The first 200 lines.
"تقریبا سال اول"
صبر کن!
تو کی هستی؟
اون کی بود؟
نمیدونم
ولی دیگه برف گیر نیستیم
یکی برفها رو پارو کرده
آره
قضیهی برفروبی خیلی عجیبه، نه؟
از جاده متنفرم
خب...
از وقتی اومدیم اینجا تا حالا
چندتا آدم دیدیم، هفتتا؟
یکیشون که برفها رو پارو کرد
یکیشون هم اونیه که تابستون گذشته تو مزرعهی ذرت دیدیم و فرار کرد
دوتا قرمزبند معتاد هم دیدیم...
اون خانمی که چشم نداشت...
خانم بیچشم...
اوه و دوتا آدم مسنی که تو جتاسکی دیدیم
عالی بودن
به پروتئین نیاز داریم.
خوب زدی...
«ایستگاه یازده»
مترجم: Negar FD
حالا که جاده باز شده
شاید بتونیم بریم دنبال غذا بگردیم.
نمیخوام برم
امن نیست
اینجا زیادی خلوته
من قول ندادم، فرنک
حتی از من خوشش نمیاد
ترجیح میده کتاب بخونه
کسی اونجاست؟
سلام؟ کسی هست... سلام!
عجب... صدات خیلی واضح میاد!
صدای تو هم...
کجایی؟
واقعا نمیدونم
تنهام
توی جنگل...
پارسال از روی یخ رد شدم...
و یه جوری اینجا رو پیدا کردم
تو کجایی؟
کنار آب...
دنبال یه پزشک میگردم
واقعا اینجا به کمک احتیاج داریم.
من پزشکم
اوه
دکتر خانوادگی... تو خانوادمون همه همینن.
باشه، پس...
الو؟
شاید اگر...
الو؟ اسمت چیه؟
من جیون چادری هستم
الو؟
فرنک اسم مستعارت رو بهم گفت
چه اسم مستعاری؟
"جیون رفتنی"
خیلی داری پیشرفت میکنی...
داری میری، جیون؟
نه
کاش اون چاقو رو نگه نمیداشتی
لعنت بهت فرنک
نشان سنگی، شکوفهی سفید هستم... تمام.
نشان سنگی؟
کیرستن
شکوفه، نشان هستم... دریافت شد.
چیزی میبینی؟
سه انگشتت رو بالا گرفتی
و من...
دا...
دانا...
میخ... الان من...
خیلی، خیلی عجیبه...
کریس... و یکی از کریست...
یکی از کریست... و میخوام...
یکی از کریستالهایی که... باهاشون بازی...
من واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا
واقعا، واقعا، واقعا میخوام موهام تا زانوم باشه...
و یکی از اون کریستالهایی میخوام که
که امروز داشتیم باهاشون بازی میکردیم.
یه گردنبند با یه صدف...
من واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا
واقعا، واقعا، واقعا میخوام موهام تا زانوم باشه...
و یکی از اون کریستالهایی میخوام که...
الان چی صدات کردم؟
یه گردبند با صدف
من واقعا، واقعا، واقعا، واقعا، واقعا
واقعا، واقعا، واقعا میخوام... باشه
الان... باشه
امروز مامان خیلی از دستم عصبانی شد
کریستالهایی که امروز داشتیم باهاشون بازی میکردیم...
یه گردنبند با صدف
من واقعا، واقعا، واقعا، واقعا... باشه
واقعا میخوام...
امروز خیلی روز بدی بود و نشسته بودم تو ماشینم...
هوا تاریکه... ولی مجبورم... و با خودم گفتم بهت زنگ بزنم...
و ببینم... صدات رو بشنوم.
امروز مامان خیلی از دستم عصبانی شد
امروز خیلی روز بدی بود و من...
نشسته بودم تو ماشینم...
مامان امروز خیلی عصبانی شد
امروز خیلی روز بدی بود
هی
این کلاه گیسو ببین!
