The first 200 lines.
- یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، تکان بده، رفیق.
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
* ضربان را برای شروع آماده کن *
- * تو ادامه میدی
* تو ادامه میدی
* تو ادامه میدی
* تو ادامه میدی
* راه طولانی است
* پاهایت خستهاند
* دستهایت میلرزند
* تو همچنان ادامه میدی
* تو ادامه میدی
* در گرمای روز
* تو ادامه میدی
* تا آخر راه میری
* تو ادامه میدی
* در دل شب میری
* تو ادامه میدی
* به سمت نور میری
- ازدواج کردید؟ ازدواج کردید؟ خدای من!
- آره، تو تورنتو این کارو کردیم.
- جایی که واقعاً قانونیه.
- کاش شما هم اونجا با ما بودید.
- اوه، ما هم همینطور.
خب، به هر حال قراره گریه کنم.
- وقتی برگردیم،
همه با هم میریم بیرون و جشن میگیریم.
- دو زوج متأهل.
اگه بچه قبل از ما
به خط پایان برسه، بهمون زنگ بزنید.
- اوه، وای! بس کن این نگرانیا رو.
- چند روز دیگه میبینمتون.
- و تبریک میگم.
- باشه، خداحافظ. - خ-خداحافظ...خداحافظ.
- ازدواج. بهطور قانونی.
- حداقل تو کانادا.
- یه روز، اینجا هم.
- اون موقع همجنسگراها میفهمن--
مواظب باش چی آرزو میکنی.
ممکنه به حقیقت بپیونده. - مطمئناً همینطوره.
چی باعث میشه فکر کنن اونا بهتر از
اون آدمای معمولی که مدت زیادی رنج کشیدن عمل میکنن؟
- تنها کسایی که ازش سود میبرن
وکلای طلاقن.
اونا یه عالمه مشتری جدید برای فاکتور کردن دارن.
- فکر کنم این یه چیز خوب در مورد
اجازه نداشتن برای ازدواج باشه.
- اینکه لازم نیست طلاق بگیری؟
- بعدی.
- چقدر تو کانادا بودید؟ - دو روز.
- هدف از سفر؟
- ما داریم یه دوچرخهسواری خیریه انجام میدیم.
- اسم هر دوی شما رو اینه.
- نوشته همسران میتونن از یه فرم استفاده کنن.
- اوم، وقتی تو تورنتو بودیم، افسر،
ما از این فرصت استفاده کردیم که ازدواج همجنسها
قانونیه. - پس ما ازدواج کردیم.
اونا شوهر و شوهرن.
- اون کیه؟ هر دو: پسرمون.
- میدونید، این شاید تو کانادا قانونی باشه،
ولی ایالات متحده آمریکا
ازدواج همجنسگراها رو به رسمیت نمیشناسه.
- اوه، بیخیال، افسر،
اونا فقط یه زوج جوون دیوونهان
که عاشق هم شدن و ازدواج کردن--بهشون یه فرصت بدید.
- اگه میخواید وارد کشور بشید،
باید دو تا فرم جداگونه پر کنید،
بهعنوان افراد مجرد. بعدی!
- میوهای با خودتون به کشور آوردید؟
- 250 تا، با دوچرخه.
- هدف از سفرتون به کانادا
"تجربه بزرگترین شادیای که تا حالا داشتم
دیدن پسر همجنسگرام که با معشوقش ازدواج کرد."
- مشکلی با این داری، باتز؟
- مامان.
- همونطور که به پسرتون توضیح دادم،
دولت ایالات متحده
ازدواج همجنسگراها رو به رسمیت نمیشناسه.
- ولی شما بریتنی اسپیرز رو به رسمیت میشناسید
که یه شب مست میکنه و ازدواج میکنه،
و صبح روز بعد ازدواجشو باطل میکنه.
یا دو تا غریبه کامل که
برای یه میلیون دلار تو تلویزیون ازدواج میکنن.
اینه قداست ازدواجی
که شما احمقها ازش محافظت میکنید؟
- مامان! - خب، این چه مزخرفیه--
نذاشتنتون به کشور خودتون برگردید؟
مثل اینکه ازدواجتون به حساب نمیاد؟
میدونی، اگه برای کانادا کافیه
و ملکه لعنتی انگلیس،
پس برای باتز هم کافیه.
- خانم؟
سالمون دودی دوست دارید؟
- این چه ربطی به چیزی داره؟
چون اگه ساکت نشی،
بقیه عمرت رو تو نوا اسکوشیا میگذرونی.
بعدی.
- اینا رو درست کردم که فقط یه حس بگیرم.
- هوم. حس غیرواقعی داره.
- فعلاً، ولی نه برای مدت طولانی.
من همچنین از یه طراح تولید که تو ذهنم داشتم خواستم
یه رندر از مخفیگاه ریج آماده کنه.
