The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
این برای من اولین بود
منم همینطور
جدی؟
قبلا هرگز بهش نرسیده بودم
باورش برام سخت بود
من راستش خودمو غافلگیر کردم
میدونی امروز چه روزیه؟
چهارشنبست؟
روز تخته
تمام روزو تو تخت میمونیم؟
همم
چی قراره بخوریم؟
گلهای گوشتخوار
با مربای بلکبری؟
از کجا قراره مربا پیدا کنیم؟
یکم توی کیفم دارم
همینطوز که به پایین جاده پیش میرفتیم
خارهای ما شاخ های خودشونو بیرون کشیدن
مثل گربه هایی که چنگال هایشان را جمع می کنند
پلنگهایی که خال های حقیقیشونو نشون میدن
من نمیخوام از دستم عصبانی باشی
باشه
وقتی یکی همیشه بهت میگه چکار کنی
تو یه نقطه ای مغزت ازش استقبال میکنه
مغز شما هوس می کند، یا حداقل مغز من هوس می کند
این خیلی احمقانست نمیدونم چی دارم میگم
مثل اینه دوباره تلاش کنم مهارت موتورسواریمو برگردونم
...من
من نمیدونم چی ازم میخوای
من رازهاتو میخوام
تو رازهامو میخوای؟
هرچیزی که بخوای بهم بگی
هرچیزی که فکر میکنی نمیشه به کس دیگه گفت
چرا؟
میخوام امن نگهشون دارم
اعترافات شرمانه من
همه چی
حس گناه
,شرم,از دست دادن
هر چیزی که فکر می کنی نفرت انگیزه و تورو وحشتناک می کنه
اونارو میخوام
تو مریضی
همه بیمارن
هیچکس بیمار نیست
ازدواج بدترینارو تو ادما مشخص میکنه
در ابتدا، اعتماد به نفس بیپایان آرچی، جذابیت هولناکش
هر ژست خودستاییش
به نظر میرسید میتونه پنهانش کنه
هر ترکی توی رابطمون
...ولی یه روز من
توی تخت چرخیدم و بهش نگاه کردم
منظورم اینه که,من واقعا برای چیزی که واقعا بود نگاهش کردم
و همون لحظه,علاقم از بین رفت
با تمام استخونام حس کردم اون واقعا موجود قوی ایه
و اون توقع داره بهش جواب بدم
بر اساس خواسته هاش,و من فهمیدم چی میخواد
او می خواست داخل سرم بشه و در آگاهی من نفوذ کنه
پس قسم خوردم که نخوابم
اینکه چند روز و شب بیدار بودمو
مطمئن نیستم,ولی چند هفته ای شد
این ثابت شد که ایده خوبی نیست
یک صبح یا شب,کاملا مشخص نیست
من تو یه جای بسته بیدار شدم
فکر کردم تابوته
تاریک و کپک زده و کوچک بود
و فکر کردم که باشه,دارم خواب میبینم
این رویای کلاستروفوبیک بودن است
چون من ازش تو دنیای واقعی رنج میبرم
یک واکنش آگورافوبیک در غواصی
اغلب گوی آبی نامیده می شه یا سندرم گنبد آبی
چیزیه که یه غواص دارای فوبیا تجربش میکنه
وقتی که اون تماس خودشو با سطح و پایین قطع می کنه
و از نظر فضایی دچار آشفتگی می شه
و این چیزیه که
شبیه اینه انگار در فضا غوطه ور شدم
وحشت کردم و شروع کردم به زدن در مقابلم
.چون این چیزیه که بود,یه در
و آنقدر محکم زدم که فهمیدم راهی نیست
که من خواب می دیدم مگر اینکه
تو واقعی ترین کابوس ممکن بودم
:و این چیزیه که بهم تلنگر زد
من توی کمد خودمم
لباس هایم را روی قفسه پشت سرم حس می کردم
و کفشامو روی زمین سرد
و می توانستم سوراخ کلیدی را ببینم که کلید مرا در آن قفل کرده بود
جایی که اون منو زندانی کرده بود
این چیه؟
نمیدونم
مطمئن شو که سمبادش میزنی,افتضاح به نظر میاد
در تاری، می توانستم به یاد بیاورم
جرقه های استدلال و آرچی تلف شد، نئشه
مست، شهوتی، خشن، موهام را کشیده بود
به سمت کمد چون میدونست
اون میدونست بزرگترین ترسمه
این...این موقعیت افتضاحیه
وقتی میفهمی ضعیفه هستی
و این لحظه افتضاح ترین لحظه عمرم بود
وقتی غواض ها میترسن,سریع واکنش نشون میدن
اما غیر منطقی توجه آنها محدود می شود
و توانایی تمایز دادن چیزهارو از دست میدن