دکتر چادری؟
"دکتر یازده" اون چیه؟ آبنبات چوبی؟
بهش شلیک کن! کیرستن بهش شلیک کن!
کیرستن همین الان بهش شلیک کن!
کیرستن! کجایی؟
کیرستن بهم جواب بده!
از دستم عصبانی هستی؟
کتاب خوندنت از کنترل خارج شده!
ببخشید، باید نگاه میکردم...
این رو باید همون اول بگی.
این رو پیدا کردم...
مبدل برق برای باطری ماشینه
پس اگر کار کنه
میتونی گوشیت رو شارژ کنی
شاید بتونیم فیلم ببینیم
باشه
-اون نفر هشتم بود... -ها؟
همون خانمی که با تفنگ بین بگ بهت شلیک کرد
اوه، درسته
تو لیست آدمهایی که دیدیم نفر هشتم بود.
درسته، درسته
میدونی، در واقع یکی رو از قلم انداختیم...
خانم بین بگی در واقع نفر نهمه...
کی رو حساب نکردیم؟
اونجا تله گذاشتم...
میدونی، اون بابائه... فکر کنم مرده بود
ولی فکر کنم بعدا مرد... چون مادره با بچهها
تو تخت بودن، ولی اون روی مبل بود
گوشتش بیشتر بود.
با صدای بچههاش آهنگ درست کرده بود
فکر کنم دیجی بود
"کله گنده" خرگوشمون رو خورد!
-خب، الان چی کار کنیم؟ -باید صبح زود پاشم
بهتر نیست الان فراموشش کنیم؟
چی رو، خونه رو؟
هی، میخوای بیای خونهی من؟
نه، مرسی
-میخوای غذا بخوری؟ -نه...
میخوای چی کار کنی؟ هر کاری!
الان میتونی گوشیت رو شارژ کنی
نیازی نیست
نمیتونم زمستون اینجا بمونم
تو نیاز داری با بچههای دیگه باشی
من نیاز دارم با آدم بزرگهای دیگه باشم...
سرم...
کتاب من کجاست؟
نمیدونم... تو جیب کناری؟
چی کار کردی؟
تو برداشتیش؟
وقتی رفتم تله رو چک کنم برداشتیش؟
کیرستن
نمیشه بیرون بری
مجبور نیستم به تو گوش بدم
نمیشه بری! لعنت بهش!
ببخشید، بخاطر سرمه...
چرا اینقدر از دستم عصبانیای؟
نیستم...
تقصیر منه اگر یه بلایی سرت بیاد!
از وقتی باهات آشنا شدم یه تصمیم هم برای خودم نگرفتم!
قرار بود فقط تا خونه باهات بیام...
مجبورمون کردی از خونهی فرنک بریم
آره، ولی زیادی منتظر موندیم
برای نمایش کوفتی تو موندیم!
نگران نباش
احتمالا هنوز تو پلاستیکشه...
حتما باید "جیون رفتنی" رو سر زبونها نگه میداشتی؟
نمیتونستی جلوی خودت رو بگیری؟
صحبت کردیم، راجع بهت پرسید...
قبل از اینکه بره هم یه "گور بابای جیون"
انداختی تو مغزش که واسم بیاره؟
"فقط یادت باشه کیرستن، نمیشه روش حساب کرد."
من هرگز چنین فکری نکردم
-کجا میری؟ -میرم کتابش رو بیارم.
فرنک؟
"18 روز قبل از انقلاب زمستانی"
چقدر مغرور!
کیرستن!
تو چه بلایی سرت اومده؟
سلام؟
سلام؟
اوه خدا
سلام
من کجام؟
بذار تری رو صدا کنم، لعنت!
"چهار روز قبل از انقلاب زمستانی"
تری، بیدار شده...
بخش زایمان... اون نمرده
باشه، برین اونور... بوق بوق!
صبح بخیر
دکتر
دزدیدیمت...
سرت چطوره؟
رفتم اون دنیا؟
نه
تو این دنیایی...
No comments yet. Be the first to leave one.