Napoleon

Napoleon (Napoléon)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Napoleon 1927 1080p BluRay x264-USURY
Napoleon 1927 720p BluRay x264-USURY
Napoleon 1927 720p BluRay x264 x0r
Napoleon 1927 1080p BluRay H264 AAC-RARBG
Napoleon 1927 720p BluRay H264 AAC-RARBG
A Commentary by RevivedCinema
🔵T.me/RevivedCinema🔵

Tags

BluRay
x264
720p
720
1080
Published on: 2021-06-22
Downloads: 87
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫ارائه‌ای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema

‫‹کِوین براونلو› بازسازیِ فیلمِ ناپُلِئون به کارگردانیِ ‫‹اَبِل گانس› را در سالِ ۱۹۶۹ شروع کرد و بعد منجر به...

‫همکاری با آرشیوِ ملّیِ مؤسّسۀ فیلمِ بریتانیا شد.

‫در سالِ ۲۰۰۰ این نسخۀ طولانی‌تر تولید شد.

‫این امر با استفاده از کلّیۀ برش‌هایِ فیلم ‫که تا کنون به دست آمده، صورت گرفت.

‫این بازسازیِ دیجیتالیِ جدید با استفاده از ‫نگاتیوِ ۲٬۰۰۰ فیلم انجام شده است.

‫در سراسرِ فیلم، آهنگ‌ها و ته‌رنگ‌هایِ ‫فیلم به صورتِ کامل تولیدِ مجدّد شده‌اند.

‫با استفاده از ابزارهایِ بازسازیِ پیشرفته، ‫تصویر پایدار شده، آسیب و افتِ کیفیتِ آن...

‫به صورتِ اساسی ترمیم گردیده و گسترۀ ‫وسیعی از منابعِ فیلم یکپارچه شده است.

‫ناپُلِئون

‫کارگردان: اَبِل گانس

‫«مایلم که از بازپسینانِ خود باشم،

‫تا به چشمِ خویش ببینم که یک شاعر...

‫چگونه درباره‌ام می‌اندیشد، ‫احساس می‌کند و به زبان می‌آورد.» ‫– ناپُلِئون

‫تمامیِ رویدادها و نقلِ‌قول‌هایی که ‫به صورتِ مستقیم از تاریخ ذکر شده‌اند،

‫با واژۀ ‹هیستوریکال› همراه‌اند.

‫در طیِ زمستانِ به‌یادماندنیِ سالِ ۱۸۷۳ میلادی،

‫هنگامی که تودۀ برفِ زیادی...

‫در حیاطِ مدرسۀ ‹برییِن کالج› انباشته شده بود... ‫(مدرسه‌ای نظامی در فرانسه ویژۀ فرزندانِ نجیب‌زادگان)

‫ناپُلِئون بُناپارت

‫ده نفر در برابرِ چهل نفر.

‫پدرانِ روحانی، دانش‌آموزان را ‫به این نبردها ترغیب می‌کردند...

‫و آن‌هایی را که در این میان با خَلقِ ‫استراتژیِ جدید و یا مهارتشان...

‫از دیگران متمایز بودند، تشویق می‌کردند.

‫امروز، کنجکاویِ آن‌ها بسیار شدّت گرفته است...

‫سردسته‌هایِ تیمِ مقابل، ‹فیلیپو› و ‹پِکادوک›،

‫دشمنانِ شخصیِ ناپُلِئون در برییِن بودند.

‫بر حسبِ تصادف در آینده مشخص می‌شود که ‫این دو در دورانِ امپراتوریِ ناپُلِئون،

‫در قامتِ مخالفانش با هم متّحد می‌شوند.

‫به امیدِ غافلگیریِ ناپُلِئون...

‫‹تریستان فلوری›، شاگردآشپز.

‫مواظب باش ناپُلِئون...!

‫«فیلیپو داره سنگ می‌ذاره داخلِ گلوله‌هایِ برفی‌ش!»

‫«ممنونم!»

‫با صلابتی غیرمنتظره، دستور می‌داد...

‫و در میانِ این نبرد، بی‌حرکت نظاره‌گر بود.

‫«برندۀ این نبرد جلو بیاد!»

‫«اسمت چیه؟»

‫«ناپُلِئون.» ‫(با همان لهجۀ کُرسیکایی‌اش، ‫نامش را این‌گونه تلفّظ کرد: ناپ-آی-اونی.)

