The first 200 lines.
آنچه گذشت...
نمیدونیم چطوری اما این نیرو موقعی که ما تهدید شدیم از ما محافظت کرد.
بزار وارد بشم.
میخوام بدونم چطور یه نفر میتونه مثل تو باشه.
Spree بهم راهی داد که دردهام رو توش بکار بگیرم.
به نظرم بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم شبیه همیم.
- اینجا چیکار میکنی؟ - خودمم نمیدونم.
به همه جادوگرا هشدار دادم که کاماریا برگشته.
- اون یه شبحه! - ردگیریش کردن!
واقعاً دلم برات تنگ شده بود.
فکر کردم مردی.
اون داره عوض میشه، اینجا جای اون نیست.
پیوندی که داشتیم تا ابد ادامه خواهد داشت.
محاصر شدیم.
یه سورپرایز کوچیک دارم.
چه کمکی ازم بر میاد؟ آهای؟!
چند روزه همینطوره.
اصلاً تونستن اون پدیده رو دوباره بوجود بیارن؟
هر راهی به ذهنم میرسید روشون امتحان کردم.
امواج صدا، جادوی آب و هوایی،
عوامل تنشزای فیزیکی و محیطی.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
ناامید کنندهست.
یه گروه نماینده از لاهه امروز میاد
و من امیدوار بودم بهشون بگم
یه سلاح جدید برای نبرد پیش رو
علیه کاماریا داریم.
سربازا،
میخوام بابت مقاومت و همکاریتون تشکر کنم،
اما میخوایم این آزمایشها رو به حالت تعلیق در بیاریم.
میتونیم ادامه بدیم خانم.
در حال حاضر مهمتر اینه که برای شروع کالج جنگ
به کارآموز کراون ملحق بشید.
اما خانم، توی بیابون این اسلحه...
عه!
به روی چشم خانم.
ممنون خانم.
باید یه راه دیگه برای جلو بردن آزمایش ها پیدا کنیم.
نظری نداری؟
یه نگاه دقیق تر به تاثیرات اون اتفاق شاید کمک کنه.
میشه یه چیزی که اخیراً از منطقه Tarim اومده
نشونتون بدم؟
همیشه در جوارش احساس حقیر بودن میکنم.
ژنرال.
مستقیماً از کانون اون حادثه اومده.
خارقالعادهست.
تا حالا چیزی مثل این ندیدم.
هیچ چیز انسانی درونش نیست.
شک ندارم آزمایشاتم راجع به اینکه
چه اتفاقی افتاده بیشتر بهمون میگه.
و اینکه آیا میتونیم دوباره انجامش بدیم یا نه.
منو در جریان بزار.
قراره بازم آزمایشتون کنن؟
کی میدونه؟ اونا که چیزی به ما نمیگن.
امیدوارم، امکان نداره همینطوری بیخیالش بشن.
چی، یعنی دلت میخواد موش آزمایشگاهیشون باشی؟
اگه توی نبرد بهمون کمک کنه، چرا که نه.
دلت نمیخواد بدونی چه اتفاقی افتاد؟
چرا، البته که دلم میخواد.
اما ترجیح میدم به جای انگولک های ایزادورا،
خودمون ازش سر در بیاریم.
تو چی؟
دیگه خواب آلدر یا نیش مار نداشتی؟
هزارپا بود و اینکه نه.
اما یه جورایی دلم میخواست بازم میدیدم.
با اینکه ترسناک بود اما هیجان انگیز هم بود.
خیلیخب، بلودر.
میدونم تمام عمرت منتظر چنین روزی بودی.
برا چی اینجا هستیم؟
آره، کی با دستهمون ملاقات میکنیم؟
امروز صبح، اما کسی نمیگه دسته.
بهش میگیم محفلمون.
سخمت الهه گرما و آتش در مصر باستان
مصریه؟
هر محفلی به اسم یه الهه جنگ هست.
بچه ها، ظاهراً کلی شایعه راجع به
حضور ما سه نفر اینجا هست.
چیه؟!
به نظرم بعضیا میگن ما فقط به این دلیل اینجاییم
چون مادر تو پارتی بازی کرده.
بزار هرچی میخوان بگن.
خیلی زود بهشون نشون میدیم ما کی هستیم.
اون دختر معاون رئیس جمهوره؟
آره.
و مجبورش کردن تا زمانی که آموزشهای اولیه شروع بشه
همینجا توی پایگاه بمونه.
به نظر خیلی تنهاست.
دلم براش میسوزه.
موقعی که پدرش اومده بود ملاقات آلدر به عنوان کُلفت اونجا بودم.
به نظر کل این قضیه جادوگری ترسونده بودش.
یه هفته گذشته، چی فهمیدی؟
حق با تو بود.
با اینکه نشنیدم کسی اسم کاماریا رو بیاره،
اما مشخصه یه آدم قدرتمند همه چی رو کنترل میکنه.
این تجمعات پشتیبانی مالی خیلی زیادی دارن.
