The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
اینجا قبل از جنگ هم متروکه بوده.
شاید چند روز دیگه دیدمت. البته اگه هنوز همین دور و برها باشی.
- چِت شده تو؟ مویرا. - نه. هی، دیگه اسمم روبیه.
جون؟
- حالت خوبه؟ - میدونی اینجا کجاست؟
میدونی اینجا چه اتفاقی افتاده؟
اینجا کشتارگاهه. بیا از اینجا بریم.
جون، نمیتونی جایی بری. همهجا دنبالتن.
برام مهم نیست. برام مهم نیست.
تو که مارتا نیستی، راحت از مرز فرار کنی. تو یه ندیمۀ بارداری.
- اول هانا رو پیدا میکنیم. بعدشم میریم شمال! - نه.
نه، نمیریم.
به اُنتاریو خوش اومدی. قوم و خویشی توی کانادا نداری؟
- سلام. - چطوره که تو اینجایی؟
اسمت توی لیست خویشاوندانمه.
لوک!
خداوندا، ای که رحمتت، شاملِ حالِ رفتگان معتقد توست.
تمنا میکنم که فرشتۀ مقرّبت را برای محافظت از این مکان نازل کنی.
آمین.
قصۀ ندیمه - قسمت ۳، بار سفر
قبلاًها مادرم میگفت: «زنها خیلی سازشپذیرن.
آدم از چیزهایی که ما زنها بهشون عادت میکنیم، حسابی تعجب میکنه.»
من دو ماهه که اینجام. یعنی به چه چیزهایی عادت کردم؟!
مانور نظامی رو لب مرز بیشتر کردن.
هم ارتش کانادا، هم انگلیس.
ساعت ۷ و نیمه.
درسته، ول... امروز شیفتم دیرتره.
چه خوب.
امروز نوبت تخممرغه. شدی پوست و استخون.
صبح بخیر.
قهوه هست،
تخممرغ هم اگه خواستی هست.
در چه حالی؟
صبح تا شب تو تخت نمونیها.
خب... خب...
باید آمادۀ حمله بشن.
از سمت شمال نیویورک.
انگار باز برگشتیم به سال ۱۷۷۵. (تاریخ آغاز جنگ منجر به استقلال آمریکا)
یه بشقاب واسه خودت بردار. آمادهست دیگه.
ممنون...
مامان!
زهر مار.
مامانمم همینو بهم میگفت.
- مادر بافکری بوده. - باورم نمیشه!
خب، بهم بگو... چی باعث شد که این شعبه از «فرزندان یعقوب» رو بر پا کنی؟
خب، توی اینترنت در موردش خوندم. یه گروه فیسبوکم بود؛
ولی واقعیتش فکر کنم به خاطر بچهها بود که وارد این قضایا شدم.
بچههای توی این گروه، همهشون محیط زندگی خوبی نداشتن.
میخواستم کمکشون کنم؛ بچهها رو از دست گروههای خلافکار و خونوادههای گناهآلودِشون خلاص کنم و به یه محیط بهتر ب...
دارم روی آب، خشت میزنم؛ میدونم.
ولی تلاش کردن بیفایده نیست.
کوشا همینجوری از داداشش جلو زد.
تو همیشه اونجا بودی.
ولی هیچکس متوجهت نشد.
باشه بابا...
من متوجهت شدم.
بهم گفت که داریم میریم به اردکها غذا بدیم.
ایستادگی کن، هیچوقت ساکت نمون! حقتو پس بگیر، خودتو خوار ندون!
ایستادگی کن، هیچوقت ساکت نمون! حقتو پس بگیر، خودتو خوار ندون!
ایستادگی کن، هیچوقت ساکت نمون! حقتو پس بگیر، خودتو خوار ندون!
فکر کنم میدونستم، یا که باید دوهزاریم میافتاد.
آخه کی شبها به اردکها غذا میده؟
ناراحت نشدم.
عاشق این بودم که مادرمو اینجور آتیشی ببینم.
بعدتر مامانم بهم گفت تظاهرکنندهها داشتن اسم متجاوزین جنسیشون رو مینوشتن.
و یادمه که اونجا، پر از تیکههای کاغذ بود.
خیلی بود.
انگار داشت برف میبارید.
سلام.
مغز خودتو با این چیزها نخور.
دیگه خیلی دیر شده.
ممنون.
ولی دیگه نباید به قوطیِ قهوۀ ریتا دستبرد بزنی. اگه بفهمه میکشتت. جدی میگم.
بیدارم نکردی.
چون اگه بیدارت میکردم، میرفتی. خب...
کجای این کار به نفع منه؟
بهتره دیگه برم.
گوش کن، اونها تماس گرفتن.
مطمئن نیستم، ولی بهتره دیگه آمادۀ رفتن بشی.
به کجا؟
نمیدونم.
میرم ببینم چی میتونم سر در بیارم؛ سعی میکنم سهشنبه چند ساعت بیام پیشت.
هانا چی؟
دارم سعیمو میکنم.
گندش بزنن.
نمیتونم برم.
این که صحیح و سالم خارج بشی، به نفع همهست.
به نفع منه.