‫«چی گفتی؟ پوشال داخلِ بینی؟»

‫«پسرم، آیندۀ روشنی در پیش داری.

‫یادت باشه این ‹پیچِگرو› بود که این حرف رو بهت زد.»

‫درسِ جغرافیا: مطالعۀ آب‌و‌هوایِ جزایر.

‫«از اون‌جایی‌که کُرسیکا ‫یه جزیرۀ نیمه‌متمدّنه...»

‫کُرسیکا، زیباترین جزیرۀ جهان است.

‫«اوه! داشتم فراموش می‌کردم.

‫یه صخر‌ۀ کوچکِ بی‌نام و نشان در اقیانوس...»

‫‹سنت-هلن› ‫(جزیره‌ای در جنوبِ اقیانوسِ اطلس، تحتِ سلطۀ بریتانیا)

‫استادان و دانش‌آموزان، همگی...

‫این بچّۀ مغرورِ آتشین‌مزاج را...

‫که میانِ آنان در انزوایی درنده ‫زندگی می‌کرد، دوست نداشتند.

‫این‌جا خیلی غمگینم...

‫قلبم برایِ این مردمی که...

‫اطرافم را گرفته‌اند، ساخته نشده.

‫امّا من تحمّل خواهم کرد.

‫کسی چه می‌داند، ممکن است روزی فرا برسد ‫که بتوانم آزادی را به میهنم بازگردانم.

‫سرنوشتِ یک امپراتوری اغلب ‫به دستانِ یک مرد رقم می‌خورد. ‫– ناپُلِئون

‫«ناپُلِئون داره تو رخت‌خوابش نامه قایم می‌کنه، آقا.»

‫تنها مایۀ تسلّیِ بُناپارت، ‫پستویِ تریستان فلوری است.

‫مونسی شکوهمند در تیره‌روزی،

‫هدیه‌ای از طرفِ داییِ پدرش، ‹پاراویچینی›،

‫عقاب‌بازِ بزرگِ ‹آژاکسیو›.

‫«کی عقابِ من رو آزاد کرد؟»

‫«پس همه‌تون گناهکارید!»

‫«فکر می‌کنی کی هستی؟»

‫«یه مرد!»

‫«من معتقدم که اون به یه جایی می‌رسه.

‫مثلِ سنگِ گرانیتِ حرارت‌دیدۀ آتشفشان، سرسخته.»

‫ناپُلِئون و انقلابِ فرانسه

‫نُه سال بعد در باشگاهِ انقلابیِ ‹کلاب دِس کوردِلییِرز›. ‫(محفلی دوستانه و محبوب در زمانِ انقلابِ فرانسه)

‫مرگ بر ستمگر

‫‹کَمیل دِسمولینز›، منشیِ ‹دانتون›، و همسرش، ‹لوسیِل›.

‫سه خداوندگار...

‫دانتون...

‫‹مارا›...

‫‹روبسپییِر›...

‫«وِرّاج‌ها!»

‫«دوستِ شما، ‹دیتریک›، افسری از ارتشِ راین را ‫همراه با سرودی به اسمِ ‹مارسیز›، به این‌جا فرستاده.

‫نسخه‌هایی از این سرود را...

‫قبل از برگزاریِ جلسه، در بینِ مردم توزیع کنیم؟»

‫«گوش بدید!»

‫جمعیتِ حاضر احساس کردند که ‫شعله‌ای دارد افروخته می‌شود؛

‫شعله‌ای که می‌تواند تاریخِ جهان را تغییر دهد.

‫«اسمت چیه؟»

‫‹روگی دِ لایِل›.

‫«مردم، بشینید!»

‫«بیایید این سرود رو یاد بگیریم، بچّه‌ها.»

‫«اون بیرون مثلِ خر عَرعَر می‌کنن.»

‫«من به نیابت از مردم فرانسه، ‫از شما تشکّر می‌کنم، موسیو.

‫سرودِ میهنیِ شما توپخانه‌هایِ ‫بسیاری رو نجات خواهد داد.»

‫«سپاسگزارم ستوان.

‫اسمتون رو بهم بگید تا بتونم ‫پیشگویی‌تون رو به خاطر بسپارم.»

‫«ناپُلِئون بُناپارت.»