و خیلی هم سازمان یافته هستن.
اینا کافی نیست.
ممنونم.
و چندتا دوست پیدا کردم.
یه زن و شوهر، بانی و شین.
و به نظرم آشنا زیاد دارن.
چطور؟
اونا همیشه قبل از بقیه
میدونن مراسم بعدی
کی و کجا برگزار میشه.
امروز قراره توی مرکز خرید جمع بشن.
میتونی بهشون نزدیک بشی؟
به نظرم آره.
زنه...به نظر تنهاست.
فکر کنم به دوست احتیاج داره.
مراقب باش.
ماموریت رو فراموش نکن.
میدونی وقتی زیاد نزدیک بشی چه اتفاقی ممکنه میفته.
چرا سعی نکردی باهاش تماس بگیری؟
میدونستی وقتی رایل 10 سالش بود،
من روی هم رفته 18 روز پیش خانوادهام بودم؟
آره، گفت اینطور بوده.
چون شخصی که باهاش ازدواج کرده بودم رو تایید نکرده بودن،
تصمیم گرفتن منو دائماً ماموریت بفرستن و ما رو از هم جدا نگه دارن.
هروقت از در وارد میشدم
میدیدم دخترم داره بدون من بزرگ میشه،
و باعث میشد عصبانی تر بشم.
اونقدر عصبانی شدم تا اینکه همه چی رو فراموش کردم
بجر هدف گروه Spree.
آخرش اون بازم بدون من بزرگ شد.
هر روز باید با این مساله کنار بیام.
بعدش وقتی فهمیدم کاماریا برگشته
به این فکر افتادم که جاش
توی ارتش امنتره.
الان چی؟
چی میتونم بگم؟
به کالج جنگ خوش اومدید سخمت.
من فرمانده محفلتون هستم.
منو "ام" صدا کنید.
هروقت هر سوالی داشتید میتونید بیاید ازم بپرسید.
برخی از کلاسهای اصلیتون رو به عنوان یه محفل باهم خواهید بود،
اما بیشتر اوقات قسمتی که درش
تخصص دارید رو دنبال میکنید.
البته بعد از اینکه
به موهای خفنتون رسیدگی کردید.
نگران نباشید.
اینجا به عنوان یه واحد توی آسایشگاه هستید.
اگه خواستید برید و وسایلتون رو قرار بدید
میتونید انتهای راهرو آسایشگاهتون رو پیدا کنید.
مرخصید.
باشه.
خیلی وقته گذشته بلودر.
خوشحالم میبینمت.
سلام گرگوریو.
بعداً.
کالر،
میشه یه دقیقه وقتت رو بگیرم؟
بابت چند دقیقه پیش عذر میخوام.
نیاز به عذرخواهی نیست.
داشتم بهت زل میزدم.
چرا؟
آوازه شهرتت همه جا پیچیده.
فقط میخواستم ببینم این همه سر و صدا برا چی بوده.
شایعات اینطوری مال دوران دبیرستانن، مگه نه؟
توی کالج جنگ، شایعات یعنی اطلاعات.
فقط یه چیز شنیدم که نگرانم کرده.
سیلا.
حتماً مزخرف بوده.
آره، همینطوره.
هنوزم هست.
فقط میخوام مطمئن بشم
اینا همه مربوط به گذشته هستن.
هیچ رازی دیگه نباید باشه
که وقتی برملا شد باعث بشه
به اعتبار این گروه آسیب بزنه؟
باور کنید...
دیگه کاری با هیچ رازی ندارم.
خب...
طرف کی بود؟
اسمش گرگوریو بود.
قبلاً راجع بهش شنیدید.
شوالیهام.
- آره، توی مراسمت ورودت؟ - اوهوم.
وایستا ببینم، همونی که لیبا ازت دزدید؟
هیچکس منو ندزدید.
من وسیله نیستم.
باید قیافهتون رو میدیدید.
ببین، کل این داستان یه سوءتفاهم بود.
منو لیبا از قبل باهم بودیم.
- شرمنده، نمیدونستم. - هیچکس نمیدونست.
مثل یه راز نگهش داشته بودیم.
و بعدش رسوم جامعه High Atlantic
و ستاره ها که تعیین کردن من شوالیه تو باشم.
لیبا هیچوقت علاقه ای به رسوم نداشت.
راستش مگه اینکه اون رسم
مزخرف گفتن به تو باشه.
- به اون یکی علاقه زیادی داشت. - آره.
میدونی، اگه بود از سخنرانیت خوشش میومد.
تو اونجا بودی؟
به نظرم زیبا بود.
و دیدن اینکه مامانت به خودش میپیچه باحال بود.
و حالا یه مرد مجرد توی کالج جنگ هستی.
حتماً خیلی هیجان انگیزه.
آره، میتونی هروقت خواستی بگی جادوگر.
- عه، منظورم این نبود که... - هی، شوخی کردم.
No comments yet. Be the first to leave one.