The first 200 lines.
ارائهای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema
‹کِوین براونلو› بازسازیِ فیلمِ ناپُلِئون به کارگردانیِ ‹اَبِل گانس› را در سالِ ۱۹۶۹ شروع کرد و بعد منجر به...
همکاری با آرشیوِ ملّیِ مؤسّسۀ فیلمِ بریتانیا شد.
در سالِ ۲۰۰۰ این نسخۀ طولانیتر تولید شد.
این امر با استفاده از کلّیۀ برشهایِ فیلم که تا کنون به دست آمده، صورت گرفت.
این بازسازیِ دیجیتالیِ جدید با استفاده از نگاتیوِ ۲٬۰۰۰ فیلم انجام شده است.
در سراسرِ فیلم، آهنگها و تهرنگهایِ فیلم به صورتِ کامل تولیدِ مجدّد شدهاند.
با استفاده از ابزارهایِ بازسازیِ پیشرفته، تصویر پایدار شده، آسیب و افتِ کیفیتِ آن...
به صورتِ اساسی ترمیم گردیده و گسترۀ وسیعی از منابعِ فیلم یکپارچه شده است.
ناپُلِئون
کارگردان: اَبِل گانس
«مایلم که از بازپسینانِ خود باشم،
تا به چشمِ خویش ببینم که یک شاعر...
چگونه دربارهام میاندیشد، احساس میکند و به زبان میآورد.» – ناپُلِئون
تمامیِ رویدادها و نقلِقولهایی که به صورتِ مستقیم از تاریخ ذکر شدهاند،
با واژۀ ‹هیستوریکال› همراهاند.
در طیِ زمستانِ بهیادماندنیِ سالِ ۱۸۷۳ میلادی،
هنگامی که تودۀ برفِ زیادی...
در حیاطِ مدرسۀ ‹برییِن کالج› انباشته شده بود... (مدرسهای نظامی در فرانسه ویژۀ فرزندانِ نجیبزادگان)
ناپُلِئون بُناپارت
ده نفر در برابرِ چهل نفر.
پدرانِ روحانی، دانشآموزان را به این نبردها ترغیب میکردند...
و آنهایی را که در این میان با خَلقِ استراتژیِ جدید و یا مهارتشان...
از دیگران متمایز بودند، تشویق میکردند.
امروز، کنجکاویِ آنها بسیار شدّت گرفته است...
سردستههایِ تیمِ مقابل، ‹فیلیپو› و ‹پِکادوک›،
دشمنانِ شخصیِ ناپُلِئون در برییِن بودند.
بر حسبِ تصادف در آینده مشخص میشود که این دو در دورانِ امپراتوریِ ناپُلِئون،
در قامتِ مخالفانش با هم متّحد میشوند.
به امیدِ غافلگیریِ ناپُلِئون...
‹تریستان فلوری›، شاگردآشپز.
مواظب باش ناپُلِئون...!
«فیلیپو داره سنگ میذاره داخلِ گلولههایِ برفیش!»
«ممنونم!»
با صلابتی غیرمنتظره، دستور میداد...
و در میانِ این نبرد، بیحرکت نظارهگر بود.
«برندۀ این نبرد جلو بیاد!»
«اسمت چیه؟»
«ناپُلِئون.» (با همان لهجۀ کُرسیکاییاش، نامش را اینگونه تلفّظ کرد: ناپ-آی-اونی.)
«چی گفتی؟ پوشال داخلِ بینی؟»
«پسرم، آیندۀ روشنی در پیش داری.
یادت باشه این ‹پیچِگرو› بود که این حرف رو بهت زد.»
درسِ جغرافیا: مطالعۀ آبوهوایِ جزایر.
«از اونجاییکه کُرسیکا یه جزیرۀ نیمهمتمدّنه...»
کُرسیکا، زیباترین جزیرۀ جهان است.
«اوه! داشتم فراموش میکردم.
یه صخرۀ کوچکِ بینام و نشان در اقیانوس...»
‹سنت-هلن› (جزیرهای در جنوبِ اقیانوسِ اطلس، تحتِ سلطۀ بریتانیا)
استادان و دانشآموزان، همگی...
این بچّۀ مغرورِ آتشینمزاج را...
که میانِ آنان در انزوایی درنده زندگی میکرد، دوست نداشتند.
اینجا خیلی غمگینم...
قلبم برایِ این مردمی که...
اطرافم را گرفتهاند، ساخته نشده.
امّا من تحمّل خواهم کرد.
کسی چه میداند، ممکن است روزی فرا برسد که بتوانم آزادی را به میهنم بازگردانم.
سرنوشتِ یک امپراتوری اغلب به دستانِ یک مرد رقم میخورد. – ناپُلِئون
«ناپُلِئون داره تو رختخوابش نامه قایم میکنه، آقا.»
تنها مایۀ تسلّیِ بُناپارت، پستویِ تریستان فلوری است.
