The first 200 lines.
به اونا نگاه نکنید
سومی
تاکا
تازه دارم دوباره به گفتنِ اسامی عادت میکنم
چند وقته که اینجا تنها بودی؟
اوه، سالهاست
یا احتمالاً چند ماهه
پس...
وضعیتِ ترسناک و پرخطر خونۀ جدیدم رو دیدید
چیزی نبود که انتظار داشتیم
خب... یه نبرد کوچیک بود
حتماً یه نبرد افسانهای بوده
بیشترش نومیدانه و غمناک بود
دقیقاً چه اتفاقی برای مکانیزمی افتاد که قلعه رو حرکت میده؟
اون ذوبش کرد
بیخیال
پس شما عضوی از دربار این خونآشامی بودید که بهش میگید چو؟
آره. تو ژاپنِ شمالی
خیلی دور از هر جایی
همگی تو قلعۀ مخفیش زندگی میکردیم
تو قلعهش گیر افتاده بودیم
تو بچگی به دربارِ مخفیِ چو اهدا شده بودیم
داشتن یه انسان به عنوانِ نگهبان افتخاری سرگرمش میکرد
البته نه اینکه نیازی به محافظت داشته باشه
گاهی اوقات،
براش لذت بخش بود که ما اجازه بدیم یه شکارچی
از بین سربازهاش رد شه و وارد دربارش بشه
هر روز همینجوری بود
یه وحشت جدید
یه مجازاتِ جدید
نوعِ جدیدی از اعمالِ سلطۀ کاملش با خودستایی بهمون
هر روز بردگی بود
هر روز مرگ بود
و مجبور بودیم همش رو تماشا کنیم
چو پیر و مغرور بود
اون با عمر جاودان جایی زندگی کرده بود که دستِ هیچ ارتشی بهش نمیرسید
هیچ قدرتِ برتری نمیتونست کارش رو تموم کنه
ما فقط تماشا کردیم
و یاد گرفتیم
سالها صرفِ بررسی سبکِ زندگیش کردیم...
نحوۀ جنگیدنش رو زیر نظر گرفتیم
از هر پیروزیش درسی گرفتیم
تمام نقاط ضعفش رو حفظ کردیم
زندگیهامون خلاصه شده بود تو نقشه کشیدن برای کشتنش
کتابهاش رو خوندیم
و به افسانهش گوش کردیم
و تنها آرزومون فرصتی برای آزاد کردن مردممون از چنگ و دندونش بود
و بعدش اون رفت
به دربار جنگی دراکولا احضار شد
ما همۀ نگهبانهاش رو کشتیم
و مردم دربارِ مخفی رو در عرض چند روز آزاد کردیم
ولی چو همیشه قرار بود برگرده
برای همین عازمِ شکارش شدیم
چون اگه برگرده به دربارش،
دوباره همه چی از اول شروع میشه
اگه واقعاً مُرده،
پس خونآشامهای دیگه بالأخره دربارش رو تصاحب میکنن
و آزادیِ ما بیمعنی میشه
ما یه دوست لازم داریم، آلوکارد
شما به راهنمایی نیاز دارید
شاید یکی دو تا سلاح جدید
شاید بهتر باشه کمی جادو یاد بگیرید
جادو؟
- واقعاً؟ - جادو
برنامهمون چیه؟
خب... برنامهمون چیه؟
همیشه مثل قبله
کارمیلا همیشه یه نقشه داره
اون آدمِ خیالبافیه، استریگا
نه
هیچوقت نمیگه "جمع شید، دخترها. میخوام یه رویایی براتون تعریف کنم"
همیشه سلاحش رو تو هوا تکون میده
و میگه "خونآشامها و خواهرها یه نقشه دارم!"
بگو که اشتباه میکنم
نه، اشتباه نمیکنی
ولی اون ما رو به اینجا رسوند
به خاطر کارمیلاست که تونستیم تو یه قلعۀ رویایی عاشق بشیم
خدای من، مورانا
مثل لینور حرف میزنی
اگه حالم از موهات بهم بخوره بازم عاشقانهست؟
خفه شو
رابطهمون شگفت انگیز بوده و خودتم این رو میدونی
آره. اعتراف میکنم، باشه؟
شگفت انگیز بوده
ولی اینم یادمه که رسیدن به اینجا چقدر سخت بود
تو و کارمیلا فقط الان و آینده رو میبینید
من نمیتونم گذشته رو رها کنم
کارمیلا هم نمیتونه
هنوز کابوسهایی در مورد سالهای قبل از کشتن خونآشامی که تبدیلش کرد میبینه
اون فراموش نمیکنه، استریگا. فقط به آینده نگاه میکنه.
ولی تسخیر و کنترل باریکهی زمینی به مساحت 800 مایل...