به نفع هاناست.
به نفع همهست.
«بهتر، هیچوقت به معنای بهتر برای همه نیست.»
هی...
هضمش سخته، میدونم.
منم وقتی رسیدم اینجا مثل زامبیها بودم.
تا رسیدم بهم گفتن: «به کانادا خوش اومدین. بفرمایید شربت شیرۀ افرا.»
اینجا واقعاً از این شربتها بهت نمیدن.
حالت خوبه؟
قبلاً توی ارتش بودم.
بخش تدارکات و استقرارِ برقآسای قوا.
بعدِ اون اتفاقات، همهمونو از دم نگهبان کردن.
یه هفته بعد، دیدم یگانمون داره جسدها رو از دیوار آویزون میکنه.
جسد «خائنین به جنسیت».
یکیشون دوستپسر سابقم توی دانشگاه بود.
اینجا واسه افرادی که شرایط سختی داشتن، مشاورۀ روانی هست.
طبقۀ سوم. درست کنار آسانسور.
کمکم آسون میشه.
بهت قول میدم.
- پس کیفها کجاست؟ - این هفته محمولهای نیست.
یا که بهتره بگم، محمولۀ دریافتیای نیست.
فقط محمولۀ ارسالیای هست.
الان؟
به من اینطور گفتن.
نیک هم میاد؟
نیک کیه؟
یه سری وسایل طبقۀ بالا گذاشتم.
بعداً از شرشون خلاص میشم. بیا. برو عقب کامیون.
جون کوچولو!
چی شد؟
واسه حمایت از زنهای باردار رفته بودیم همون کلینیکی که توی اسپرینگفیلده؛ مامانت امروز اونجا کار میکرد.
- خدایا. - نازیهای کثافت عوضی.
- دقیقاً. - سلام دخترجون.
سلام. چی شده مامان؟ - چیزی نیست. یه نفر بطری پرت کرد.
- دکترها رو نشونه میگیرن. - همیشه همینجوره.
معمولاً نشونهگیری آدمهای عوضی اینقدر خوب نیست.
واسه اون چیزه اومدی دیگه، درسته؟
آره. دستگاه همزن.
صحیح... یه جایی همینجاهاست.
- باشه. - خب... چی میخوای درست کنی؟
من و لوک میخوایم واسه مویرا شام درست کنیم.
لوک یه کتاب آشپزی از مارک بیتمن گرفته؛ یه خرده جوگیر شده.
قضیۀ لباست چیه؟
- اینها رو میگی؟ تازه از سر کار اومدم. - قشنگه.
- توی یه انتشاراتی کار میکنم. - چه خوب.
یه انتشاراتیِ خردهپاست. بیشتر تو کار کتابهای دانشگاهیان.
راستش همین اواخر ترفیع گرفتم، الان دستیار ویراستارم.
مویرا داره یه وبسایت واسه تعاونی زنان همجنسگرا طراحی میکنه.
چه خوب.
بازم از این چیزها لازم داریم.
اینجا منتظر بمون.
یه کسی بهزودی میاد.
خدا به همراهت دختر جون.
(شهری که در گذشته، ۱۴ زن به جرم جادوگری در آن محاکمه و دار زده شدند)
تو جادوگر مهربونی یا جادوگر بدجنس؟
بستگی داره از کی دربارهم پرس و جو کنی.
اسمت چیه؟
جون آزبورن.
- فامیل مادرت؟ - مدِکس.
بیا.
کجا داریم میریم؟
باند فرودگاه؛ غرب شهر ووستر.
یکی هست که یه هواپیمای باری کوچیک داره؛ جنسهای بازارسیاه رو جابجا میکنه.
کجا میبره؟
کانادا.
فردا همین که هوا تاریک شد، هواپیما بلند میشه.
توی یکی از خونههای خودی میذارمت.
اونها هم تا باند فرودگاه همراهیت میکنن. احتمالاً تا ۴۰۰متریش.
اونها کیان؟
روحمم خبر نداره.
یه آدم شجاع یا احمق؛ یا که هر دو تاش.
خیلی از آدمها هر دوتاشن.
بیا.
گندش بزنن.
- گندش بزنن. - چیه؟
- گندش بزنن. - چیه؟
متأسفم، ما...
خیلی متأسفم.
هی!
- «خونۀ امن» رو... نه، نه، نه... - هی!
باید برگردی اون داخل.
- نه! - آره...
- «خونۀ امن» لو رفته. همینجا منتظر بمون. - نمیتونی...
- متأسفم. - نه! نمیتونی منو... هی!
برگرد داخل!
- نه! هی! منو اینجا تنها نذاز! - نه! نه!
- نه! - نه! نه! نه!
هی!
نه! نه!
هی!
هی!
هی! نه!
نه!
نه.
تو رو خدا.
تو رو خدا.
تو رو خدا.
بیا.
عجله کن.
گندش بزنن.
ممنون.
ممنون.
بخواب.
گندش بزنن.
بیا بریم.
بیا.
اوه، معذرت میخوام.
اشکالی نداره. ممنون.
خداوند مهربان و رحیم است.
چیزی...
No comments yet. Be the first to leave one.