- صبح بخیر، ریتا. - جناب فرمانده.
خانم. روزتون پربرکت.
- ریتا؟ - مشکلت چیه؟
بدجور زهرهترکم کردی؟
ببخشید.
اونجا چی کار میکردی؟
من...
داشتم...
داشتم لباس میپوشیدم...
و فکر کنم یهو، احساس کردم سرم سبک شد، میدونی؟
به گمونم ممکنه از حال رفته باشم.
مریضی؟
نه، نه، من...
حالم خوبه.
واقعاً دلم نمیخواد کسی رو نگران کنم، میدونی؟
باشه.
این دفعه چی کار کرد؟
روی زمین بود، خانم. گفت که غش کرده.
- غش کرده؟ - نه، این چیزیه که اون گفته.
روی زمین بودش.
باید یه نوبت از دکتر بگیرم؟
نه.
حالش خوب میشه.
چشم، خانم.
امشب مراسم رو هم داریم.
- نوبت بگیر. - چشم، خانم.
خب. وقت کاره.
مطب دکتر اون طرف شهره.
خودش یه ساعته رفتن و برگشتن، اگه آروم راه برم.
یه ساعت از دنیای بیرون و بارون و گلها و...
و هوای صابمردۀ تازه.
مریضی. درسته؟
غش کردم، خانم واترفورد.
خیلی خب. پس بیا. ماشین جلوی خونهست.
نه، میتونم...
چی؟ میتونی چی؟
میتونم پیاده برم. زیاد دور نیست.
احمق نباش. تو مریضی.
حالا بیا.
خیلی خب، دخترها.
سر و صدا نکنین.
یه کم بالاتر، جنین.
اینجوری بهتره.
خب، دخترها...
بزودی ما رو به مقصد خونههای جدید ترک میکنین.
خانوادهای جدید.
و اونها شما رو به خاطر ظاهر یا لباسها...
و یا تواناییتون در باهوش به نظر رسیدن، قضاوت نمیکنن.
دستت رو از دهنت بیرون بیار!
اونها دوستتون خواهند داشت...
به خاطر نعمتی که تنها شما میتونین فراهم کنین.
پس، چی، این مثل تمرین برای وضع حمله؟
- منظورم اینه که اگه حامله بشیم. - هلن!
دستمون رو بلند میکنیم!
این حالتها شبیه حالتهایی هستن که حین زایمان به خودمون میگیریم.
ولی امروز داریم تمرین میکنیم...
برای مراسم.
مراسم، یه آیین مقدسه.
آیینی شگفتانگیز.
ماهی یک بار، در روزهای باروری،
ندیمه بین پاهای زن فرمانده خواهد خوابید.
هر دوی شما تبدیل به یک جسم میشید،
یک گل، در انتظار گردهافشانی.
ما گلیم.
بگیر بخواب.
چیه؟ خوبه که.
حالا، لطفاً دخترهای عقبی، مچ دست دخترهای جلو رو بگیرن.
مویرا؟
داری میگی که ما با...
مردها مقاربت میکنیم...
وسط پاهای همسرهاشون؟
وقتی راحیل دید که از یعقوب بچهدار نمیشه، به یعقوب گفت که:
«اولاد به من بده و اِلّا میمیرم.»
و راحیل گفت: «اینک کنیز من، بلهه!
بِدو در آ...
تا بر زانویم بزاید...
و من نیز از او اولاد بیابم.»
این کلام خداست، عزیزم. و ما مطیع خواهیم بود.
خیلی خب، دخترها، برگردین به حالتهاتون.
این خیلی خرابه.
واترفورد؟
واترفورد؟
میدونی چی کار کنی.
دکتر الان میاد.
داره بارون چهل روز و چهل شب میباره.
خب، برای گوجههام خوبه.
امسال دارم محلی بزرگ میکنم، بیشترشون والنسیای زردن.
خب، متوجهم غش کردی.
- بله. - خب، فشارت خوبه.
نشونههای دیگهای نداری؟
سرگیجه، درد شکم؟
دوتا دوتا نمیبینی؟
- نه. - خوبه.
بر اساس برنامۀ زمانبندیت، امروز مراسم داری.
بله.
خب، غش کردن موقع مراسم چیز متداولیه.
خانواده واترفورد چطور آدمهاییان؟ باهات خوب رفتار میکنن؟
بله. باهام خیلی خوب رفتار میکنن.
میدونی، میتونی باهام درد دل کنی.
نمیتونم کار زیادی دربارۀ موقعیتت انجام بدم، ولی شنوندۀ خوبیم.
خب، که اینطور.
فعلاً که همینجایی، میتونم یه نگاه سریعی هم بندازم.
مطمئن شم که همهچیز توی وضعیت آمادهباشه برای امشب.
این ممکنه یهکم حس سردی داشته باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.