این بزرگه
نقشهی بزرگیه
رویای بزرگیه
نقشه لعنتی
،این کاریه که همیشه میکنه این ایدهها رو ابداع میکنه
و انتظار داره ما سه تا عملیش کنیم
ولی ممکنه؟ از نظر نظامی؟
به طور نظری؟
نیاز به اطلاعاتِ بیشتری از منطقه دارم
ولی به طور نظری؟ گفتی پاسبانی ازش سخت میشه
یعنی، مجبور میشیم اطراف باریکه رو حصار کشی کنیم؟
اوه، نه
مرز کاملاً خیالی میشه
مسئلهی اصلی قرار دادن گشتهای نگهبانی چرخشی تو مرزه،
ساختِ برجهای نگهبانی، تسخیر شهرها،
و تشکیل اردوگاههای مستحکم برای جمع کردنِ انسانها توش
پس میدونی که میتونی انجامش بدی
خب، شاید
احتمالاً
ولی سخت میشه
هر کاری که ارزشِ انجام داشته باشه سخته
و فقط فکر کن: اگه انجامش بدیم،
تو فرمانده ارتشِ یه امپراتوری میشی
چی؟
ما صاحب و حاکمِ زمینهای بین اینجا و بریلا میشیم
تقریباً تا دریای سیاه
این یه کشور یا منطقه نیست، عشقم
این یه امپراتوریه!
یه ارتشِ امپراتوری
که تمام آموزههای امپراتوریهای باستان رو اجرایی میکنه
اگه بتونی تو جنگ پیروز شی، میتونم ساختارِ امپراتوری رو تکمیل کنم
پس اینجوری انجامش میده
هرزهی وحشتناک به فکرمون نفوذ میکنه
و بهمون الهام میبخشه دیوونگیش رو عملی کنیم
آره، همینطوره
ولی تصور کن
تصور کن
یه امپراتوری تحتِ حکومت چهار زن
خونآشامها و خواهرها
خونآشامها و خواهرها،
ما یه نقشه داریم
شاید دیوونه باشن، ولی حواسشون جمعه
وقتِ بازی کردنه
استادی به خرج بده، مرد جوان
کاهنِ اعظم سالا!
دوباره بابتِ این فرصت برای کسبِ بینشی نسبت به فلسفهی جدید و شگفتانگیزتون تشکر میکنم
ای کاش جوری باهام حرف نزنی انگار دیوونهم،
سنت جرمین
من یه بچهی روانی نیستم
که اگه سرم رو نوازش نکنی خودم رو خیس کنم
خب... معذرت میخوام
معذرت لازم نیست
فقط بهتر باش
بله. البته. ممنون
جای... قشنگیه
خیلی قشنگه
همین کفایت میکنه
این بخشی از کتابخونهست. میتونی از اینجا شروع کنی.
روشِ قفسهبندیتون خیلی اصیله
بله، خب...
با توجه به شرایط کلی، دیگه نیازی بهشون نبود
ولی تو قانعم کردی
که شاید هنوزم یه ارزشی داشته باشن
خب... مشغول شو
میشه اشاره کنم که مجسمهای که از دیوار آویزون کردید برعکسه؟
وقتی مهمونمون رسید کله پا شد
چیزی نیست که زیاد بهش فکر کنیم
شاید حتی الان جهتِ درستی رو نشون میده
به سمتِ جهنم
جایی که موجود شبرو ازش اومد. "مهمونتون"
چرا بهشون میگیم "موجوداتِ شبرو،"
سنت جرمین؟
خب، چون...
اونا فقط شبها میان بیرون، به گمونم
یا ترجمهی سادهای از یه کلمهی دراز پروسیه
ولی اونا نور میارن
و حتی معنی اسمِ لوسیفر "آورندهی نوره"
تو ایمانت به خدا رو از دست دادی، کاهنِ اعظم؟
نه اصلاً
خدا همه چی رو خلق کرده
خدا جهنم رو خلق کرده
اگه خدا بینقصه،
پس فرستادنِ لوسیفر به جهنم نقشۀ خودشه
حکمتِ جهنم و موجوداتِ شبروش
حکمتِ خداست
متوجه نمیشی چطور همش به طرز وحشتناکی با عقل جور در میاد؟
البته که شگفت انگیزه
بگو ببینم...
اون نماد رو چطوری برای مشخص کردن خودتون ابداع کردید؟
این؟
کسایی از ما که شاهد حضور مهمون بودیم میبندیمش
چون خودش اون رو بهمون داد
میدونی معنیش چیه؟
- این نشانِ اونه - نه، سالا
این نماد شیمیاییِ سولفوره
که فیلسوفها ازش برای اشاره به جهنم استفاده میکنن
ما نشانِ جهنم رو به بازو بستیم؟
بله
خارقالعادهست!
البته
تو مرد خردمندی هستی، سنت جرمین
اعتراف میکنم تردیدهایی در موردت داشتم
ولی خوشحال میشم که دانشت رو با ما در میون بذاری
خواهش میکنم! شروع کن!
گنج بیشتری برامون پیدا کن
تا شاید دانشِ خودمون رو نسبت به حقیقتِ امور افزایش بدیم
به زودی برات نون و شراب میارن
ولی خواهش میکنم...
فعلاً از این سال بیرون نرو
No comments yet. Be the first to leave one.