مونسی شکوهمند در تیرهروزی،
هدیهای از طرفِ داییِ پدرش، ‹پاراویچینی›،
عقاببازِ بزرگِ ‹آژاکسیو›.
«کی عقابِ من رو آزاد کرد؟»
«پس همهتون گناهکارید!»
«فکر میکنی کی هستی؟»
«یه مرد!»
«من معتقدم که اون به یه جایی میرسه.
مثلِ سنگِ گرانیتِ حرارتدیدۀ آتشفشان، سرسخته.»
ناپُلِئون و انقلابِ فرانسه
نُه سال بعد در باشگاهِ انقلابیِ ‹کلاب دِس کوردِلییِرز›. (محفلی دوستانه و محبوب در زمانِ انقلابِ فرانسه)
مرگ بر ستمگر
‹کَمیل دِسمولینز›، منشیِ ‹دانتون›، و همسرش، ‹لوسیِل›.
سه خداوندگار...
دانتون...
‹مارا›...
‹روبسپییِر›...
«وِرّاجها!»
«دوستِ شما، ‹دیتریک›، افسری از ارتشِ راین را همراه با سرودی به اسمِ ‹مارسیز›، به اینجا فرستاده.
نسخههایی از این سرود را...
قبل از برگزاریِ جلسه، در بینِ مردم توزیع کنیم؟»
«گوش بدید!»
جمعیتِ حاضر احساس کردند که شعلهای دارد افروخته میشود؛
شعلهای که میتواند تاریخِ جهان را تغییر دهد.
«اسمت چیه؟»
‹روگی دِ لایِل›.
«مردم، بشینید!»
«بیایید این سرود رو یاد بگیریم، بچّهها.»
«اون بیرون مثلِ خر عَرعَر میکنن.»
«من به نیابت از مردم فرانسه، از شما تشکّر میکنم، موسیو.
سرودِ میهنیِ شما توپخانههایِ بسیاری رو نجات خواهد داد.»
«سپاسگزارم ستوان.
اسمتون رو بهم بگید تا بتونم پیشگوییتون رو به خاطر بسپارم.»
«ناپُلِئون بُناپارت.»
در خانهای فقیرانه
سکانسِ از دست رفته:
بُناپارت محلِّ اقامتش در پاریس را با دو مردِ کُرسیکایی،
‹پوزو دی بورگو› و ‹سالیچِتی›، که از او خوشِشان نمیآید، تقسیم میکند.
بُناپارت آنقدر در مضیقه است که...
با مقوّا برایِ خودش یک جفت چکمه درست میکند.
آن روز در میانِ آن ثروتمندانِ بیعار،
‹ژوزِفین دِ بوهارنه›،
به دنبالِ مادمازِل ‹لِنورمَنت›، کفبینِ معروف، میگشت.
«چه اقبالِ شگفتانگیزی... مادام، شما قرار است ملکه شوید!»
شبِ دهمِ اوت، ناگهان شورش گسترده شد...
و پژواکِ یورش به تاجِ پادشاهی در سرِ بُناپارت طنینانداز شد.
گوشههایی از یک رویدادِ بزرگ، که از پسِ اتاقی کوچک دیده میشود.
دل بستن به قتلِ عام، کار بیهودهای است.
اگر مواظب نباشیم،
بهترین ثمرههایِ انقلاب، از دست خواهند رفت.
در مجلسِ ملّی، مرگِ دردناکِ مقامِ سلطنت.
«اگر انقلاب کوره است، همانا کارگاهِ آهنگری نیز است!
بیایید تا همین الآن جمهوری را بسازیم!»
این مردان چقدر بزدل و پست هستند.
مردم به زحمت ارزشِ چنین دردسری را دارند.
هر کدام به دنبال پیشبردِ منافعِ خویش هستند...
و برایِ رسیدن به موفّقیت...
دست به اعمالِ شنیعی میزنند.
اعلامیۀ حقوقِ بشر و شهروند
«این کاری است که امروز شما با حکومتِ سلطنتی کردهاید.»
هر لحظهای که میگذشت،
همزمان با فروپاشیِ سلطنت،
ناپُلِئون احساسِ مبهمی داشت؛ از سرچشمۀ نوری که...
در درونش در حالِ شعلهور شدن بود.
بُناپارت که سالها به کُرسیکا برنگشته بود،
همراه با خواهرش ‹اِلیزا›، واردِ آژاکسیو میشوند،
تا احساساتِ ملّیگرایانه را احیا کنند.
اِلیزا بُناپارت
‹مادر لتیزیا›!
بهترین دوستِ خانوادۀ بُناپارت،
‹سانتو-ریچیِ› چوپان.
«سلام، پسرعمو!»
«الان وقتِ تفریح نیست، ناپُلِئون.»
«باید بلافاصله از حقایقِ وحشتناکی باخبر بشی.»
«پائولی، پیر و بزرگِ ما،
پدرِ موردِ احترامِ همۀ ما،
قصد داره ما رو به انگلیسیها بفروشه.»
