The first 200 lines.
روزی روزگاری
.جنگلی جادویی بود پر از شخصیتهای افسانهای
روزی یک طلسم قدرتمند آنها را در شهری بی جادو گیر انداخت
.و تمامی آنها هویت خود را به فراموشی سپردند
...اتفاقات اینگونه رخ دادند
هنری، از این کار مطمئنی؟
امیدوار بودم بعد از دبیرستان در مورد رفتن به دانشگاه فکر کنی
میدونم ولی دانشگاه که جایی نمیره
فقط... باید اینکارو بکنم
عملیات کبرا تموم شده
تونستیم. به پایان خوشمون رسیدیم
پس چرا میری؟
چون من هنوز نویسندهم
داستانهای بقیه رو نوشتم
باید بفهمم داستان من چیه
و... داستان من اینجا نیست
پس فکر میکنی کجاست؟
نمیدونم
،ولی وقتی کتاب رو تموم کردم
اونو به عمارت جادوگر برگردوندم
و میدونی چی پیدا کردم؟
هزار تا کتاب دیگه
پر از داستانایی که فکر میکردم میدونم ولی متفاوت تعریف شدن
مثلا میدونستی یه سفیدبرفی فرانسوی وجود داره
...یا یه سفیدبرفی ایتالیایی
بی نهایت احتمالات وجود داره
خب اینا به تو چه ربطی دارن؟
من توی هیچکدومشون نیستم
فقط منم که همانند ندارم
وقتشه بفهمم به کجا تعلق دارم
،هنری اگر فقط همون یه دونه لوبیا رو داری
...برگشتن به اینجا
یه ماجراجویی میشه
برای همین میرم
دوستت دارم مامان
منم دوستت دارم
قلمرویی جدید ...سالها بعد
سیندرلا؟
«روزي روزگاري» قـسـمـت یک از فـصـل هفتم "هایپریون هایتز"
مترجم: شيرين و مهرناز Shirin DC , Mary Gold
سیاتل
...جملهی آغازین شاعرانه اینجا نوشته شود
سلام؟
سلام. تو هنری میلز هستی؟
آره. تو کی هستی؟
اسم من لوسیـه
من دخترتم
این یه جور شوخیه؟ بچه جون، من دختری ندارم
فقط بخاطر نفرین اینو میگی تمام خاطراتت رو تغییر داده
یه نفرین، هان؟
انتظار داشتم نویسندهی محبوبم
...یه کم بیشتر
موفق باشه
اینجا مثل آشغالدونیه
خب من که کتاب "هری پاتر" رو نوشتم
...بعد از اون کتابت دیگه هیچی ننوشتی
"جملهی آغازین شاعرانه اینجا نوشته شود"
کلی کار برای انجام داری
همهی داستانها آسون به دست نمیان نوشتن دومین کتاب همیشه سخته
و در واقع این قضیه اصلا بهت ربطی نداره
یه جور طرفدار دو آتیشهای که تعقیبم میکنی؟
...نه، من دختر- دخترمی. درسته-
اشتباهه
نخیرم، مثل کتابته
تو فقط یادت نمیاد چون نفرین شدی
بخاطر همینه که دیگه چیزی نمینویسی
چون توی داستان خودت زندگی نمیکنی
همراهم به محلهم؛ "هایپریون هایتز" بیا
هایپریون هایتز؟
مثل اِستوریبروک شماست- نه، نیست-
یه محلهی واقعی توی سیاتله
شهری واقعی با آدمای واقعی
خانوادهی تو اونجا زندگی میکنن
همینطور بقیهی شخصیتهایی که نفرین شدن
همراهم بیا
میتونی عشق حقیقیت رو ببینی ...و طلسم رو بشکنی
عشق حقیقیم؟
مامانم
سیندرلا
توی فصل آخر باهاش آشنا شدی، یادته؟
بچه جون، هیچکدوم از اونا واقعی نبود
سفیدبرفی مادربزرگ من نیست
روانشناس من جیرجیرک جیمینی نیست
من هرگز همراه پیترپن پرواز نکردم
و هرگز با کالسکهی سیندرلا تصادف نکردم
نه، حقیقت داره. تو تمام پایانهای خوش رو برگردوندی
و حالا مامانم و بقیه نیاز دارن تا دوباره اینکارو بکنی
نفرین اکثر مردم رو به ...هایپریون هایتز آورد، ولی
شنیدم یه محلهی در حال رشده
به نظر من که نفرین شده نمیاد
!هست
رو به رشده چون مادربزرگ ناتنی من