‫در خانه‌ای فقیرانه

‫سکانسِ از دست رفته:

‫بُناپارت محلّ‌ِ اقامتش در پاریس را ‫با دو مردِ کُرسیکایی‌،

‫‹پوزو دی بورگو› و ‹سالیچِتی›، که از او ‫خوشِشان نمی‌آید، تقسیم می‌کند.

‫بُناپارت آن‌قدر در مضیقه است که...

‫با مقوّا برایِ خودش ‫یک جفت چکمه درست می‌کند.

‫آن روز در میانِ آن ثروتمندانِ بی‌عار،

‫‹ژوزِفین دِ بوهارنه›،

‫به دنبالِ مادمازِل ‹لِنورمَنت›، ‫کف‌بینِ معروف، می‌گشت.

‫«چه اقبالِ شگفت‌انگیزی... ‫مادام، شما قرار است ملکه شوید!»

‫شبِ دهمِ اوت، ‫ناگهان شورش گسترده شد...

‫و پژواکِ یورش به تاجِ پادشاهی در ‫سرِ بُناپارت طنین‌انداز شد.

‫گوشه‌هایی از یک رویدادِ بزرگ، ‫که از پسِ اتاقی کوچک دیده می‌شود.

‫دل بستن به قتلِ عام، کار بیهوده‌ای است.

‫اگر مواظب نباشیم،

‫بهترین ثمره‌هایِ انقلاب، ‫از دست خواهند رفت.

‫در مجلسِ ملّی، مرگِ دردناکِ مقامِ سلطنت.

‫«اگر انقلاب کوره است، ‫همانا کارگاهِ آهنگری نیز است!

‫بیایید تا همین الآن جمهوری را بسازیم!»

‫این مردان چقدر بزدل و پست هستند.

‫مردم به زحمت ارزشِ چنین دردسری را دارند.

‫هر کدام به دنبال پیشبردِ منافعِ خویش هستند...

‫و برایِ رسیدن به موفّقیت...

‫دست به اعمالِ شنیعی می‌زنند.

‫اعلامیۀ حقوقِ بشر و شهروند

‫«این کاری است که امروز شما ‫با حکومتِ سلطنتی کرده‌اید.»

‫هر لحظه‌ای که می‌گذشت،

‫هم‌زمان با فروپاشیِ سلطنت،

‫ناپُلِئون احساسِ مبهمی داشت؛ ‫از سرچشمۀ نوری که...

‫در درونش در حالِ شعله‌ور شدن بود.

‫بُناپارت که سال‌ها به کُرسیکا برنگشته بود،

‫همراه با خواهرش ‹اِلیزا›، ‫واردِ آژاکسیو می‌شوند،

‫تا احساساتِ ملّی‌گرایانه را احیا کنند.

‫اِلیزا بُناپارت

‫‹مادر لتیزیا›!

‫بهترین دوستِ خانوادۀ بُناپارت،

‫‹سانتو-ریچیِ› چوپان.

‫«سلام، پسرعمو!»

‫«الان وقتِ تفریح نیست، ناپُلِئون.»

‫«باید بلافاصله از حقایقِ وحشتناکی باخبر بشی.»

‫«پائولی، پیر و بزرگِ ما،

‫پدرِ موردِ احترامِ همۀ ما،

‫قصد داره ما رو به انگلیسی‌ها بفروشه.»

‫«تا من زنده‌م، هرگز کُرسیکا ‫به تصرّفِ انگلیسی‌ها در نمی‌آد.»

‫تمامیِ صحنه‌هایِ کُرسیکا...

‫دقیقاً در مکان‌هایی که حوادث رخ داده...

‫فیلم‌برداری شده‌اند. ‫(یادداشت مؤلّف)

‫خانه‌اش.

‫ناپُلِئون در ۱۵ اوتِ ۱۷۶۹ ‫در این خانه متولّد شده است.

‫روستایش.

‫ناپُلِئون برایِ تأمّل در سرنوشتِ ‫زادبومِ کوچکِ خویش، به غارِ کازونی،

‫محلّ‌ِ رؤیاهایِ جوانی‌اش، آمد.

‫خانواده‌اش.

‫پوزو دی بورگو، دادستانِ کنونیِ کُرسیکا و دفتردارِ پائولی،

‫حسادتِ شدیدی به خانوادۀ ناپُلِئون داشت.

‫ناپُلِئون به عنوانِ نمایندۀ رسمیِ فرانسه،

‫از طرفِ افرادی مانندِ پائولی که طرفدارِ...