«تا من زندهم، هرگز کُرسیکا به تصرّفِ انگلیسیها در نمیآد.»
تمامیِ صحنههایِ کُرسیکا...
دقیقاً در مکانهایی که حوادث رخ داده...
فیلمبرداری شدهاند. (یادداشت مؤلّف)
خانهاش.
ناپُلِئون در ۱۵ اوتِ ۱۷۶۹ در این خانه متولّد شده است.
روستایش.
ناپُلِئون برایِ تأمّل در سرنوشتِ زادبومِ کوچکِ خویش، به غارِ کازونی،
محلِّ رؤیاهایِ جوانیاش، آمد.
خانوادهاش.
پوزو دی بورگو، دادستانِ کنونیِ کُرسیکا و دفتردارِ پائولی،
حسادتِ شدیدی به خانوادۀ ناپُلِئون داشت.
ناپُلِئون به عنوانِ نمایندۀ رسمیِ فرانسه،
از طرفِ افرادی مانندِ پائولی که طرفدارِ...
حکومتِ انگلیس بودند، طرد شد.
و این قضیه بذرِ کینه را در دلِ پوزو پرورش داد.
«مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»
ناپُلِئون با نادیده گرفتنِ توصیههایِ خانوادهاش،
مبنی بر فرار از خشمِ مردم،
هر روز به پرتگاهِ متروکۀ ‹لِس سانگوینیرس› میرفت...
تا دربارۀ آینده با دوستِ خود، اقیانوس، گفتوگو کند.
پائولی
«ناپُلِئون بُناپارت به واسطۀ مکاتباتِ پنهانیش با مجلس،
حالا، جدّیترین مانعِ اتّحادِ ما با انگلیسه.
به نامِ کُرسیکا، سرزمینِ آبا و اجدادی،
اجازه بدید که اون رو بکُشم!»
در ‹مولِن دو روی›، جایی که سیاست حاکم است. (یکی از سه آسیابِ یخچالیِ روستایِ ترویس مولِنز)
دستورِ قضایی: خطاب به مقاماتِ مدنی و نظامی برایِ تعقیب و دستگیریِ ناپُلِئون بُناپارت، به دلیلِ خیانت به کشورش.
مبلغِ پانصد پوند به کسی که زنده یا مردۀ او را به شورایِ کُرسیکا بیاورد، پرداخت خواهد شد. – پائولی.
برادرانِ ناپُلِئون، ‹لوسیِن› و ‹جوزِف›، در لباسِ مبدّل...
برایِ کمک گرفتن از مقاماتِ فرانسوی...
عازمِ ‹کالوی› شدند. (شهری کوچک در شمالِ غربیِ کُرسیکا)
«چی کار میخوای بکنی؟»
«یه کاری میکنم، مادر!»
زندگیِ این افسرِ جوان،
از این لحظه تا زمانِ بازگشتش به فرانسه،
تبدیل به یکی از شگفتانگیزترین داستانهایِ ماجراجویانه میشود.
«اسپانیا، سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما، حامیِ ‹بوتافوکو› است! (یکی از نجیبزادگانِ کُرسیکایی و از مخالفانِ ناپُلِئون)
مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»
«خیر، ایتالیا سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما، حامیِ دوکِ ‹ساوی› است! (یکی از سرزمینهایِ الحاقی به فرانسه)
مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»
«خیر، انگلستان سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما، حامیِ پائولی است!
مرگ بر ناپُلِئون بُناپارت!»
«خیر... سرزمینِ آبا و اجدادیِ ما فرانسه است،
همراه با من!»
«اگر میتوانستید رؤیایی که روحم رو آزار میده، درک کنید،
همگی از من تبعیت میکردید!»
«مگر نمیبینید که فرانسه مادرِ همۀ ماست؟»
«باور کنید...
مردی میاد که امیدِ ملّت رو...
دوباره به هم پیوند میده و سپس...»
«ما با فرانسه در جنگیم!»
«من این پرچم رو برمیدارم. این پرچم برایِ شما زیادی بزرگه!»
خبرِ اعلانِ جنگ، در ارتباط با فرارِ بُناپارت، مردم را به وجد آورد.
دریا – آخرین چارۀ تبعید.
«بدونِ بادبان – بدونِ پارو!»
«پرچم رو بهتون برمیگردونم!»
سرانجام، در ۲۶ ماهِ مِۀ ۱۷۹۳،
پس از تعقیب و گریزی قهرمانانه،
ناپُلِئون با قایقِ ‹اوچیا›ییاش رهسپارِ دریا شد. (بخشِ کوچکی در کُرسیکا)
قانونشِکنان.
همواره بیشه از قانونشِکنان محافظت میکند.
بادِ گرم و ناخوشایندی وزیدن گرفت.
ناپُلِئون از ترسِ طوفان، سعی کرد که نزدیکِ ساحل بماند.
No comments yet. Be the first to leave one.