یعنی مادر ناتنی سیندرلا
سعی داره مردم این دنیا رو به اونجا بیاره
تا تمام شخصیتهای افسانهای از اونجا برن
نقل مکان کنن. از هم جدا بشن
درست همونطور که تو سیندرلا رو گم کردی
...همه همدیگه رو از دست میدن
برای همیشه
داستان غمناکیه، بچه جون
ولی فقط همینه.حالا بجنب کار دارم
...ولی مامانم! اون به
ببین، بچه جون در مورد مادرت متاسفم
ولی من یه شخصیت افسانهای جادویی نیستم
که میتونه بپره وسط و زندگیشو تغییر بده
باید کاری رو بکنه که همهمون میکنیم
باید خودش رو نجات بده
دیر کردی
دوباره
تا جایی که میتونستم سریع دوویدم اینجا
ولی هم اتاقیم توی دستشویی خیلی طولش داد
...و بعد در دستشویی گیر کرد
!به من چه
...من حقوق 39 ساعت رو بهت میدم
خداییش، کارل؟
از حقوقت کم میشه
هی، لویی ولش کن
فقط مرغه
انقدر عوضی نباش
عذرخواهی کن
همین حالا! یا برو بیرون
نمیتونم، چون حقیقت داره
تو یه عوضی هستی
فکر کردی منو خیلی خوب میشناسی، هان؟
من میشناسمت
هزار تا مثل تو رو میشناسم
مادرای مجرد که باید از بچهشون مراقبت کنن
جز اون عصبانیت هیچ استعدادی ندارین
تو به این شغل احتیاج داری
بهترین کریه ه از دستت برمیاد و خودتماینو خوب میدونی
پس آره
معذرت خواهی میکنی
درسته؟
هرگز
سیندرلا؟ خوبی؟
یالا، یالا، پاشو، یالا
حالت خوبه؟
فکر کنم
گلهای سنبل نذاشتن بخاطر سقوط صدمهای ببینم
گل خوش شانسی توان
تو کالسکهم رو شکستی
و فلیپ رو فراری دادی
فلیپ؟
...اسـ
اسبم
همونی که واقعا کله داره
نه اون وسیلهی اسب بدون سر تو
موتور سیکلت
انجا چیکار میکردی آخه؟
سمت خونه میرفتم
و خب، وقت طلاست
مگه خونهت داره جایی گم و گور میشه؟
نه ولی مسیر خونه آره
من اهل یه قلمرو دیگه هستم
دروازه ها مدت زیادی باز نمیمونن
کافیه. منم باید جایی باشم
و بقیهی راه رو با کفش بلورین پیاده نمیرم
درسته، کفش بلورین. داستانت
داستانم؟
خب آره. همه میدوننش
میدونی دیگه. از روی کتابا تازه براش کارتون هم ساختن
کی هستی؟
الان اهمیت چندانی نداره
چون باید داستان تو رو درست کنیم
مگه نباید یه شاهزاده رو پیدا کنی؟
آره
همینطوره
خب شاید بتونم برسونمت
میخوای سوار اون وسیله بشم؟
خب آره. عاشقش میشی
اگر میخوای دوباره لپ تاپت رو ببینی" "توی "بار رونی" بیا دیدنم
بعد از غول زیر پل "اُرورا" بپیچ سمت چپ
خداییش؟
سلام؟
ببخشید، این بار رونیـه؟
امیدوارم باشه
وگرنه اون بیرون تابلوی اشتباه آویزون کردم
من "رونی" هستم
چی برات بیارم؟
روز خوش شانسیته، بچه جون
نوشیدنیهای بار تا نیمه شب نصف قیمتن
نیمه شب، هان؟ بعدش چی؟ اینجا تبدیل به کدو تنبل میشه؟
نه، آبمیوه فروشی میشه
یا... هر چیز دیگهای اون هرزه که اینجا رو خرید مینوشه
داری اینجا رو میفروشی، هان؟
خب، محله داره تغییر میکنه
و یه انتخاب نیست، کار "بلفری"ـه
چی چی؟
ویکتوریا بلفری
داره همهچیزو میخره آدمای جدید میاره
...اینجا قبلا
یه اجتماع بود
قبلا اینجا جای قشنگی بود
حالا... همه دارن پراکنده میشن
نمیشه با قدرت جنگید، درسته؟
حداقل پولشو بگیریم
به نظر نمیاد
توام روز چندان خوبی داشته باشی
از این مطمئنم که روز جالبی بوده
No comments yet. Be the first to leave one.