‫حکومتِ انگلیس بودند، طرد شد.

‫و این قضیه بذرِ کینه را ‫در دلِ پوزو پرورش داد.

‫«مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»

‫ناپُلِئون با نادیده گرفتنِ توصیه‌هایِ خانواده‌اش،

‫مبنی بر فرار از خشمِ مردم،

‫هر روز به پرتگاهِ متروکۀ ‫‹لِس سانگوینیرس› می‌رفت...

‫تا دربارۀ آینده با دوستِ خود، ‫اقیانوس، گفت‌وگو کند.

‫پائولی

‫«ناپُلِئون بُناپارت به واسطۀ ‫مکاتباتِ پنهانی‌ش با مجلس،

‫حالا، جدّی‌ترین مانعِ اتّحادِ ما با انگلیسه.

‫به نامِ کُرسیکا، سرزمینِ آبا و اجدادی،

‫اجازه بدید که اون رو بکُشم!»

‫در ‹مولِن دو روی›، جایی که سیاست حاکم است. ‫(یکی از سه آسیابِ یخچالیِ روستایِ ترویس مولِنز)

‫دستورِ قضایی: ‫خطاب به مقاماتِ مدنی و نظامی برایِ تعقیب و ‫دستگیریِ ناپُلِئون بُناپارت، به دلیلِ خیانت به کشورش.

‫مبلغِ پانصد پوند به کسی که زنده یا مردۀ او را ‫به شورایِ کُرسیکا بیاورد، پرداخت خواهد شد. ‫– پائولی.

‫برادرانِ ناپُلِئون، ‹لوسیِن› و ‫‹جوزِف›، در لباسِ مبدّل...

‫برایِ کمک گرفتن از مقاماتِ فرانسوی...

‫عازمِ ‹کالوی› شدند. ‫(شهری کوچک در شمالِ غربیِ کُرسیکا)

‫«چی کار می‌خوای بکنی؟»

‫«یه کاری می‌کنم، مادر!»

‫زندگیِ این افسرِ جوان،

‫از این لحظه تا زمانِ بازگشتش به فرانسه،

‫تبدیل به یکی از شگفت‌انگیزترین ‫داستان‌هایِ ماجراجویانه می‌شود.

‫«اسپانیا، سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما، حامیِ ‹بوتافوکو› است! ‫(یکی از نجیب‌زادگانِ کُرسیکایی و از مخالفانِ ناپُلِئون)

‫مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»

‫«خیر، ایتالیا سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما، ‫حامیِ دوکِ ‹ساوی› است! ‫(یکی از سرزمین‌هایِ الحاقی به فرانسه)

‫مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»

‫«خیر، انگلستان سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما، ‫حامیِ پائولی است!

‫مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»

‫«خیر... سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما فرانسه است،

‫همراه با من!»

‫«اگر می‌توانستید رؤیایی که ‫روحم رو آزار می‌ده، درک کنید،

‫همگی از من تبعیت می‌کردید!»

‫«مگر نمی‌بینید که فرانسه مادرِ همۀ ماست؟»

‫«باور کنید...

‫مردی میاد که امیدِ ملّت رو...

‫دوباره به هم پیوند می‌ده و سپس...»

‫«ما با فرانسه در جنگیم!»

‫«من این پرچم رو برمی‌دارم. ‫این پرچم برایِ شما زیادی بزرگه!»

‫خبرِ اعلانِ جنگ، در ارتباط با فرارِ بُناپارت، ‫مردم را به وجد آورد.

‫دریا – آخرین چارۀ تبعید.

‫«بدونِ بادبان – بدونِ پارو!»

‫«پرچم رو بهتون برمی‌گردونم!»

‫سرانجام، در ۲۶ ماهِ مِۀ ۱۷۹۳،

‫پس از تعقیب و گریزی قهرمانانه،

‫ناپُلِئون با قایقِ ‹اوچیا›یی‌اش رهسپارِ دریا شد. ‫(بخشِ کوچکی در کُرسیکا)

‫قانون‌شِکنان.

‫همواره بیشه از قانون‌شِکنان محافظت می‌کند.

‫بادِ گرم و ناخوشایندی وزیدن گرفت.

‫ناپُلِئون از ترسِ طوفان، ‫سعی کرد که نزدیکِ ساحل بماند.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left