نظرت چیه؟
- اوه... خوبه.
- باید تاریکتر باشه.
نه تاریک ترسناک، بلکه تاریک جذاب.
جایی که آرزو داری توش عشقبازی کنی.
و تختش باید بیشتر وسط باشه،
و بالا، مثل یه محراب.
چون انرژی جنسی ریج چیزیه که شخصیت رو انگیزه میده
و داستان رو پیش میبره.
- خودم بهتر از این نمیتونستم بگم.
برت، مارتی پشت خطه.
- سلام، مارتی.
آره، جلسه خوبی بود.
برای همین خواستم تو باهاش ملاقات کنی.
اوهوم.
خب، اگه تو میگی.
تو رئیسی.
ما چراغ سبز گرفتیم.
- عالیه.
- تو عالی بودی.
تو به همه تو اون جلسه نشون دادی
یه چیزی که هالیوود بیشتر از همه ازش میترسه.
- مدل موی بد؟ - صداقت.
- من فقط داشتم نظرمو میگفتم. - بگو ببینم، گشنته؟
گرفتن چراغ سبز همیشه منو گرسنه میکنه.
بلر، برام یه میز تو اسپاگو بگیر. - گرفتم.
- اگه شانس بیاری، شاید نانسی ریگان رو ببینیم
- اوه، و پرواز آقای تیلور رو کنسل کن.
اون تا فردا میمونه. - برای چی؟
- تو تازه یه فیلم رو اوکی کردی.
نمیتونی بدون جشن گرفتن شهر رو ترک کنی.
- این صندلی پره؟
خدایا. باسنم درد میکنه.
قبلاً هم تمرینش داده شده، ولی نه اینجوری.
مال تو چطوره؟ - خوبه.
- خب، کوفتههات چطورن؟ - هر دوتاشون خوبن.
- خب، یه چیزی خوب نیست.
- فردا تولدمه.
- مگه دوباره متولد شدی،
تولدت تو آگوسته.
- تولد 12 قدمیام.
شش ماهه که تو برنامم.
- به سلامتیش مینوشم.
فقط دارم سعی میکنم اوضاع رو شاد نگه دارم.
- الان اصلاً حس شادی ندارم.
- دقیقاً از همین میترسیدم.
این طولانیترین مدتیه که بدون جلسه بودم
از وقتی از بازپروری اومدم بیرون، و...
عصبیام، مضطرب...
گمشده.
- بفرما، عزیزم.
اگه بخوای بازم هست.
- چرا نمیشینی یه چیزی بخوری؟
- گشنم نیست. - بیا مامان،
تو هم باید قوتت رو حفظ کنی.
- لعنتی نگهبان مرزی که نذاشتید بیاید!
اون فقط داشت قانون رو اجرا میکرد.
ازدواج وجود نداره. حداقل برای ما، نه اینجا.
- ولی خواهد داشت. وقتی گلوله برفی شروع به غلتیدن کنه،
هیچ راهی برای متوقف کردنش نیست. - اینطرف.
همینجا. - چی؟
خدای من!
- خب؟ - این دیگه چیه؟
- خب، تو به اندازه کافی به پیمانهای خودکشی دگرجنسگراها رفتی
که بدونی-- این یه کیک عروسیه.
- برای مراسم پذیراییتونه. - منظورم اینه از کجا اومده؟
- اونم وسط ناکجا.
- ما برگشتیم به ایالات متحده.
با پول کافی، میتونی هر چیزی بخری.
- و اینم یه چیز کوچیک برای شستن کیک.
- این چیزا کلی هزینه داره. - من میریزم.
- به هیچ وجه تو نمیریزی.
- تو آخرین نفری بودی که انتظار داشتم
یه ازدواج رو جشن بگیره. - اوه، نه.
- به نووتنی-براکنرها.
امیدوارم همیشه پابرجا باشه.
- گروه کلزمر؟
- چی انتظار داشتی،
تامی دورسی؟ بلند شو.
- باشه، بیا.
- بیا، مامان.
- کجا میری؟
- یه آپارتمان پیدا میکنم. - مرسی.
امیدوارم نزدیک مدرسه گاس باشه.
نمیخوایم از مدرسه درش بیاریم.
همینجوریش به اندازه کافی ضربه میخوره.
- برای همهمون. - آره.
خدا، اینا خیلی خوبن.
پختن کیک و شیرینی خیلی آرامشبخش است.
- چیپس شکلاتی درمانی--
میتونه همه روانشناسا رو بیکار کنه.
- فکر کنم باید همه حسابا رو همونجور نگه داریم،
حداقل فعلاً.
نیازی نیست همهچیز رو بهم بریزیم.
- موافقم.
- کجا داری میری؟
No comments yet. Be the first to leave one.