اگر,مثلا مشکلی درست بشه
برای رگلاتور,جریان هوای محدود شده
می تواند یک غواص وحشت زده را وادار کند که به اندازه کافی سریع صعود کند
برای ایجاد آمبولی گاز شریانی اغلب کشنده
.در عروق خونیش
یه حباب
و این اتفاقی بود که برام افتاد
یه حباب توی قفسه سینم ایجاد شد
در حالی که من مدام به در می کوبیدم مدام بزرگ می شد
ناخونامو شکستم
چوبو میخراشید مثل یه گربه
و وقتی که بالاخره درو شکستم
از پله ها پایین رفتم و دیدم که کنار استخر از حال رفته
اونا موقعیتایین که تو توانایی
بخشیدن همه چیو داری ولی این یکی ازونا نبود
به خودم قول دادم ادامه بدم به اینکه بذارم فکر کنه
.اون رئیسه تا روزی که بکشمش
من سابقه خوبی در عمل به وعده هایم ندارم
ولی برای هر قانونی یه استثنا هست
چه کار میکنی؟
نمیتونم بخوابم- برگرد به تخت-
چرا داری گریه میکنی؟
متاسفم که قادرم تا
نوعی شور شکست ناپذیر
که هرکسی را که دوست دارم به عذاب می کشونه
این سرگرم کنندست؟
نه نه,نه
این فقط,ام
این کل سابقه من تا امشبه
بیا تو تخت
همم
تو برو
صبح بخیر
صبح بخیر
تو زود بیدار شدی
خیلی هم زود نیست تو همه روزو خوابیدی
جدی؟
فکر کنم ترسیده بودم
تعجب می کنم که چرا همه جا درد دارم
تو مجبور نیستی دیگه انجامش بدی
منو هوشیار نگه میداره
چی شده؟ کار اشتباهی کردم؟
من بدترین ادمیم که بپرسی ازش
شاید یکم شنا کنم
اولش,با همش جنگیدم
تمام وجودیت بی نوام
نقشه فرارم رو کشیدم، نقشه قتل دوم رو کشیدم
نقشه خودکشیمو کشیدم
اما بعد از اون قابل توجه ترین اتفاق افتاد
مغزم ساکت شد
یعنی کاملا بی صدا مثل اینکه کسی خاموشش کرده
البا چیزی که میخورمو کنترل میکرد ساعت خوابمو
حمام کردنمو,چیزی که بخونم
کل روز من نقشه کشی شد و کاملا اجرا شده
او خیلی سعی کرد سختگیر باشه، تا نظم و انضباط رو به من یاد بده
تا تنبیهم کنه
اما بیش از اونچه که فکر میکردم بتونن
هیچکدوم از تنبیهاش اندازه جرمم نبود
زندگی قبلی من ناگهان ناکافی به نظر اومد
دیگه راجب ارچی کابوس ندیدم
من از نارکولپسی درمان شدم. تنهایی از بین رفت
هیچ کدام از ناامنی های من جایی برای نفس کشیدن نداشت
دیگه تعجب نکردم که آیا من کار درستی انجام می دادم
فقط دغدغم این بود که چجوری به بهترین شکل البارو راضی کنم
من توی مرحله سردرگمی بودم
چکار کردم که مستحق این زن هستم
به معروف ترین کتاب خودیاری دنیا مراجعه کردم
تا به من ایده بدهد، اما حتی اونو از بین برد
عشق کمیابه,چون به ندرت اتفاق میفته
همونطور که یک فرد عاقل گفته
اما من اینجا بودم غلبه بر احساسات
حقی نداشتم تا حس کنم
قلب اونچه که میخواد رو میطلبه
وه نه فقط قلب,همه بخش های بدنم
ولی زمانی میرسه که همه ما با حقایق رو در رو میشیم
و حقیقت اینه که
من نمی توانم او را شریک جرمم کنم
پس باید دروغ بگم و قلبشو بشکونم
البا
ازم خواستی تا رازهامو بدونی باهات درمیونشون میذارم
هرچیزی که بهت گفتم
هرکاری که باهم کردیم تو تخت یه دروغه
من یه قاتلم,بله
اما تو پیچ و تاب خورده و کثیفی
جادوگری که منو جادو کرده . برای این من تورو تحقیر می کنم
ادامه دارد
میشه حرف بزنیم؟
بعد از شام.مهمونا دارن میان
کنسلش کن
نمیتونم تلفنا دوباره قطع شدن
اونا گفتن فردا دوباره میان
البا
بیا پایین
البا؟ این اسمته؟
بله
اینجا نیستیم تا بهت اسیب بزنیم
فقط یه جاییو نیاز داریم تا توش لم بدیم برای مدتی
کی دیگه توی خونست؟
چی اونجاست تا بهش فکر کرد؟
No comments yet. Be the first to leave one.